شنبه اول بهمن 84 اون راست ميگه؟ نه دروغ ميگه. نه راست ميگه. بابا چقدر ساده ای تو! دروغ ميگه. ولی آخه تا حال به من دروغ نگفته! دروغ که گفته، رو نشده!! این بحث بين من و منه! دیشب با شبنم حرف زدم. گفت یه عکسایی باهم داریم برام ایميل می کنه. صبح رفتم چک کنم، دیدم باز به جای شبنم، بن حاضره. البته ایميلش. تو مسنجرم نرفتم. باز دل لعنتی نذاشت دیليتش کنم. نمی دونم با این همه عصبانيت این دلتنگی دیگه از کجا ميومد؟ دیروز هر قدم که تو کوه بال می رفتم، هربار که برمی گشتم و نگاهی به مرجان و فریبرز مينداختم، دلم مالش می رفت. مجبور بودم هر لحظه به خودم یادآوری کنم که بن خيلی نامرده! صبح بود هيچکی خونه نبود. منم ایميلش رو باز کرد و به پشتی صندلی تکيه دادم.. سلم دریا جان نمی دونم این نامه رو باز می کنی یا قبل از باز شدن دیليت ميشه. بهرحال دليل نميشه که من شانسمو برای خونده شدنش امتحان نکنم. صد بار ميگم شما دخترا دیوونه این، هی ميگه تر و خشکو باهم نسوزون. آخه من چی بگم حال؟؟؟؟؟ پریشب آف شدی و من حيرون داشتم به آخرین جمله هات نگاه می کردم. من چند تا نم کرده داشته باشم؟ اصلً فرصتشو دارم؟؟؟ هرکی ندونه تو که می دونی من هروقت بتونم خودمو می رسونم خونه. اهل ددر و گردش نيستم. یا بهتره بگم نمی تونم باشم. منّتی هم نيست. پدرمه. بيشتر از این وظيفمه. به شعله زنگ زدم. نگو شمارشو از کجا آوردی. دختری که یه روزی تمام عشق و هيجانم بود به این سادگی کاملً فراموش نميشه. اما من بعد از قطعی شدن خبر ازدواجش باهاش هيچ ارتباطی نداشتم. بعد از شهریور پارسال که باهات راجع بهش حرف زدم. باور کن. خواهش می کنم. ازش پرسيدم به دریا چی گفتی؟ اولش خودشو زد به کوچه علی چپ که دریا کيه و چی داری ميگی و این مزخرفات. ولی بالخره راضی شد. گفت با شوهرش دعواش شده بود و اومده بود دانشکده. همون موقع منو می بينه به خودش لعنت می فرسته که چرا کنارم گذاشته. این وسط تو هم ميرسی و اتفاقاً من باهات سلم و عليک گرمی می کنم. کاری که معمولم نيست، شعله هم اینو می دونه. از سر لجبازی با شوهرش بوده یا حس دیگه، که همين که سر کلس تو رو می بينه از دیر اومدن استاد استفاده می کنه و برميگرده به دوستش ميگه با بن بيرون رفتم. می خواست عکس العمل تو رو ببينه که تو تقریباً نااميدش کردی. چون ظاهراً هيچ توجهی نکردی. از حرصش چند بار دیگه هم تا تو رو ميدید، من هم اون دورو بر بودم جلو می اومد و با من حال و احوال می کرد. منم که بز! نمی فهميدم دردش چيه؟ جوابشو می دادم و رد می شدم. کم کم هم تموم شد. ولی تو هم دیگه باهام حرف نزدی. افتادیم تو امتحانات و همه چی ظاهراً فراموش شد. موند دلخوری تو و دلتنگی بی سابقه ی من. اونوقتا من شعله رو تحسين می کردم. خيلی خاطرخواه داشت. اما بين اون همه آدم منو انتخاب کرد. بُرد بزرگی بود. کلی رقيب داشتم که بدون زحمت از ميدون بيرونشون کرده بودم. اما هيچ وقت نتونستم خيلی به شعله نزدیک بشم. جرات نکردم از وضعيت خونوادم براش بگم. نمی دونم. می فهميدم یه گوشه اش ميلنگه. یه حسی همش می گفت اون مال تو نيست. خودشم دلش با من نبود. وقتی باهم بودیم از همه ی پسرای دانشکده حرف ميزد ال من! اما وضعيت تو فرق ميکرد. خيلی فرق ميکرد. من با حس مالکيت جلو اومدم نه عشق. گرچه اینم حرف درستی نيست. اما از روز اول که شروع به امر و نهی کردم و تو هم چشم گفتی این حس برام به وجود اومد. نفهميدم کی عاشق شدم. عاشق لحظه لحظه ی داشتنت. می دونم قبل از دیدنت همه ی زندگيم شدی. وقتی دیدمت به خوشحال شدم که اشتباه نکردم. پدر و مادرم دوستت دارن و من به انتخابم افتخار می کنم. بابا آرزوشه که زودتر ازدواج کنم و من نمی دونم چطوری می تونم خورده های شکسته ی چينی اعتمادتو جمع کنم و دوباره بهم بند بزنم، که اجازه بدی پا پيش بذارم. این روزا دیگه فکر نمی کنم که ازدواجم مال بعد از دکتراس. اگه بتونم زودتر ازدواج کنم بابا و شهرزاد خوشحالترن. اما نمی دونم. واقعاً نمی دونم چه جوری ميشه دل یه دخترو به دست آورد. من خشن تر از اونيم که این لطافتها رو بلد باشم. دریا یادم ميدی؟ تا حال من معلم بودم، حال ميشه شاگردت باشم؟ دریا خواهش می کنم. این روزا خيلی تنهام. باید محکم باشم و نذارم خم به ابروی شهرزاد بشينه. مادر قوی و بااراده ی من دیگه جا زده. خسته شده. نااميده. طاقت درد کشيدن عزیزترینشو نداره. و من طاقت دیدن غصه های بی پایان هردوشونو از دست دادم. گاهی فرار می کنم. ميرم تو باغ کوچيک بيمارستان و سعی می کنم تو این هوای پردود نفس تازه کنم. کاش می تونستم بهت زنگ بزنم. کاش می تونستم حرفی از اميد بشنوم، از آینده... این شماره ی منه .......... 0912 به نظرم خيلی مضحکه که ما یک سال و نيم باهم در ارتباطيم و یه شماره تلفن رد و بدل نکردیم! تو موبایل نداری، من که می تونستم بهت شماره بدم! النم می دونم بهم زنگ نمی زنی ولی بذار دلمو به این اميد خوش کنم. تو این آشفته دریا به هر خار و خسی چنگ ميزنم... ولی ميدونم راهی نيست جز این که خود دریا آروم بگيره.... بن بيشتر از ده بار نامه شو خوندم. دلم خيلی گرفته خيلی... دوشنبه سوم بهمن 84 دیوونه ام کرده. از وقتی که نامه شو خوندم دیگه نه شب دارم نه روز. دلم ميگه بهش اعتماد کنم. منطقم ميگه چقدر اونو ميشناسی؟ داد ميزنم می شناسمش. حتی اگر نشناسم دليل نميشه دستی رو که برای کمک به طرفم دراز کرده رد کنم. منطقم ميگه همه ی شياطين با دست گذاشتن رو نقطه ضعفها به هدفهاشون می رسن. دلم فریاد ميکشه بن شيطان نيست. زار ميزنم... دیگه همه ميدونن یه چيزیم ميشه. ولی هنوز قدرت حرف زدن ندارم. مامان خيلی نگرانمه. می خواد به زور ببرتم دکتر. اما پزشک من اینجا نيست... چهارشنبه 5 بهمن 84 دیشب بالخره همه چی رو گفتم. دلم برای مامان می سوخت. داشت از نگرانی من آب ميشد و من نميذاشتم هيچ کاری برام بکنه. اومد تو اتاقم. چند ساعت کنارم روی تخت نشست و کلی باهم حرف زدیم. باهم گریه کردیم و کلی نازمو کشيد. آخر شب حالم خيلی بهتر بود. شربتی خورده بودم و بعد از چهار پنج شب تونستم بخوابم. یه خواب آروم و طولنی. بدون عذاب وجدان، بدون آشفتگی. صبح دیروقت بود که بيدار شدم. فقط مامان خونه بود که اونم داشت آماده ميشد که بره. در حالی که رویش را از من برمی گرداند و ميکوشيد هيچ احساسی را در صدایش بروز ندهد گفت: بابات گفت ازش آدرس مادربزگ و دایيشو بپرس ببينه چه جور آدمایين. اگه لزم باشه بعدش خودش ميره تهران برای تحقيق. بعد هم به سرعت بيرون رفت. تمام صورتم به خنده شکفت. گوشی تلفن را برداشتم با انگشتهای لرزان شماره ای رو که بعد ده ها بار خوندن نامه اش کاملً حفظ بودم گرفتم. جواب داد ولی صدا نمی آمد. فقط الو الو می کردیم و قطع و وصل ميشد. بالخره هم کاملً قطع شد. نفسم به شماره افتاده بود. گوشی رو گذاشتم و جرعه ای آب خوردم. سعی کردم آروم باشم. اما نميشد. داشتم از التهاب می مردم. تلفن زنگ زد. با صدایی لرزان جواب دادم: بله؟ اینبار صدایش صاف و شاداب بود. با خوشحالی گفت: سلم... _: سلم اشکهام ریخت. دیگه نمی تونستم حرف بزنم. _: خوبی عزیزم؟ ممنونم که زنگ زدی. به زحمت پرسيدم: تو خوبی؟ _: الن که خيلی خوبم. چرا گریه می کنی؟ چيزی شده؟ _: نه... نه نگران نباش. _: اینجوری که بيشتر نگران ميشم. بگو چی شده. _: هيچی. هيچی. از هيجانه، از دلتنگی... _: الهی قربون دل کوچيکت برم. گریه نکن عزیزم... گریه نکن قشنگم. بذار صداتو بشنوم. دریا؟ دریاخانومم؟ کمی آب خوردم. نفسی تازه کردم و سعی کردم آروم باشم. ولی مگه ميشد؟ اینجوری که حرف ميزد تمام ارادمو با خودش می برد. _: بابات چطوره؟ _: بد نيست. تا آخر هفته مرخص ميشه. دیشب پيشش بودم. دیگه الن شهرزاد اومد و من برگشتم خونه. موبایل خط نميداد از خونه بهت زنگ زدم. _: آخ پس الن می خواستی بخوابی! شایدم خواب بودی، ببخش که مزاحمت شدم. _: خيلی بيشتر از اونی که بتونم از یه خواب راحت لذت ببرم و انرژی بگيرم از صدات لذت می برم. بهم جون ميده. اميد ميده. دریا ممنونم. واقعاً نمی دونم با چه زبونی باید ازت تشکر کنم. در حاليکه توان پذیرفتن این همه احساس رو نداشتم، به شوخی زدم و گفتم: برات صورتحساب ميفرستم. با خنده گفت: من منتظرم. کلی باهم حرف زدیم. آدرس و شماره تلفن دایيشو گرفتم. ساعت دو بعدازظهر بود. بابا غضبناک رسيده بود. گویا از پررویی من خيلی دلخور بود. توقع نداشت یه دونه دخترش تو روش وایسه و بگه یکی رو دوس داره. مامان دستپاچه بود. تمام تلشش رو می کرد که بابا آروم باشه. غذای مورد علقه شو پخته بود و خونه رو مثل دسته گل کرده بود. سر نهار بعد از این که بابا چند لقمه ای خورد، مامان آروم پرسيد: نگفتی اسم دایيش چيه؟ سرم توی بشقابم بود و جرات نداشتم صدامو بلند کنم. به زحمت گفتم: شریف حسنی، خونه شون تو خيابون آلچيقه... یک دفعه بابا قاشق چنگالش رو انداخت و با نگرانی پرسيد: اینی که ميگی پسر داوود بهنژاد نيست؟ سرمو بلند کردم و با حيرت گفتم: چرا اسم باباش داووده. _: داوود ام اس داره؟؟؟؟ چنان با عصبانيت پرسيد که انگار من باعث بيماریش شده بودم. با لکنت گفتم: آ آ آ ره. حاااالشم خوب نيس. موبایلشو درآورد و گفت: شماره ی این پسره چنده؟ نمی فهميدم منظورش چيه. مامانم ماتش برده بود. بابا دوباره داد زد: شمارشو داری دیگه! ميپرسم چنده؟ چونه ام بدجوری می لرزید. به زحمت شماره رو دادم. مامان پرسيد: چی شده؟ می شناسيش؟ اما بابا دستشو طوری تکون داد که انگار مگسی مزاحم رو از جلوی چشمش کنار ميزد. بعد از من پرسيد: اسم خودش چيه؟ _: ب بن. بنيامين. سری تکون داد. همون موقع بن جواب داد و بابا پرسيد: بنيامين؟____ من شهاب درّی هستم. می خواستم احوال پدرتو بپرسم. ______ می تونم باهاش حرف بزنم؟ ___ که اینطور. بسيار خب. بسيار خب. اگه دکتر اجازه داد به من زنگ بزن. لطفاً سریعتر خبرشو بده. یا نه... ببين من الن ميام تهران. کدوم بيمارستانه؟____ آهان. درمورد اجازه ی ملقاتش بپرس. خداحافظ. قطع کرد و برخاست. در حاليکه به طرف اتاق ميرفت گفت: جمعه عصر برمی گردم. مامان التماس کنان گفت: حداقل نهارتو بخور. بابا درحاليکه ساک کوچکی می بست گفت: ميل ندارم. مامان به چهارچوب اتاق خواب تکيه داد و گفت: حداقل بگو این داوود بهنژاد کيه؟ بابا نگاهی اجمالی به چند تکه لباسی که تو ساکش گذاشته بود، انداخت و گفت: همکلسيم تو صنعتی شریف. زیپ ساک را بست و نگاهی به چهره های نگران من و مامان انداخت. لبخندی زد و گفت: دوستمه. می خوام بعد از بيست و پنج سال ببينمش. خيلی عجيبه؟ مامان سری تکون داد. بابا به طرف رفت. قبل از رفتن رو به من کرد و گفت: اگه این پسر این پدر باشه، تو رو دو دستی بهش ميدم. مثل آبی که بریزه روی زمين ریختم. سعيد وارد شد و پرسيد: بابا با این عجله کجا ميرفت؟ مامان در حالی که براش نهار می کشيد، گفت: تهران. بعد همانطور که پشتش به من بود، گفت: تو هم بيا غذاتو بخور. دیگه نگران چی هستی؟ بابات که راضيه. _: ميلم نمی کشه. هيکل خستمو بلند کردم و به طرف اتاقم رفتم. مامان غرغر کنان گفت: همشون یه چيزیشون ميشه. من این همه زحمت واسه کی کشيدم؟ سعيد خندید و گفت: من خودم واست می خورم مامان جون. روی تختم دراز کشيدم. انگار راهی دراز رو پياده اومده بودم. تمام تنم خسته بود. کمی بعد خوابم برد. ساعت ده شبه. الن داشتم اینا رو می نوشتم که تلفن زنگ زد. گوش دادم ببينم کسی برميداره یا نه؟ اما ظاهراً کسی خيال نداشت جواب بده. رفتم بيرون. مامان داشت ظرف می شست، سعيدم هدفون تو گوشش بود، نمی شنيد. مامان صدا زد: این تلفن خودشو کشت، یکی جواب بده. من دستام کفيه. گوشی رو برداشتم و خودمو روی مبل انداختم. _: بله؟ _: سلم. _: بن؟! سلااااااااام!!! مامان سرشو از آشپزخونه بيرون آورد و نگاه نااميدی به قيافه ی هيجان زده ی من L انداخت. دختر مؤدبش پاک از دست رفته بود _: چطوری خانم خانما؟ _: خوبم. تو خوبی؟ _: بهتر از این نميشه. _: بابا رو دیدی؟ _: آره اومد بيمارستان. منم چون خيلی مهمان نوازم پست شبمو تحویلش دادم، اومدم خونه با خيال راحت بگيرم بخوابم! J _: خيليم خوب! تقصير خودشه. می خواست تا صبح صبر کنه _: خودش گفت برو خونه. طاقت نداشت تا وقت ملقات بعدی صبر کنه. گفت برو من می مونم پيشش. _: همکلسی بودن؟ اینقدر به عجله راه افتاد که من نفهميدم جریانش چی بوده. مامان دوباره سری بيرون کشيد. می خواستم بگم حواست به کار خودت باشه. D: ترسيدم به عقلم شک کنه _: جدی؟ هيچی بهت نگفت؟ البته واسه منم نصفه نيمه گفت. اینقدر هيجان داشت که نمی تونست حرف بزنه. بقيشو شهرزاد تعریف کرد. یه حدودی هم قبلً شنيده بودم. ولی اینجا نگرانی ما این بود که دکتر هيجان رو برای بابا ممنوع کرده بود. دیگه اینقدر مقدمه چيدم و چرت و پرت گفتم تا تونستم باباتو بيارم تو اتاق. تازه بعدم بدو برم، چون ساعت ملقات نبود و همونم با کلی التماس و سبيل چرب کردن راضی D: شده بودن. هی ميگفتن یه نفر بمونه. اون یه نفرم مسلماً من نبودم _: خب مشکلی که پيش نيومد؟ _: نه خدا رو شکر. دو ساعت بعدم دکتر چک کرده بود، گفته بود همه چی خوبه و همون جمعه مرخص ميشه. _: حال جریان چی بود؟ D: _: مرد از فضولی J _: اذیت نکن بگو دیگه _: اینا تو صنعتی شریف خيلی باهم رفيق بودن. حتی یه ترمم که بابات خونه گيرش نيومده بود، خونه ی بابااینا ساکن شده بود. سال سوم بودن که عيد نوروز بابات، بابامو دعوت می کنه اراک. اون موقع خونه ی پدربزرگت تو خيابون آلچيق، دیوار به دیوار مادربزگم بوده. یعنی همين خونه ای که الن دایيم خریده و داره توش زندگی می کنه. جونم برات بگه که پدران محترمون رفته بودن رو پشت بوم، که یه دفعه چشم بابا به جمال مامانم روشن ميشه و همونجا دل از کف ميده و دیگه هيچی، چون مادر خودش فوت کرده بود، دست به دامن مادربزگت ميشه که براش بره خواستگاری. بس که دستپاچه بودن، تو همون تعطيلت عقد کردن و تموم. تابستونم برگشت، دست D: عروسشو گرفت و برد تهران. اصلً زن گرفتن از اراک تو خانواده ی ما ارثيه دیگه بعد از دانشگاه ارتباط دو تا دوست کم و کمتر شد تا تموم شد. خونه ی پدربزرگتو دایی خرید و از اون محله هم رفتن و دیگه هرکدوم گرفتار کار و زندگی خودشون... _: چه جالب!!! وای هيجان انگيزه! مامان این دفعه اومد روبروم نشست ببينه چی هيجان انگيزه! همينجوری چپ چپ نگام ميکرد. مجبور شدم زود قطع کنم. اگه به خودم بود دلم می خواست تا صبح حرف بزنم و صدای گرمشو بشنوم. داستان بابا رو برای مامانم تعریف کردم. وسط ماجرا ميگه اه اینو که بابات بارها واسه من گفته، اسماشونو یادم رفته بود! یعنی بن پسر اون دوستشه؟ اوه اینا سری از هم سوا بودن. خيلی دوسش داره.دوشنبه 10 بهمن 84 سفر یکی دو روزه ی بابا تا حال طول کشيده و گویا همچنان ادامه دارد! منم دیگه طاقتم طاق شده. عصری بليط گرفتم دارم ميرم. بابای بن مرخص شده و بابا هم خونه شون مهمونشونه. البته به خاله جان سر ميزنه، ولی از رفيق قدیميش نمی تونه دل هی ميگه من دارم ميميرم L بکنه. این رفيق قدیمی هم که همش ساز مخالف ميزنه زودتر عقد کنين من خيالم راحت بشه که پسرم سر و سامون گرفته و از این مزخرفات حال دارم ميرم تهران ببينم چه خبره. L مامان همش نگرانه، یکسره ميگه جهازت تکميل نيست، چکار کنم حال؟ هرچيزیم که نميذاری واست بخرم، باید خودم باشم و خودم انتخاب کنم و از این ظرف خوشم L نمياد، از اون ست خوشم نمياد، کاش اینقدر رای نداشتی. کشت منو برم اساسمو بپيچم. یه سری خریدم باید بکنم. وای خيلی کار دارم. جمعه 14 بهمن 84 اینجا تهران خانه ی خاله جان! سه شنبه با مامان اومدیم تهران. روز اول محرم بود. به زور آقاداوود رو راضی کردیم که تا بعد از محرم صفر صبر کنه. بنده خدا صبر که نداره. همش ميگه من ميميرم و دومادی یه دونه پسرمو نميبينم. دیگه آخری نزدیک بود کلمون بره تو هم. گفتم یعنی چی؟ این حرفا چيه؟ بعد از محرم صفر که سهله، باید روز عروسيمون یعنی بعد از ليسانس منم باشين. بن هم پررو پررو ميگه، واسه عروسی که سهله، دریا می خواد دوقلوهاشو بذاره واسش نگه دارین بره سر کار! برگشتم و با حيرت ميگم یکی هم نه، دوتا؟؟؟ خجالتم خوب چيزیه! بابا اجازه ميدین اینو بزنم؟ (از بابای خودش پرسيدم. خدا رو شکر اون موقع بابام تو اتاق نبود!) آقاداوود داشت ریسه ميرفت از خنده، گفتش بيا با این بالش بزنش. گفتم نه، پدر و پسر خوب هوای همو دارن. یعنی فکر ميکنين من با دست بزنم این لندهور دردش مياد؟ _: نه بابا. ميترسم گناه بشه!! تو که راضی نشدی عقد کنين، حال نمی تونی بهش J دست بزنی J _: خب اشکال نداره با چوب ميزنمش بابام اومد تو و پرسيد: کی رو ميخوای با چوب بزنی؟ بن گفت: منو! عزیز دردونه نيومده خوب بلده منو از چشم بابا بندازه. النه هاس که مجوز قتلمم بگيره! _: نه دیگه قاتل نيستم کههههه! دیگه هر شوخی ای که یادمون بياد می کنيم که آقاداوود روحيه اش بهتر بشه. امروز بابا و مامان رفتن و منم به زندگی عادی دانشجویی برگشتم. فردا قراره با بن بریم ثبت نام و انتخاب واحد و دیگه هيچچچچی. یکشنبه 23 بهمن 84 سه روز تعطيلی بود به خاطر تاسوعا، عاشورا و بعدم 22 بهمن. با کلی سلم و صلوات آقا داوود و شهرزاد جون و خاله جان رو برداشتيم، در معيت بن خان عزیز با قطار رفتيم اراک. تمام راه دل تو دلمون نبود. می ترسيدیم تحمل این سفر برای آقاداوود سخت باشه. اما دکترش بهمون اطمينان داده بود که پيشرفتش خيلی بهتر از اونی بوده که فکر می کرده؛ و وقتی که قضيه ی نامزدی ما رو فهميد گفت روحيه اش که خوب باشه نصف قضيه حله. معاشرتهای قدیمی از سر گرفته شد. خونواده ی بابا و خونواده ی شهرزاد جون و زنده کردن کلی خاطرات قدیمی. عمو که هنوزم به خاطر رفاقت قدیمی با دایی شریف بن سلم و عليک داره، این چند روز کلی از این وصلت ابراز خوشحالی کرد. یک وعده هم برای نهار دعوتمون کرد. البته دایی شریف من با اون زن J کلی هم با بن سر داشتن دایی شریف بحث کردیم سياه پوستش کجا و دایی شریف مهربان و خندان بن کجا؟! زن دایی شریف مهين خانمه که خيلی خانم مهربون و با نمکيه. خيلی دلمون می خواست بيشتر بمونيم. اما من و بن دانشگاه داریم، اونم صنعتی شریف!! البته بابا و شهرزاد جون و خاله جان موندن، اما من و بن با قيافه هایی پر از افسوس ترکشون کردیم! بليط قطار گير نيومد، مجبور شدیم با اتوبوس بریم. تو ترمينال کلی آخ و ناله کردیم که ای وای کاش می موندیم و دلمون تنگ ميشه و این ادا اصول. حتی من نزدیک بود یه کم گریه هم بکنم، که با چشم غره ی اون آقایی که از گریه های الکی من متنفره خفه خون گرفتم! بعد همين که سوار اتوبوس شدیم، بن ميگه آخيشششششش. ميگم گاهی مزه ميده که قطار بليط نداشته باشه ها! پرسيدم یعنی واقعاً نداشت؟ _: چرا داشت! اما ما که به مرحمتتون اسممون تو شناسنامه ی شوما نيس، مجبور بودیم تو دو تا کوپه بشينيم! _: هان؟ _: هان! دوشنبه اول اسفند 84 بابا و شهرزاد جمعه برگشتن. حال بابا (آقاداوود) خيلی بهتره. وقتی ميخنده و شوخی می کنه، خدا دنيا رو بهم ميده. باورم نميشه که تو این مدت کوتاه اینقدر بهش وابسته شده باشم. هرروز از دانشگاه با بن یا بدون بن برميگردم. ميشينم پيش بابا کلی حرف ميزنيم و باهم درس می خونيم! آره درسم می خونيم! اگه می خواستم تمام مدت حرف بزنيم که به درسام نمی رسيدم. اون خودش مکانيک خونده، ولی چون مطالعه اش خيلی زیاده می تونه تو درسا کمکم کنه. هردومون از این همکاری لذت می بریم. به هرحال اون به جز سلمتی J شهرزادم از حضورم خوشحاله. یا خودش اینطور ميگه آقاداوود دغدغه ای نداره، و وقتی می بينه سرگرمش ميکنم و گاهی مجبورش می کنم راجع به موضوعات مختلف اینترنت رو برام زیر و رو کنه و مطلب پيدا کنه، خيلی خوشحال ميشه. هيچی بيشتر از بيکاری و احساس سربار بودن بابا رو اذیت نمی کنه. تو اینترنت برام تحقيق می کنه، خط خوبيم داره. هرچيم بخوام پاکنویس کنم به هرچند نوشتن براش مشکله و گاهی ساعتها طول ميکشه تا J زور ميندازم گردنش کمی بنویسه، اما ور رفتن با قلم و سعی در زیبانویسی سرگرمش می کنه. این روزا برق چشماشو دوباره می بينم. شبها هم سعی می کنم زود برم خونه که خاله جان ناراحت نشه. ولی خب اغلب شام ميخورم و حوالی ساعت ده ميرسم. صبحم که کله سحر می زنم بيرون. شده عين خوابگاه. یه کم عذاب وجدان دارم. ولی فعلً کاری نمی تونم بکنم.یکشنبه 14 اسفند 84 به به به به! دیروز شهرزاد گفت بریم برات لباس عيد بخرم. هرچی باشه عروسمی! عين دو تا خواهر همسن و سال چرت و پرت J حال خودشم خنده اش می گيره ميگيم و هرّ و کرّ می کنيم. تمام راه مزخرف گفتيم. آخرش برای خودش یه بلوز دامن، برای منم یه بلوز شلوار شيک خرید. یه لباس خونه ملوسم دیدیم عاشقش شدم. اونم برام خرید واسه بهداً! ووووووووی! بعدشم رفتيم آرایشگاه. برام های لیت کرده ماه! تمام مدتی که منتظر بودم موهام با همه شون J رنگ بگيره هی بالی سر شاگرداش رفتم و تو کارشون فضولی کردم دوس شدم. خيلی محيط کار شاد و دوستانه ای دارن. دارم وسوسه ميشم باهاشون همکاری کنم. واااااااااای اگه بن بفهمه!!! دیشب هی به بن ميگم موهام خيلی قشنگ شده نه؟ یکی دو بار جوابمو نداد. به جاش بابا کلی تشویقمون کرد ( هم من، هم شهرزاد که واسم کرده بود) که دلمون نشکنه. بالخره شم این بن خان غرغرو ميگه نصف روز که خرید بودی نصفشم آرایشگاه، حضرت عالی درس ندارین؟ امتحاناتونو من باید بدم؟ ایششششششش!! بعد من خيلی ترسيدم! صبح رفتم دانشگاه ولی کلسای بعدازظهر رو دو در کردم و اومدم خونشون نهار خوردیم و بعدم شهرزاد قهوه ترک دم کرد و نشستيم با بابا سه تایی خوردیم و فال قهوه و مسخره بازی. هی چرند گفتيم هی غيبگویی کردیم. فکر کردم بن تا غروب نمياد. ولی نامرد ساعت سه و نيم اومد و نزدیک بود منو از پنجره ایششششششش ماماااااااان این منو ميزنه! L بندازه پایين سه شنبه 23 اسفند 84 شهرزاد مشغول خونه تکونيه. منم که نميشه نرم کمکش! کلی بهمون خوش می گذره. آواز می خونيم، شلوغ می کنيم، می خندیم؛ وسطاشم یه سطل آب کف قاطی می کنيم در و دیوار می شوریم. البته کمک خاله جانم دادم. ولی خب اینجا دو وجب خونه اس، خاله جانم وسواسی، خيلی تميز کردن منو قبول نداره. یه کُلُفت کاری کردم براش، نازک کاری با خودش. این وسط مسطا درسم دارم. یه کم درس می خونم، اونم به کمک بابا. چون آخرشب که می رسم خونه، لباسم به زور عوض می کنم، چه برسه درس بخونم! سرم به بالش نرسيده خوابم. شهرزاد و بابا هم می L بن هم عجيب خوشحاله!! تقریباً دیگه با من حرف نمی زنه خندن. طرف هيچ کدوممونو نميگيرن. درسامو خيلی کم می خونم. بن هم عصبانی ميشه چه جوووووووور. بيشتر کلسارو هم این چند وقت شرکت نکردم. خب وقت ندارم مادر!! اصلً منو چه به درس خوندن! L . وای یه بار جلوی بن اینو گفتم آخ تا سه روز روشو ازم برمی گردوند امروزم رفتيم پيش یه جواهرفروش که شهرزاد باهاش آشنا بود، یه سرویس نااااااز طلسفيد واسه سر عقدم خریدیم. رو خود سرویسش حلقه و انگشترم داره. اینقده ناااااازه که نگو. تا دیدم عاشقش شدم. واسه بن هم حلقه و ساعت خریدیم. ساعتش جفت بود. هردوشو خریدیم. یعنی بابا پول حواله کرده بود که خودم بخرم. آخه بابای بن خيلی عجله داره، خود بن خان هم همينطور، (غلط نکنم می خواد منو ببره خونشون، شبانه روز با چوب وایسه بال سرم که درس بخونم!) قراره بعد از ماه صفر بریم اراک واسه عقدکنون. دیگه شبم اومدیم خونه با شهرزاد همه رو قشنگ کادو کردیم. قرار شد مثلً وقتی بازشون می کنيم من خيلی سورپریز بشم و واااای چه سرویس قشنگی! واااااااااای لباسمو ننوشتم! لباس عقدم یه پيرهن تافته ی سبز فوق العاده اس که خييييييلی قشنگه. واسه بن هم به زور کت شلوار خریدیم. فرصت نداشت کهههههه. بيچاره شهرزاد. شب عيد و اوج کار آرایشگاه و یه عالمه کار فوق برنامه. البته فوق برنامه هاشو بيشتر دوس داره. خيلی کيف داره دو تایی بریم خرید و گردش و خوش L گذرونی. فقط بن خوشش نمياد جمعه 4 فروردین 85 سال نو مبارک! برای عيد نوروز اومدیم اراک. ولی قرار شد بمونيم تا بعد از عقد. این چند روز همش به گردش و مهمونی و دید و بازدید گذشت. کلً خوب بود. مامان و بابا هم در تدارک جشن عقدکنونمونن. خواستگاری و بله برون که نداشتيم، قرار شد یه عقد کنون مفصل بگيرن همه رو دعوت کنن. ليستمون دویست سيصد نفری شده. به صرف شربت و شيرینی و عصرانه! عصرانه هم ساندویچای کوچيکيه که عموم آماده کردنشو تقبل کرده. آخه مغازه ی فست فود داره. دیگه همين. باید برم. بن داره ميره. می خوایم بریم گردش! هوراااااا. راستی قرار عقد شد برای شنبه 12 فروردین، دوم ربيع الول. وووی فقط یه هفته مونده. یکشنبه 13 فروردین 85 بيچاره بن بس J اووووووه تموم شد! الن تو قطاریم. من و بن یه کوپه ی اختصاصی که این روزا بدو بدو کرد الن از خستگی خوابش برده. تازه بچه با وجدان وسط این هياهو درسم می خونه! به هر حال الن خوابيده و من سعی می کنم بی سر و صدا تند تند بنویسم که چی شد. اول که وسطای هفته رفتيم دنبال کارای محضری کردن عقد و اینا. تمام مقدماتشو آماده کردیم و فقط خطبه ی آخریشو گذاشتيم واسه تو مجلس. بعدم که یه عالمه شيرینی بگير و گل بگير و نمی دونم وسایل سفره عقد و غيره... مرجان برام سفره عقد تزیين کرد. آرایشم که با شهرزاد جوووووونم بود. عااااالی شدم. خيلی بهتر از اونی بود که فکر می کردم. حتی بن هم که اومد تو اتاق دنبالم (تو اتاق خودم آرایش کردم) آب دهنشو قورت داد و گفت: دستت طل شهرزاد جون! حال چشم نمی تونه از من برداره، منم که تو دلم کيلویی قند آب می کردن، این از شهرزادجون تشکر می کنه!! دلم می خواست واسه تنبيهش همونجا بشينم زار زار خدا L بگم من خودم خوشگل بودم (D: گریه کنم (خيلی از گریه کردنم خوشش مياد رو شکر شهرزاد جون خودش گفت: عروسم ماهه! زمينه که خوب باشه آرایش کردن کاری نداره. بالخره آقای سفت و سخت ما فرمودن بر منکرش لعنت! دیگه رفتيم سر سفره عقد نشستيم. بابا با ویلچر نزدیکم بود. بابای خودم بالی سرش. هر دوتاشون بغض کرده بودن. نگاشون که کردم، شهرزاد از بالی سرم خم شد و گفت: گریه نکنی ها! هرچقدرم واترپروف باشه، بازم بهتره اشکت نریزه! بن گفت: خيالت راحت. خودش می دونه اگه گریه کنه با کی طرفه! دیگه هيچی. عاقد خطبه رو خوند. دفعه ی دوم بابای بن بهم یه سکه ی طل زیر p: لفظی داد. می خواستم بگم لزم نيست، من همينجوریم بله رو ميدم خيلی جلوی خودمو گرفتم گریه نکنم. فقط یه کمی چشام خيس شد. بله رو که گفتم، بن آهی کشيد. تا اون موقع تمام صورتش منقبض بود. یه دفعه یه J لبخندی زد که انگاری دیگه خيالش راحت راحت شده بود خودمم حالم خيلی بهتر بود. بعدم که عاقد رفت بزن و بکوب و نی نای نای... آی حال داد. نمی دونستم آقای جدی و خوشتيپ ما این قدر ر قا صه!! خيلی خوب می ر قصيد خودشو کشت هم قدمش دیگه آخراش حرفه ای J بشم. ولی خب مجلسمون اینقدر طول کشيد که یاد بگيرم شده بودم. قرار شد تو عروسی جبران کنيم. شامم ساندویچای عمو رو خوردیم که خيلی مزه داد. همه گفتن جالبتر از شام رسمی بود. عمو تو کارش خيلی وارده. خييييييييلی خوشمزه بود. امروزم همه مشغول جمع و جور بودن، ولی ما رو فرستادن سيزده بدر. ما هم برای اولين بار بعد از اولين پی ام! رفتيم کوهنوردی. خييييييلی خوش گذشت. عصرم که بليط قطار داشتيم و برگشتيم. وسایلمونو جمع کرده بودن، برداشتيم رفتيم ایستگاه. بن داره کم کم بيدار ميشه. به موقع! دوشنبه 14 فروردین 85 امروز رفتيم دانشگاه. بن گفت شيرینی بخریم ببریم، گفتم نه اول بریم ببينيم چه خبره. گفت مثلً باید چه خبر باشه؟ _: نمی دونم. بریم ببينيم. _: حال هر خبری می خواد باشه، چه ربطی به شيرینی داره؟ _: اههه گير دادی تو! دیرمون شده بيا بریم. اصلً با این قيافه ی من که به ماست گفته زکی، هيشکی باورش ميشه من تازه عروسم؟ _: تقصير خودته. می خواستی زودتر بيدار شی نقاشی کنی! اصلً بهتر که بيدار نشدی. مگه دانشگاه جای این ادا و اصولس؟ ميگم شيرینی ببریم که پس فردا بنده جواب سلمتو دادم یا خدای نکرده سوارت کردم، امثال شعله به فکر حسودی یا تلفی نيفتن! _: خب به اینجاش فکر نکرده بودم! حال که رسيدیم. بيا بریم. فردا هم دیر نميشه. بن هم یکی از اون غرشای دریاکشش رو تحویلم داد و بدون این که کارت نشون بده رد شد!! منم خواستم پشت سرش برم که یارو جلومو گرفت و با اخم گفت: خانم کارت! ایششششش می خواستم بزنمش. حال هی بگرد. فکر کردم جاش گذاشتم. بن هم بعد از ده قدم تازه برگشته می بينه من جا موندم! تا برسه کارتم پيدا شد و به پادرميونی ایشون احتياجی پيدا نکردم. رفتم تو و به بهونه ی کلسم زود جيم زدم. وارد کلس شدم. از کل بچه های کلس، فقط شبنم خبر داشت که تازه اونم نتونسته بود، واسه عقدکنونم بياد. وقتی رسيدم، نيشش تا بناگوش باز شد، اما سریع جمعش کرد. سفارش کرده بودم تا خودم نگفتم به کسی نگه. اونم هيچی نگفت. فقط رسيدیم بهم و ماچ و بوسه و تبریک سال نو. بعدم فائزه اومد جلو و چند تا از دخترای دیگه. از بين پسرا بهادر بلند شد و خيلی رسمی و با ته مایه ای از رنجش گفت: سال نوتون مبارک. منم گفتم: مبارکتون باشه. استاد اومد و کلس شروع شد. بعد از دوساعت که یک نفس درس داد، بالخره مرخصمون کرد. وقتی اومدیم بيرون سرم داشت گيج می رفت. شبنم گفت بدو به کلس بعدی نمی رسيم. گفتم تو برو من الن ميام. همون موقع بهادر جلو اومد و پرسيد: این چيه کردی دستت؟ سرم داشت گيج می رفت، نمی فهميدم چی ميگه. یه نگاهی به کلسور و بعدم ساعتم انداختم و پرسيدم چی؟ _: از این بدليای پونصد تومنيه؟ دوهزاریم جلنگ افتاد! با تکبر گفتم: نخير طلسفيده با برليان! فرمایش؟ _: هو هو تو بگو و منم باور می کنم! این اداها چيه؟ _: شوهر کردم. کدوم ادا؟ _: ببين من ذغال ذغالم! یکی دیگه رو سيا کن. شونمو بال انداختم و گفتم: من کلس دارم. می خوای باور کن، می خوای نکن. رد شدم که برم. پشت سرم گفت: آره شما کلس دارین. اصلً مادرزاد باکلس به دنيا اومدین. برای این که بعضيا رو خفه کنين، حاضرین سر یه ملتو شيره بمالين. لحن صداش چيزی داشت که برای اولين بار یه کم دلم براش سوخت. با وجودی که از اول کلی نقشه کشيده بودم سربسرش بذارم، تصميم گرفتم هر چه زودتر ماجرا رو علنی کنم که خيالش راحت بشه. رفتم تو کلس. کنار شبنم نشستم و گفتم می خواستم سربسرش بذارم اما دیگه حسش نيست! شبنم هم با اخم، در حالی که صداشو نمی خواست بلند کنه، گفت: دختر تو شوهر داری، هنوز می خواستی سربسرش بذاری؟ بن بفهمه خون به پا می کنه، از من می پرسی، ميگم حق داره. سرمو تکون دادم و گفتم: ولی من واقعاً منظوری ندارم. یارو اسباب بازی سرگرم کننده ایه! من هيچوقت اون جوری که از بن حساب می برم و دوسش دارم ، با بهادر نبودم. اصلً قد این حرفا نيست!! شبنم این بار برگشت و گفت: ببين بار اول و آخره که بهت ميگم، بهادر پسر خوبيه. واسه خودشم کلی مردونگی و هيبت داره. فقط تو تا حال پشم حسابش نکردی و هميشه غرورشو له کردی. اگه تا حالم همراهيت کردم، دیگه بسمه. بذار درسمو بخونم. با بهادر ممکنه درگير بشم، با بن هرگز! خندیدم و گفتم: ببين خودتم اعتراف کردی که بن قابل مقایسه با بهادر و امثال اون نيست. شبنم معترضانه نفسشو بيرون داد و گفت: اون شوهر توئه. فقط به این دليل قابل مقایسه نيست. نمی خوام با شوهرت بحث کنم. با تو هم همينطور. ساکت باش بذار درسمونو گوش بدیم. _: خودت هی کشش ميدی. مشغول نت برداری شدم. شبنم عصبانی بود. یه خورده نوشت آخرشم قلمشو انداخت. کلً دستش یواش بود. بيشتر جزوه های منو می گرفت. عصر بن کلس داشت. من دو ساعت زودتر تعطيل ميشدم. رفتم سری به خاله جان زدم. وسایلی که اونجا مونده بود، برداشتم و سرشب برگشتم خونه. سه شنبه 15 فروردین 85 امروز شيرینی خریدیم و بردیم دانشکده. قرار شد به همه اعلم کنيم. هی می پرسيدن پس چرا دیروز چيزی نگفتين، منم می گفتم چون شيرینی یادمون رفته بود. تقریباً جعبه خالی شده بود که رسيدم جلوی بهادر و گفتم بفرمایيد شيرینی عروسيمه. با حرص گفت: اینم یه شوخی دیگه اس؟ دوستش کنارش وایساده بود؛ گفتش شوخی یا جدی بردار بخور. خوشمزه اس. خندیدم و گفتم: آره بخور بختت باز ميشه! همون جور غضبناک داشت نگام می کرد، که بن رسيد. جعبه اش نصفه بود. جلوی بهادر گرفت و پرسيد: چرا نمی فرمایين؟ دهنتونو شيرین کنين. بهادر با چشمایی شعله ور نگاش کرد. چشمای بن هم بر خلف چهره ی آرامش، خشمناک بود. بهادر تقریباً زیر جعبه زد و گفت: مبارکتون باشه. بعد هم رو گرداند و رفت. دوستش هم نگاهی حيران به ما انداخت و دنبالش روان شد. شبنم که نزدیکم بود با عصبانيت گفت: حقش این نبود. برگشتم و گفتم: منظورت چيه؟ اما شبنم یه نگاهی به بن انداخت و فرار رو بر قرار ترجيح داد. بن هم برگشت و بهم گفت: ببين من می دونم قبلً با این یارو خيلی کل کل داشتين و ميدونم که اومده خواستگاریتو، تو رد کردی؛ نمی خوام غيرت بيخود به خرج بدم. گذشته هرچی بوده گذشته. ولی الن تو زن منی، می فهمی؟ تمام سعيش رو کرد که نه صداش بال بره و نه لبخندش کاملً محو بشه. ولی چشماش.... اونی که من ازش مثل سگ می ترسيدم خشمی بود که تو نگاهش بود. آتشی بود که بدون این که بتونم سر بلند کنم و ببينمش، تا مغز استخونمو داشت می سوزوند. با بغض گفتم: قول ميدم. زیر لب غرید: گریه نکن. بعد هم با لبخندی که از صبح رو لبش بود و داشت خبر دامادیشو می داد، رفت. نفس عميقی کشيدم و به طرف کلسم رفتم. رفتم پيش شبنم بشينم. برای اولين بار شبنم حاضر نشد کنارم بنشينه. وقتی نشستم، جابجا شد. خيلی زور داشت. عزیزتر از بن و شبنم کسی رو تو دانشگاه نداشتم. احساس می کردم تو این دریای خروشان قایقم شکسته. الن که دارم می نویسم آخر شبه. بن هنوزم قهره. خدایا من با این مرد بداخلق کينه توز که از جونم بيشتر دوستش دارم، چه جوری زندگی کنم؟ پنج شنبه 17 فروردین 85 دو روزه که آب خوش از گلوم پایين نرفته. نه بن کوتاه ميومد نه من. هی براش توضيح ميدادم که بابا بهادر واسه من اصلً عددی نيست که تو به خود گرفتی! اونم هی ميگه واسه تو شاید، ولی تو واسه اون خيلی هستی. بفهم اینو! _: بابا من شوهر دارم، دیگه واسه چی باید فکر کنه که من نظری بهش دارم؟ _: همين که هنوز باهاش شوخی داری از سرشم زیاده! _: بن تو زیادی سخت می گيری. _: گوش کن بهت چی ميگم دریا! من یه آدم جدید نيستم که تو فکر کنی الن دارم زیادی سخت می گيرم. من و تو یک سال و نيمه که باهم آشنایيم و این مدت برای شناختن من که هميشه رو بازی می کنم و دروغ و دغل تو کارم نيست، کاملً کافيه! دوست نداشتی می تونستی قبول نکنی. _: همينه دیگه! دوست داشتم که قبول کردم. بن من عاشقتم. چرا نمی فهمی؟ _: اِه؟! دریاخانم من اینو می فهمم. این که چرا با وجود این علقه حاضر نيستی به طبيعی ترین حق من اهميت بدی رو نميفهمم! _: آخه... _: آخه چی؟ به این زودی دلتو زدم؟ _: نه بن نه! تو هرکارم بکنی بازم من دوستت دارم. _: خب؟ _: معذرت می خوام. درست مثل پسربچه ای که از جالبترین اسباب بازی فروشگاه به خاطر رضایت باباش دست بکشه. اون اسباب بازی با پدرش قابل مقایسه نبود. بن هم با بهادر... ولی وقتی بالخره تونستم کوتاه بيام و بعد از دو روز سر و کله زدن (اصولً عذرخواهی بگم معذرت می خوام، عشقم، زندگيم سری تکون داد و (L کردن برام خيلی سخته دوباره شد همون بن عزیز و مهربووووووووووووووون خودم. خدایا شکرتجمعه 18 فروردین 85 ميگم چه خوب شد معذرت خواستما! وال این جمعه ی عالی رو از دست می دادم یه دفعه! دیشب بعد از آشتی کردن تا دیر وقت درس خوندیم. آخه ميدترم از شنبه شروع ميشه و منم که این ترم کولک بودم! اصلً آمادگی ندارم. بن خودشو کشت تا کلمه کلمه رو تو کله ام فرو کنه. تا که ناله ام در ميادم با یه بو سه خرم می کنه و به درس دادنش ادامه ميده! ای نامرد! منم خر!! هر دفعه هم گول J می خورم ساعت دو بعد از نصفه شب رو کتاب خوابم برد. دیگه از التماس کردنم گذشته بودم. انگشتام از فرط نوشتن بيحس بيحس بود. مغزمم که خالی. وقتی بن برم داشت و توی تخت گذاشت، اصلً نفهميدم. فقط وقتی داشت پتو رو روم می کشيد و یواشکی گونه ام رو می بو سيد، یه لحظه بيدار شدم و دوباره خوابم برد. صبحم برام تخم مرغ عسلی کرد، بخورم جون بگيرم بتونم امتحان بدم. صبحونه رو خوردیم و جمع کردیم. بعد فکر کردم دوباره می شينيم سر درس که بن گفت لباس بپوش بریم بيرون. ووووووووااااااای هيجان زده شدم. پرسيدم: کجا؟ گفتش پالتو بردار شاید سردت بشه. ووووی دیگه نفهميدم چه جوری حاضر شدم. سر سه سوت دم در بودم. بن هم چند تا از کتابامو برداشت و رفتيم دربند. دیگه اونجا زیر درخت و روی تخت، با چایی و نبات درس خوندیم اساسی! آی حال داد. خييييييييييييييلی خوش گذشت. نهار هم یه چلوکباب حسابی زدیم تو رگ و بعدم باز درس خوندیم و بالخره وقتی هوا تاریک شد، راه افتادیم برگردیم. الن که دارم می نویسم از فرط خواب دارم بيهوش ميشم. بن رفته دوش بگيره. منم ميرم بخوابم تا نيومده بگه باز بشين درس بخون! یکشنبه 20 فروردین 85 دیروز کوه کندم! اول که بدو بدو پا شدم صبحونه حاضر کردم. خوردیم. همممممه ی ظرفا رو (دو تا ليوان و دو تا استکان و ظرفای شام دیشب) رو تهنایی شستم. بن داشت درس می خوند. شدیداً احساس طفلونکی بودن کردم و بعدم باهم رفتيم دانشگاه. گشتم شبنم رو پيدا کردم. چشمم روشن شد. نشسته بودن رو یه نيمکت زیر سایه درخت، دو سه تا کتاب دفترم کنارشون، اون طرف کتاب دفترا هم آقا بهادر گل بلبل و مشغول حل تمرین برای امتحان. ما هم که شاخامون کمی تا اندکی درآمده بود، عذرخواهی رو به بعداً موکول کردیم و رفتيم کتابخونه واسه خودمون بدرسيم که ساعت 10 امتحان داشتيم. خلصه آی خوندیم آی خوندیم. وسطش شيرکاکائو و کيک هم خوردیم یه وقت سر امتحان ضعف نکنيم و دیگه هيچی. ساعت ده شد رفتيم سر امتحان. هی چشم به در موندیم تا بالخره در آخرین لحظات شبنم و بهادرم اومدن و نشستن. سر امتحان که هيچی، هرکسی مثل بچه ی آدم سرش به کار خودش بود. ولی همين که برگه ها رو دادیم، شبنم رو گير اوردم و باهاش آشتی کردم. اونم ازم قول گرفت که دیگه به بهادر کاری نداشته باشم. یه چشمکی زدم و گفتم چيه خبریه؟ L گفتش نه بابا. کاملً یه طرفه اس گفتم به هر حال باید راضيش کنيم. من نمی ذارم به دوستم بی توجهی کنه. شبنم با لحنی هشداردهنده گفت: بهت گفتم دورشو خط بکش. بذار من به روش خودم پيش برم. سرمو تکون دادم و گفتم: باشه. موفق باشی. دیگه خيلی خوب شد. دوباره بهار شده. همه جا قشنگه. هوا عجيب لطيف و عشقولنه اس و دیگه دیگه. شنبه 26 فروردین 85 امروز صبح شهرزاد و بابا رسيدن. من که امتحان داشتم رفته بودم دانشگاه، اما بن امتحانش ظهر بود، منو رسوند دانشگاه و رفت استقبالشون. بعدم اومد دانشگاه. از امتحان که اومدم دیدمش، گفت بابااینا خونه ان. خييييييييلی دلم می خواست بدوم L برم خونه. ولی یه امتحان دیگه هم داشتم به هر حال بعدازظهر هر دوتامون بيکار شدیم و رفتيم خونه. آخييييييييی اینقده دلم تنگ شده بوووووووووود که نگووووووووووو. تازه کليم سوغاتی خوردم! یه چيزایی که مامانم فرستاده بود. شهرزادم برام شکلتایی که دوس دارم خریده بود. بابا هم برام یه بلوز خریده بود. شهرزاد می گفت یه روز عصر که رفته بودن هواخوری، بابا این بلوز رو دیده و گفته باید واسه عروسم بخرم. اینقده خوشگلهههههه بچه بيچاره ميگه من اومده تو این D: از همه اینا بهتر این که برای بن هيچی نياوردن خونه حقشو خوردم!! خب تقصير خودشه. می خواست نگه باید بيای پيش خودم! اتاقشو که پر از وسایلم کردم. اینقدم که کوچيکه که دیگه با این همه وسيله جای تخت دونفره نداره. بعد من رو تخت بن می خوابم و اغلب اینقدر غلت می زنم که بن حقشه!! D: ترجيح ميده رو زمين بخوابه جمعه 15 اردیبهشت 85 پریروز آخرین امتحان ميدترم رو دادیم و شرّش کنده شد! آخيييييييش!! این روزای امتحان شبنم همش با بهادر تبادل جزوه می کرد و قرار درسی ميذاشت. بالخره هم گمونم بنده خدا چشماش واز شد و شبنم جونمو دیده. این روزا تا که شبنم رو از دور می بينه بهش لبخند ميزنه و به طرفش ميره. تازه سر امتحانم جاشون نزدیک هم بود و با روشهای مخصوصی تقلب می کردن نامردا! اون وقت من بد بخت L تنهایی زیر دست مراقب نشسته بودم و نمی تونستم جم بخورم از اونا نامردتر بن جون خودمه که ميگه غلط کردن تقلب کردن، خوب شد تو نزدیکشون مامااااااااان من می خوام اینو بزنم! L نبودی بعد تازه تمام اینا رو داشت جلوی بابا می گفت. بعد بابا کلی از قصه های تقلب کردنای جورواجورشون با بابای من تعریف کرد، یه ساعت خندیدیم. خوشم اومد روی بن خشکه مقدسم کم شد!! بهدش دیگه از چهارشنبه عصر بيکار شدیم، شهرزاد گفت پاشين برین شمال. لزم نکرده دو روز تعطيلی بمونين تو خونه، بشينين جلوی ما خميازه بکشين. دیگه هيچی شبونه راه افتادیم رفتييييييييم تا یه جایی که بن بلد بود. یه ده کوچيک کنار دریا بود. یه خونواده هم بودن که دو تا اتاق تو حياطشونو اجاره می دادن. دیگه رفتيم. خدا رو شکر یکی از اتاقاشون خالی بود. تا مستقر بشيم، نصف شب گذشته بود. دوتایيمون از خستگی بيهوش شدیم. صبح پاشدیم رفتيم تو حياط، زن صاحبخونه با یه صبحونه ی مشتی ازمون پذیرایی کرد. نون تازه و پنير محلی و گردو و مسكه و مربای خونگی و شير بز و اومممممممممم خيلی عالی بود. تو عمرم این همه صبحونه نخورده بودم. بعدشم رفتيم دست در دست هم عشقولنه کنار دریا قدم زدیم (با بن، نه خانم صابخونه! ) یه کمی هم آب بازی و بالخره خيس خيس برگشتيم خونه. لباس عوض کردیم شد کی؟ چهار بعد از ظهر. بن گفت سوار شو بریم یه جایی بهت نهار بدم تو عمرت کباب به این خوبی نخورده باشی. گفتم بابا حال داری می خوام بخوابم. گفت نميشه نهار نخوردیم و من گرسنمه و از این حرفا خلصه رفتيم اونجا گفت بابام جان ما الن نهار نداریم که! مخصوصاً امروز خيلی شلوغ بوده همون دو و نيم سه دیگه کل غذامون تموم شده. دیگه هييييچی. دماغ سوخته برگشتيم خوابيدیم. یه دو سه ساعتی خوابيدیم و بعد دوباره پا شدیم رفتيم همونجا این دفعه غذاش حاضر شده بود شام خوردیم! صبحيم دوباره یه صبحونه ی توپ خوردیم، رفتيم جمعه بازار. یه کم صنایع دستی خریدیم و دو تا دامن گلدار واسه من و شهرزاد. ناهار ماهی کباب خوردیم و عصرم حساب اتاق کردیم و راه افتادیم. جاده خيلی شلوغ بود، دیگه به هر زحمتی بود رسيدیم خدا رو شکر. شام با بابا و شهرزاد خوردیم و دیگه الن بن خوابيده، اما من نسکافه خوردم بی خوابی زده به سرم. جمعه 22 اردیبهشت 85 صبح شبنم زنگ شد گفت بهادر گفته بریم دربند، گفتم باید بن و دریام بيان. اونم قبول کرده. جون من بياین، دفعه اولمه باهاش رودرواسی دارم گفتم بيخود یعنی من بيام دیگه همه مشکلتت حل ميشه؟ دختری که تو باشی بعد از یه سال هنوز دست و پاتو گم می کنی، حقته که تحویلت نگيرن. هميشه پشت سر من وایسادی، یه بارم خودت جلو برو. از اون گذشته بن و بهادر سایه ی همو با تير می زنن، تو ميگی یه صبح تا عصر همدیگه رو تحمل کنن؟!! بعدشم من به تو و بن قول دادم دیگه با بهادر کل کل نکنم. اون وقت توقع داری تمام مدت گردش بشينم روبروش لبخند مليحانه بزنم؟! نمييييی تونم! بيخيال بابا. برین خوش بگذره. بيچاره بچه خيلی کم آورد. یه آهی کشيد جيگر سنگ کباب ميشد. نزدیک بود بگم خيلی خب ميام. اما نگفتم. اونم گفت باششششه. تنهایی ميرم. عوضش رفتيم با شهرزاد جون آرایشگاه. تعطيل بود پرنده پر نميزد. یه سر و رویی صفا دادیم و خوشگل و ملنگ برگشتيم پيش شوورامون! شنبه 23 اردیبهشت 85 سلم دریا جان خوبی؟ نيستی بگی تو نوشتن بلدی که قلم دست می گيری؟ از اون بدتر این که غلط کردی دفتر خاطرات منو خوندی! خب بله می دونم. باید معذرت بخوام. اصلً نباید این کارو می کردم، اما معمولً دفترتو تو هفت تا سوراخ قایم می کنی، این دفعه روش خوابت برده. منم بيدار شدم پام گير کرد بهش نزدیک معلق بشم. قبول کن که دیگه بردارم ببينم این آلت قتاله چی بود این وسط انداختی! برداشتم از اول خوندم… تمام حرفایی که سر و پری ازش برام تعریف کرده بودی، اما اصل مطلب رو یا خودت نگفته بودی، یا من گفته بودم "بچه بشين درستو بخون" و بقيش گوش نداده بودم. یعنی جداً من اینقدر بداخلقم؟!! حساسيتای منو به حساب بداخلقی ميذاری؟ هيچ جا غير از اونجایی که متن ایميلمو نوشتی از عشق من و تمام محبتی که سعی می کنم بهت ابراز کنم ننوشتی! یعنی من اینقدر تو ابراز احساساتم قصور کردم؟! نمی دونم… لبد دقيقاً این نبوده… چون اگه بود به چه اميدی باهام ازدواج کردی؟ به خاطر بابا؟ نه فکر نمی کنم. بذار بهت بگم تا حال اگه هميشه دخترا رو جمع بستم و به قول تو تر و خشکو باهم سوزوندم، اما تو هميشه برام فرق می کردی. تو که برام عزیزترینی و نفهميدم از کی گوشه ی دلم لونه کردی و کم کم یه جای ثابت اونجا اشغال کردی… عزیزم اگه ازت خواستم پيشم بمونی، نه برای این بود که با چوب بالی سرت وایسم و نه برای این که از زیر (L که امتحاناتو خوب بدی (اگرچه ظاهراً همين کارو کردم مجلس عروسی شونه خالی کنم... نه. فقط تحمل دوریتو نداشتم. تصور این که مثل قبل از عقد فقط بتونم یه چند دقيقه ای ببينمت، بعد هردومون اینقدر کار داشته باشيم که سلم نکرده خدا حافظی کنيم تا صبح فردا که آیا جلوی دانشگاه بهم برسيم یا نرسيم، ببينمت، برام غيرممکن بود. دوستت دارم عزیز دلم... من فدای دل کوچيکت بشم که این همه شکستمش و صدات درنيومد. از این به بعد اگه ناراحتت کردم به خودم بگو، باشه؟ یا این که اجازه ی روزانه خوندن خاطراتتو به من بده که حداقل بدونم امروز چکار کردم... خيلی بی ربطه، ولی... ميگم تابستون بریم اراک عروسی بگيریم؟ دوس داری مجلسمون چطور باشه؟ می خوای توی باغ بگيریم؟ فرصت نشد باغ دایيمو ببينی، مال دایی و شهرزاده. جای با صفایيه. یا ترجيح ميدی تو باشگاه باشه... مجلس مال توئه عزیزم. نه من و نه کس دیگه ای حق دخالت نداره، مگه خودت نظرمونو بخوای. راستی دلت می خواد بعد از ليسانست بریم اراک زندگی کنيم؟ راستش از این همه بدوبدو تو تهران خسته شدم. ميگم تا تو ليسانس بگيری، منم فوق بگيرم بعد بریم اراک باهم یه شرکت بزنيم... بابا و شهرزادم می بریم. فکر می کنم برای بابا هم خوب باشه. البته اینجا داروهاش بهتر گير مياد، دکترشم بهتره، اما کار سختی نيست. می تونيم ماهی یه بار بياریمش دکتر... هان نظرت چيه؟ بابا خودش ميگه بهتره اونا برن اراک که ما راحت باشيم، در واقع داره با تو تعارف می کنه! اما شهرزاد تنهایی از عهده ی نگهداریش برنمياد. نمی تونم دست تنهاش بذارم. فکر کردم اراک یه خونه دوطبقه بگيریم خودمون بریم بال شهرزاد اینا پایين باشن... هان چطوره؟ چقدر دارم چرت و پرت ميگم. پاشم برم دانشگاه. تو هنوز خوابی. نمی دونی چقدر خوشگل خوابيدی. بميرم برات رو زمين خوابت برد و من رو تخت بودم. تو هم کلس داری... ولی بيخيال! بذار ساعت اول رو جا بمونی... بذار این دفعه بن کوتاه بياد... قربانت آقا بداخلقه ی پشيمانت بن پايان جمعه 9 آذر 1386 شاذّه
شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط ***ღღطراوتღღ*** |
يکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صياد است که کبوتران را پر مي دهد. و آن باغبان است که گل هاي سرخ را پرپر مي کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.
دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمي کند، پس آهويش را دريد و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه مي ماند و نه ترنم. * سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را مي بلعد و آن مرگ است که تن هر سروي را تابوت مي کند. پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتي روان بر رود عشق. * و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار. هزار و يکم بار که عاشق شد، قلبش اسبي بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غيرت و استخوان. و عشق آمد در هيئت سواري با سپري و سلاحي بر قلبش نشست و عنانش را کشيد، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد. سوار گفت: از اين پس زندگي، ميدان است و حريف، خداوند. پس قلبت را بياموز که
عشق کار نازکان نرم نيست / عشق کار پهلوان است،* آنگاه تازيانه اي بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقي بود