تبليغاتX
•*.ღ.•*.ترنم عشق•*.ღ.•*.

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

•*.ღ.•*.ترنم عشق•*.ღ.•*.

به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستید یک شمع روشن کنید.


ادامه ی رمانpart2


شنبه 21 آبان
امروز به شبنم گفتم باید انتقاممو بگيرم. اینجوری نميشه. کلی فکر کردیم. بعد راه
افتادیم رفتيم دم خونشون. مادرش درو باز کرد و پرسيد کاری داشتين؟
گفتم: سلم خانم. من دوست بهادرم. ميشه صداش کنين؟
زن با عصبانيت گفت: یعنی چه دختره ی پررو؟ چرا دست از سر پسر من برنميداری؟
_: من برنميدارم یا اون؟ همش ميگه باهم دوست باشيم. بفرماین نمی خواین صداش
کنين نکنين. بگيرین این جزوه رو بهش بدین.
بعد هم به سرعت دور شدیم و غرغرهایی که به خاطر حفظ آبرو به فریاد نمی رسيد
رو نشنيده گرفتيم.
بهادر دیوانه خواهد شد!!!
سه شنبه 23 آبان
بریم سر J سکوت مرگبار! بهادر گفت دیگه باهات حرف نمی زنم. آخ جوووووون
درسمون. وال جواب جناب بن خان رو هم باید پس بدیم. دیروز که بهادر اتمام حجتشو
کرد و رفت، بن اومد و با لحنی که سعی می کرد دوستانه باشه خواهش کرد
امتحانامو جدی بگيرم! از آنجایيکه منتظر امر ایشون بودم سریع اجابت کردم و حالم
می خوام برم سر درسم.
چهارشنبه 9 آذر 84
آخيش اینم از ميدترم. امروز تموم شد. ظهری از سالن امتحان اومدیم بيرون فائزه یکی
از همکلسيامون ميگه بچه ها شدیم مثل اینایی که سالها تو یه جزیره حيرون ميشن.
تو رو خدا بياین بریم آرایشگاه. مردیم بس که درس خوندیم.
گفتم من که خيلی دلم می خواد موهامم کوتاه کنم. اما موهام خيلی صافن،
آرایشگرش باید خيلی ماهر باشه.
فائزه گفت خوبشو سراغ دارم.
خلصه با شبنم و فائزه رفتيم. البته قبلش زنگ زد با آرایشگاه هماهنگ کرد. بعدم با
لحنی تهدیدآميز به من گفت: برات وقت ابرو هم گرفتم. بچه بازی درنياری ها! ابروهات
افتضاحن!
_: دست شما درد نکنه. شما خيلی به من لطف دارین. اینقدر ازم تعریف نکن پررو
ميشم ها!
_: ولی واقعاً چرا تا حال برنداشتی؟
شونه مو بال انداختم و گفتم: بچگيام که مامان نميذاشت، از وقتيم که افتادم تو کنکور
و بعدم این دانشگاه لعنتی که آرزوی یه پيک نيک به دلم مونده. حال ميون این هاگير
واگير بيا زیر ابروی منو بگير!
فائزه و شبنم خندیدن. گفتم از اونجایيکه من محاسن بسيار دارم این ابروهامم خيلی
کم پشت و پرفاصله ان. نزنه خرابشون کنه ها!
فائزه همونجور که می خندید، گفت: نه بابا خيالت راحت. گفتم که کارش درسته.
خلصه رفتيم. مشغول شوخی و خنده بودیم تا رسيدیم. آرایشگاه تابلوی قشنگی
داشت، تا برسيم بال کلی راجع بهش بحث کردیم.
در زدیم. یه دختر لی درو باز کرد. زنجير داشت. کامل باز نکرد و پرسيد: وقت داشتين؟
یهو قلبم ریخت پایين. تازه فهميدم کجا هستم. گفتم من اینجا نميام.
ولی در کامل باز شده بود و فائزه گفت: دیوونه از چی می ترسی؟ بيا تو.
با اصرار شبنم و فائزه رفتم. شهرزاد مشغول کار بود. فائزه با همه سلم و عليک کرد.
شهرزاد هم برگشت و سلم و عليک کوتاهی باهاش کرد. نگاهی هم به من انداخت.
ولی انگار نشناخت.
منتظر نوبتمون نشستيم. شبنم می خواست موهاش رو های لیت کنه. کاتالوگ رنگ
رو برداشته بود و ورق ميزد. فائزه هم تند تند نظر ميداد. قلبم هنوز تند ميزد. اما هيچ
چيز نگران کننده ای نميدیدم. کم کم داشت باورم ميشد که اشتباه کردم. بالخره
نوبتم رسيد. یکی از دخترها برام پيش بند بست و موهامو قسمت قسمت کرد. بعد
خود شهرزاد آمد. دستی توی موهام کشيد و پرسيد: حالت خوبه دریا جان؟
جا خوردم. یعنی منو به خاطر آورده بود؟ آروم گفتم: خوبم ممنون.
یک دسته را باز کرد و پرسيد: چه مدلی می خوای بزنی؟
_: نمی دونم. فکر کنم مصری.
_: بسيار خب.
به سرعت مشغول شد. دستهایش ماهرانه موهایم را جابجا می کرد و کم کم می
چيد. هيچ کس به اون خوبی موهامو کوتاه نکرده بود. بعد هم نوبت به ابروهام رسيد.
روی یونيت دندونپزشکی خوابيدم. وقتی بلند شدم دختری زیبا رو تو آینه دیدم که
پيش از این نمی شناختم. بچه ها وسوسه ام می کردن های لیتم بکنم، ولی من
خودمم خيلی هوس کرده بودم. L دیگه پول نداشتم
حدود دو ساعت اونجا بودیم. وقتی داشتيم خوش و خندون بيرون ميومدیم، تو راه پله
به بن رسيدیم که داشت از دانشگاه برميگشت. شبنم و فائزه سریع سلم کردن. منم
تقریباً پشت سر فائزه سنگر گرفتم و سلم کردم. جواب کوتاهی داد. با دیدن تغيير
قيافه ی من ابرویی بال انداخت که نفهميدم نظرش چيه! بعد هم رد شد و رفت بال.
فکر کردم شاید خونه شون بالست.
دیشب بعد از آرایشگاه خاله جان متوجه ی تغيير چهره ی ما نشد. اما صبح سر
صبحونه دید و زیادم خوشش نيومد. دخترم دخترای قدیم!!
ما هم سعی کردیم زیر سيبيلی رد کنيم. چه کنيم دیگه!
رفتم لباس عوض کردم برم دانشگاه، دیدم کيف پولم نيست. اینجا رو بگرد اونجا بگرد.
نخير نبود که نبود. بالخره از توی یکی از جيبام یه کم پول پيدا کردم به قدر کرایه رفت
و برگشت دانشگاه ميشد. خوشحال شدم. دلم نمی خواست وقتی خاله ازم دلخور
بود ازش پول قرض کنم. وسایلم رو برداشتم و به سرعت زدم بيرون. خاله جان هنوز
داشت چپ چپ نگاه می کرد. انگار تمام صورت من شده بود یه جفت ابرو!
دم ايستگاه مترو با شبنم همراه شدیم و بالخره رسيدیم دم دانشگاه تازه یادم اومد
ای دل غافل! کارت دانشجویی و کارت ملی و به اضافه تقریباً تمام موجودی باقيمانده
که زیادم نبود و باید تا آخر ماه باهاش راه می رفتم (گریه شدیيييييييييد) حال بگو
احمق چرا همه رو یه جا ميذاری؟
یعنی اگه دیروز همه رو نبرده بودم راه نميفتادم برم آرایشگاه. وقتی پول تو کيفمه
واسه همين هميشه با خودم نمی برم. L دیگه خرج کردنش دست خودم نيست
داشتم فکر می کردم کجا انداختم. فکر نمی کردم تو آرایشگاه باشه. تقریباً مطمئن
بودم آوردمش بيرون. اگه تو خيابون افتاده بود دیگه کارم ساخته بود.
خلصه هرچی به این دربون زبون نفهم التماس کردم که بابا به جون خودم من
بالخره به شبنم گفتم برو تو ببين بن رو پيدا می کنی؟ L دانشجوام رام نداد که نداد
اون زبون اینو می فهمه.
شبنم رفت. حال ازکجا بن رو پيدا کنه؟ کلی گشت. بعد از این علفای زیر پام درخت
شدن و شکوفه کردن و دیگه داشتن ميوه ميدادن، بالخره جناب بن خان قدم زنان
خودش رو رسوند و اسم شب رو تو گوش دربون زمزمه کردن و بالخره یارو اجازه داد
بنده رد شم!
همين که رد شدم بن ميگه کيف پولتو دیروز جا گذاشتی، شهرزاد آورد بال گفت بهت
J بدم. ولی من جاش گذاشتم
_: دست شما درد نکنه.
_: خواهش می کنم قابلی نداشت.
_: خدا رو شکر که وسط خيابون نيفتاده. همه ی مدارکم توش بود.
_: دیدم! فردا برات ميارم.
_: ولی من امروز لزمش دارم. خودم ميرم ميگيرمش.
بن شونه ای بال انداخت و به طرف کلسش رفت. منم رفتم.
بعد از ظهر دو ساعت بيکاری داشتم. بکوب خودمو رسوندم جلوی خونشون. اسمای
روی زنگها رو نگاه کردم و زنگ خونشونو زدم. شهرزاد جواب داد و با لوندی گفت عزیزم
بيا بال لطفاً دستم بنده. نمی تونم برات بيارم. طبقه ی سوم
پله ها رو دو تا یکی بال رفتم. آسانسورم بود. حوصله نداشتم صبر کنم. در آپارتمان باز
بود. صدای شهرزاد رو شنيدم که گفت: بيا تو رو جا کفشيه.
با احتياط وارد شدم. کيفم روبروم بود. نگاهی توی هال انداختم. شهرزاد داشت به
مرد رنجوری که روی ویلچر نشسته بود دارو ميداد. هردو برگشتند. دستپاچه سلم
کردم. شهرزاد لبخندی زد. مرد که قيافه اش عجيب آشنا بود با لبخند گفت: سلم
خانم خوش اومدی. بفرما.
صداشم آشنا بود! آهان!! خودش بود. بنيامين!! فقط خيلی پير و شکسته بود. یعنی
این پدرش بود؟!
لبخند زدم و تشکر کردم. بعد هم به سرعت خداحافظی کردم و بدو برگشتم دانشگاه.
این بار مثل هميشه کارتم رو نشون دادم و رد شدم. داشتم ميدویدم که قبل از استاد
به کلس بعدیم برسم، که محکم به بن تنه زدم.
_: هيييييی دختر جلوتو نگاه کن. چرا ميدوی؟
_: دیرم شده. ببخشيد.
اما یه دفعه وایسادم و گفتم: بن؟
برگشت و نگام کرد.
_: به خاطر بابات متاسفم. ناراحتيش چيه؟
_: فضولی؟! تاسف و دلسوزی تو چيزی رو عوض نمی کنه.
_: بن!
داشت گریه ام می گرفت. می فهميدم نباید بپرسم، اونم از بن... اما خيلی دلم
سوخته بود. این زن زیبا، این پسر رشيد و اون وقت پدر...
برگشت و گفت: ام اس داره. ده سالی ميشه. برو کلست دیر شد.
دوباره شده بود برادربزگه ی مهربون. نمی دونستم بخندم یا گریه کنم. رو گرداندم و
بدو رفتم.
شنبه 12 آذر 84
امروز عصر بن با لحنی امری پرسيد: امشب برنامه ات چيه؟
به سرعت گفتم: بن من دیگه خجالت می کشم تو مهمونم کنی. تو هيچ دینی به من
نداری. این منم که بهت مدیونم.
بن پوزخندی زد و گفت: حال کی خواست دعوتت کنه فوری به خود گرفتی؟
کمی از رو رفتم و گفتم: هوم. برنامه ای ندارم.
_: بابا می خواد ببينتت.
_: منو؟ برای چی؟
_: گفت می خوام این دوستتو ببينم.
_: خب می فهمم، ولی چرا؟
_: بهش بگم نميای؟
از یادآوری مرد رنجوری که روی ویلچر بود دلم گرفت. درست نبود دعوتش رو رد کنم.
گفتم عصر ميرم خونه لباس عوض می کنم بعد ميام.
*
آخر پایيز چشم بهم بزنی غروبه. تا برسم خونه حسابی تاریک شده. تا اینجاش
اشکالی نداره. ولی وقتی برسی و دوش بگيری و لباس بپوشی و بخوای از خونه
بيرون بری باید کلی جواب پس بدی.
خاله جان می خواست بدونه کجا ميرم؟ چرا ميرم؟ و مهمتر از همه این که غلط کردم
دوش گرفتم تو این سرما، بعد می خوام برم بيرون!
هيچ جوابی نداشتم. اگه یه قرار شام با بن بود، راحت بهمش ميزدم. نهایتش شنيدن
غر و لند فرداش بود، نه ترس از خاله جان و بدتر از اون گزارشش به بابام.
اما پدر بن فرق ميکرد. دلم می خواست حتماً برم، ولی هيچ توضيحی نداشتم. تا
حالم دروغ نگفته بودم. بالخره آروم گفتم: دارم ميرم با شبنم درس بخونم.
بعدم تند بيرون اومدم. چند باری شب امتحانا رفته بودم پيش شبنم.
سر خيابونشون از تاکسی پياده شدم. خيابون مثل اون شب تاریک بود. با قدمهای
سریع تا دم ساختمون رفتم و خدا رو شکر سالم رسيدم. تازه فکر کردم اگه فکر اون
شبم درست باشه چی؟!
به خودم گفتم: بد به دلت راه نده دختر!
بالخره زنگ زدم. در بلفاصله باز شد و رفتم بال. اشتباه کردم!! برخورد خانواده اش
اینقدر مهربان و صميمی بود که احساس کردم وارد خونه ی خودم شدم. شهرزاد
مرتب شوخی می کرد و مراقب بود به من خوش بگذره. حتی بن هم خيلی خوش
اخلق شده بود. البته یه پاش تو آشپزخونه بود یه پاش توی اتاق. آخه داشت شام
می پخت!! پدر و مادرش هم همش سربسرش ميذاشتن. بعداً فهميدم روزای فرد
نوبت آشپزیشه و اتفاقاً خوب هم می پزه. باباش بعد از این که کلی سربسرش
گذاشت به من گفت: آشپزیش خيلی خوبه.
بين شوخيها فهميدم که شهرزاد خوشش نمياد بن مامان صداش کنه. احساس پيری
می کنه. (همينم کلی موضوع شوخی بود) منم که یه بار شهرزاد خانم صداش کردم
ناراحت شد و بالخره به شهرزادجون رضایت داد.
فضای خونه اینقدر شاد بود که نه تنها مشکل پدرش بلکه زمان رو به کلی فراموش
کردم. شامی که بن پخته بود رو دور ميز در حال گپ زدن خوردیم و بعد دوباره کنار
شومينه نشستيم. بن به پدرش کمک کرد روی مبل بشينه. منم که لرز کرده بودم
روی سکو بيخ شومينه نشستم. شهرزاد هم برام یه ژاکت آورد. خودش هم روی مبل
نشست و پاهای خوش تراشش رو رویهم انداخت.
بن هم چهارزانو روی قاليچه جلوی شومينه نشست و مشغول تعریف کردن از
شوخيهای بچه های دانشگاه شد. چنان آب و تابی به حرفاش ميداد که هرکس ندیده
بود فکر می کرد اونجا بهشت برینه!! من یکی که چشمام چهار تا شده بود. هم این
که می فهميدم پياز داغشو خيلی زیاد کرده (که البته برای سرگرمی پدرش بود) و
دیگه این که این بن خشک و عبوس من نبود. یه پسر شاد بابا بود. پسری که داشت
با تمام وجود از زندگی لذت می برد و هرروز تو دانشگاه کلی بهش خوش می
گذشت. نه اون بنی که به زور جواب سلم بهترین دوستشو ميده و به جز عده ای
معدودی با کسی هم کلم نميشه.
یک دفعه متوجه شدم خيلی داره دیر ميشه. می خواستم آژانس بگيرم که باباش
گفت بن منو برسونه.
به خاطر یه شب فوق العاده کلی تشکر کردم. اما باباش گفت با اومدنم خيلی
خوشحالش کردم و شهرزاد هم دم در یواش بهم گفت: بعد از مدتها از ته دل خندید.
خيلی ازت ممنونم.
اشک تو چشمام جمع شد. سر بلند کردم. شهرزاد محکم و متبسم ایستاده بود. اون
طرفتر همسرش با لبخند منتظر رفتن من بود. بن زیر لب غرید: نذار اشکاتو ببينه.
سری تکون دادم و دنبالش بيرون آمدم. تو ماشين رادیو رو روشن کرد. گریه ام گرفته
بود. سعی می کردم بغضم نشکنه. اما اشکام ميریخت.
بن چند دقيقه ای طاقت آورد. بالخره با عصبانيت گفت: ميشه بسه؟ گریه کردن
هيچی رو حل نمی کنه. من و مامان هيچ وقت نمی ذاریم غصه مونو حتی تو
چشمامون ببينه. برعکس شادیم. سعی می کنيم زندگی کنيم و زنده نگهش داریم.
تمام وجودمون شده سرگرم کردنش و بهش اميد دادن. تمام لحظه های خلوتمون
داریم برای لحظه های بعدی برنامه می ریزیم که فردا چه جوری خوشحالش کنيم.
برای چی گریه کنيم؟ اون که هنوز زنده اس.
بغضم شکست. با گریه گفتم: ولی درد ميکشه. خيلی درد ميکشه.
به تلخی گفت: خيلی بيشتر از اونی بتونی باورش کنی. اما بازم گریه چيزی رو حل
نمی کنه.
_: دلمو که سبک می کنه.
_: خواهش می کنم جلوی من گریه نکن. من یه سال سعی کردم بهت یاد بدم این
ننه من غریبم بازیا رو بذاری کنار؛ آدم نشدی که نشدی.
_: یعنی حال تو خيلی آدمی!
خنده اش گرفت. بلند خندید. منم خندیدم و سعی کردم زر نزنم.
بعد از چند دقيقه شروع کردم به برنامه های تفریحی پيشنهاد دادن: اینترنت، فيلم،
کتاب...
پوزخندی زد و گفت: یعنی من و شهرزاد تا حال به فکر این چيزا نيفتادیم؟
_: بقيه ی فاميلتون چی؟ به دیدنش ميان؟
_: من فقط یه دایی دارم با یه مادربزرگ که اراک زندگی ميکنن. سالی دو سه بار
ميان. برای مادربزرگم خيلی سخته. ترجيح ميده ما بریم پيشش.
_: جالبه. منم اهل اراکم!
لبخندی زد و گفت: پس پارسال دو سه بار از تو شهر خودتون باهات چت کردم!
_: هيچی نگفتی!
_: معمولً اینقدر عجله ای سر ميزدم کافی نت که دیگه توضيح اضافی نمی دادم.
اونجا مهمونم. سر کوچه مامان بزرگ یه کافی نت هست که گاهی گریزی ميزنم.
متفکرانه گفتم: اون روزی که داشتم با سعيد سر چت کردن و نکردن من بحث می
کردیم اصلً فکر نمی کردم به اینجا برسه.
_: منم فکر نمی کردم یه پی ام ساده اینقدر سرگرمم کنه.
_: تازه ميفهمم چه فشاری روته. اونشب که شکست عشقيت ميگفتی فکر کردم این
دیگه آخر مصيبته...
_: آخر مصيبت وقتی شد که همزمان با اون حال بابا هم خيلی بد شد. تا اون موقع
عصا دستش می گرفت، ولی همون موقع مجبور شد یه مدت بيمارستان بخوابه، بعدم
دیگه ویلچر نشين شد. اگر در حال انفجار نبودم محال بود درد دل کنم. از خونوادم نمی
خواستم بگم از شعله گفتم.
_: شعله؟
_: آره اسمش شعله است.
_: شعله دماوندی؟ همين که سال دومه؟
_: می شناسيش؟
_: یکی از کلسامون مشترکه.
آهی کشيد و چيزی نگفت.
بعد از چند لحظه سکوت، موضوع رو عوض کردم و گفتم: ولی من هنوزم نمی فهمم
چرا بابات ميخواست منو ببينه.
_: نمی دونم و دنبال دليلشم نمی گردم. خيلی کم پيش مياد که بابا چيزی ازم
بخواد. حتی اگر می خواست ریيس جمهور ونزوئل رو ببينه می رفتم براش مياوردم!!
بدون این که دليلش اهميتی داشته باشه. مهم نتيجشه. اگه بابا رو خوشحال می
کنه باید انجام بشه.
_: ولی آخه آدم با یه نظر که از کسی اینقدر خوشش نمياد!
_: همونقدر که من تو رو ميشناسم بابا هم ميشناستت. تمام وقتایی که باهم چت
می کردیم یا کنارم نشسته بود یا بعداً براش تعریف می کردم. اونم از روز اول گفت تو
دختری. رسماً بهت ميگفت دریا! ميگفت این داریا نيست دریاست. ولی من فکر می
کردم هرکسی می تونی باشی. مهم این بود موضوع صحبتی برای بابا داشته باشم.
تو ميدونی من اصلً پرحرف نيستم. صبح تا شب باید فکر کنم که چی بگم بابا
خوشش بياد و حس نکنه که من دارم برای گفتنش یا شاد نشون دادن خودم زحمت
ميکشم. خب طبيعيه که دلش بخواد دریایی که یه سال حرفاشو شنيده ببينه. شاید
فکر کنی ازت سوء استفاده کردم. اگه اینطوره خيلی معذرت ميخوام و به خاطر شب
قشنگی که با حضورت ساختی با تمام وجود ازت متشکرم. اون واقعاً دوسِت داره.
نمی دونستم چی بگم. لبریز از احساسات ضد و نقيض شده بودم.
بالخره گفت: اميدوارم ازم دلخور نباشی
به سرعت سرمو تکون دادم و گفتم: نه نيستم. فداکاریتو تحسين می کنم.
_: می تونی گاهی بهش سر بزنی؟
_: نمی دونم. یه آقایی هست منو می کشه اگه از درسام عقب بيفتم!
_: گمونم همون آقاهه داره ازت خواهش می کنه!
_: سعی می کنم.
سری تکون داد و دوباره رفت تو بحر رادیو. دلم گرفت. دوست داشتم کمی هم برای
خودش اهميت داشتم. تمام مدت از قول باباش حرف ميزنه. دلم می خواد فکر کنم
روش نميشه از خودش بگه ولی بعيده. تا حال فکر نکرده بودم دلم ميخواد دوسم
داشته باشه. هميشه اینقدر دور و در عين حال نزدیک بود که فکر می کردم در مورد
خواستگارام باهاش حرف بزنم. نظرشو به عنوان کسی که حرفشو قبول دارم بدونم.
ولی امشب نمی دونم چه مرگمه. تازه رسيدم خونه ولی همين الن دلم براش تنگ
L شده
دوشنبه 14 آذر 84
دیروز صبح تمام راه خداخدا می کردم وقت ورود بن رو ببينم. نمی خواستم فکر کنم
عاشقش شدم. نه فقط یه کمی دیدم عوض شده بود.
وارد که شدم، بن رو دیدم که با دوستش آرش ایستاده بود. (دیگه آرش واقعی رو
داشتم فکر می کردم به چه بهانه ای برم جلو. همينجوری سلم کردم ( q: ميشناسم
و خواستم رد شم که بن با خوشرویی خندید و گفت: عليک سلم! خوبی خانم؟
جا خوردم! یا بهتر بگم ذوق زده شدم! بدتر از من آرش بود که با ابروهای بالپریده به
من و بن نگاه می کرد. یه کم از رو رفتم. سریع گفتم خوبم ممنون.
بعد هم تند رد شدم. ضربانم رو هزار بود. چرا اینجوری جوابمو داد؟ هنوزم قصدش
تشکر بود؟ نمی دونستم چی شده. دو سه بار دیگه هم تا عصر دیدمش. کلس حل
تمرین هم باهاش داشتيم. 180 درجه فرق کرده. اینقده مهربون شدههههه که دارم
نگرانش ميشم یه وقت مریض نباشه!
البته سر کلس با همه خوب بود. یه ذره لبخند داشت و سر هيچکسم داد نزد. بيرون
سالن هم صبر کرد بهش برسم. چند دقيقه ای حرف زدیم. بيشتر اون حرف زد. از
هيجان نمی تونستم راحت صحبت کنم. این که یه دختر و پسر به هر دليل وایسن
وسط دانشکده حرف بزنن اونم فقط برای چند دقيقه، چيز عجيبی نيست. ولی نمی
دونم چرا فکر می کردم، تمام دانشگاه شده چشم و داره ما رو ميپاد.
خيليم اشتباه نکرده بودم. امروزم باز دیدمش. انگار منتظرم بود. یه کم حال و احوال
کرد و رفت. منم رفتم سر کلسم. هنوز استاد نيومده بود. ولی شعله و دوستش کنار
هم نشسته بودن. نگاهم روی حلقه ی ازدواج شعله ثابت موند. شوهرشو یکی دو بار
جلوی دانشگاه دیده بودم. به نظرم خيلی کمتر از بن بود. رومو برگردوندم و ردیف
جلوشون نشستم. صدای شعله رو شنيدم که به دوستش گفت: دیشب به بن زنگ
زدم. شوهرم رفته بود ماموریت، بدجوری حوصله ام سر رفته بود. باهم رفتيم سينما و
شام خوردیم. خيلی خوش گذشت.
دوستش یه دفعه پرسيد: اگه شوهرت بفهمه چی؟
شعله با بيخيالی گفت: دفعه های قبل فهميده که این دفعه بفهمه؟
پيش چشمم سياه شد. فکر نمی کردم بن اینقدر نامرد باشه. دليلی نداشت شعله
به دوستش دروغ گفته باشه. خيالی که از اون امشب گوشه ذهنم بود، دوباره جون
گرفت. بن یه نامرد پست کثيفه.
چهارشنبه 23 آذر 84
خوشحالم قبل از این درست ضربه بخورم موضوع رو شنيدم. تازه چشمام داره باز
ميشه. گهگاه شعله رو می بينم که با بن تو صحن دانشگاه صحبت می کنه. پس
هنوز یه چيزی بينشون هست. از اون روز دیگه جواب بن رو ندادم. چند بار سعی کرد
باهام صحبت کنه اما وقتی بهش بی محلی کردم دیگه پيگير نشد. دیگه آنلین هم
نميشم که چت کنيم.
باورم نميشه که اینقدر احمق بودم. چه ساده گول حرفای قشنگشو خوردم. این چند
روز از فرط اعصاب خوردی هيچی از درسام نفهميدم. دارم سعی می کنم خودمو جمع
و جور کنم. خدا رو شکر زود به خودم اومدم. از حال می خوام رو درسا کليد کنم. نباید
پایان ترم کم بيارم. فعلً نمی نویسم.
چهارشنبه 28 دی 84
آخ جوووووووووووون دارم برميگردم اراک. دلم برای مامان و بابا و سعيد یه ذره شده. آخ
می خوام همه ی فاميلو ببينم. همش تجسم می کنم دیدن مامان بزرگ ميرم، خاله
دایی عمو عمه، هممممممممه!
فردا عيد غدیره و تعطيل. پس فردام که جمعه. آخ جووووووووووون همه رو می بينم.
بعداز ظهری دارم با اتوبوس ميرم. اولين باره تنها سفر می کنم. کلی احساس بزرگ
J شدن می کنم
جمعه 30 دی 84
اومدم یه دل سييييييييير همه رو دیدم. فقط کاش این بهادر باز موی دماغ ما نميشد
خيلی ازش دلخورم. گویا پيش از امتحانا شماره ی خونمونو گير آورده بود (من که L
داشتم آمار می گرفتم اونم بيکار نبوده!) باباش به بابا زنگ ميزنه و ميگه می خوایم
خدمت برسيم و اینا. با وجودیکه مامانش از من خوشش نميومده، اما بهادر گفته یا
دریا یا هيچ کس. بالخره راضی شدن و بعد از تحقيق راجع به خونوادم تصميم گرفتن.
بابا بهشون گفته بود بدون تحقيق نميشه و یکی از آشناهاشو فرستاده بود برای
تحقيق. دیگه قرارو گذاشته بودن برای بعد از امتحانا که دیشب باشه. هی گفتم چرا
اجازه دادین و بگين نيان و من ازین پسره خوشم نمياد، اما مامان گفت حال که از
تهران پاشدن اومدن زشته ما بگيم نه نياین. بذار بيان رودررو به خودش بگو.
گذاشتم اومدن رودررو به خودش گفتم!
نه چایی بردم جلوشون نه پذیرایی کردم. همه رو گذاشتم به عهده ی سعيد. بالخره
وقتی گفتن برین باهم صحبت کنين اومدیم تو هال نشستيم و من گفتم: ببين بهادر
حوصله ی این مسخره بازیا رو ندارم. واسه چی پدر و مادرتو این همه راه کشيدی
آوردی؟
بهادر با اخم گفت: ناسلمتی اومدم خواستگاری جناب عالی!
_: اومدی خواستگاری یا اومدی منو ضایع کنی؟ اینم یه رو کم کنی دیگه اس دیگه!
_: نه دریا. باور کن اینجوری نيست. من از اولشم ازت خوشم ميومد. وال مرض
نداشتم اینقدر باهات کل کل کنم. فکر می کردم نظر تو هم همينه. چون با کس دیگه
ای اینجوری حرف نمی زدی. به زورم آمارشو در نمياوردی!
پوزخندی زدم و گفتم: همش مسخره بازی بود. من قصد ازدواج ندارم. اگه داشتم
خواستگار خوب زیاد دارم. صبحم به مامان گفتم بيخودی اجازه دادین بيان. گفت خيلی
اصرار کردن و باباتم فکر می کرده شما تو دانشگاه باهم دوستين. آبرو واسه من
نذاشتی.
_: نه این که تو گذاشتی!
_: بن تو پسری!
_: بن کيه؟ همون پسره خوش تيپ برنزه که قيافش شکل هنرپيشه هاس؟!
با عصبانيت رو گرداند. خودمم از اشتباهم حرصم گرفته بود. از بين دندونای بهم
فشرده گفتم: اشتباه کردم. اصلً همتون مثل همين. هم اون بن نامرد، هم تو.
_: اون یه ژیگول احمقه! منو باهاش مقایسه نکن.
درحالی که به گل قالی چشم دوخته بودم، با حرص گفتم: اون یه ژیگول باهوشه،
خيلی باهوش.
بهادر که کم کم داشت به مرز انفجار می رسيد، با صدایی که از خشم می لرزید و
تمام تلشش رو می کرد که بلند نشه، گفت: من نيومدم اینجا راجع به بن صحبت
کنيم. دریا یه کم جدی باش! من بهت علقه دارم. سعی کن بهم فکر کنی.
_: چرا به من گير دادی؟ چرا مثلً به سميرا دشتی فکر نمی کنی؟ اون خيلی دوسِت
داره. (تو دختر پيشنهاد کردن اوستا شدم! فریبرزم با مرجان نامزد شده!!!)
بهادر از پيشنهادم جا خورد: من اومدم خواستگاری تو، از سميرا حرف می زنی؟ اینم
بگم که از این دختره ی سيریش هيچ خوشم نمياد.
_: هرجور ميلته. به هر حال منم فعلً قصد ازدواج ندارم.
_: پس من صبر می کنم.
_: دست بردار. تو با من خوشبخت نميشی بهادر. صبح تا شب که نمی تونيم کل کل
کنيم! من محاله جلوی تو کوتاه بيام.
_: آره تو فقط به بنيامين بهنژاد می تونی چشم بگی!
از جاش بلند شد. صورتش از عصبانيت برافروخته شده بود. منم پاشدم. چشم تو
چشماش دوختم و با عصبانيت گفتم: جهت اطلعتون بيشتر از یک ماهه با بن یک
کلمه هم حرف نزدم. دليل دلخوریمم چيزی نيست که با یه عذرخواهی یا یه تصادف
حل بشه. محاله من دیگه باهاش حرف بزنم.
بعد هم با یه خداحافظی کوتاه به اتاقم رفتم. داشتم حرص می خوردم. با عصبانيت
کامپيوترم رو روشن کردم. نمی دونستم می خوام چکار کنم. فقط می خواستم فکرم
رو از این موضوع دور کنم که برعکس دوباره افتادم وسط معرکه!
مسنجرم رو باز کردم. می دونستم شبنم اهل اینترنت بازی نيست. ولی آیدیمو بهش
داده بودم تا اگه دلش خواست باهم چت کنيم. فکر کردم شاید برام آف گذاشته
باشه. آف خيلی داشتم ولی نه از شبنم! می خواستم همه رو دیليت کنم، اما بيشتر
از حس کنجکاوی، دلتنگی نگذاشت از خير پی ام هاش بگذرم. دلم برای اون موقع که
هرشب چت می کردیم و بن هنوز قهرمانم بود تنگ شده بود. برای اون موقع که یه
اسطوره ی دست نيافتنی بود، نه یه پسر هرزه ی پيش پاافتاده...
اولی رو باز کردم. مال خيلی وقت پيش بود: سلم چطوری؟ دیگه جواب سلم ما رو
نميدی. چيزی شده؟
دومی: نه جدی انگار یه چيزی شده. دریا حالت خوبه؟
سومی: بابا احوالتو می پرسه. بهش گفتم امتحان داری مشغولی.
چهار: بابا خيلی دلش تنگ شده. تو هم که هيچ رقمه رو نميدی. آفلیناتو می خونی
یا نه؟
پنج: امتحانا داره تموم ميشه. ميشه قبل از برگشتن یه سری به بابا بزنی؟
شش: دریا رفتی اراک و اینجا نيومدی. دلمون برات تنگ شده.
هفت: خيلی خب ميخوای اعتراف بگيری؟ باشه بهت ميگم. دل خودم خيلی بيشتر از
بابا تنگ شده. بدجوری دلتنگ نگاه و خنده تم. حتی با یه خط آف خوشحالم نمی
کنی؟ چيه چرا چپ چپ نگاه می کنی؟ بهم نمياد عاشق باشم؟!
هشت: بابا بيمارستانه. براش دعا کن.
نه: بدجوری بهت احتياج دارم...
چقدر دلم می خواست حرفشو باور کنم. تا حال هيچ وقت بهم دروغ نگفته بود. اما یه
گوشه ذهنم اجازه نميداد. به آخرین آفلینش زل زده بودم که یه دفعه آنلین شد و با
صد تا سمایلی ذوق زده پرسيد: دریا سلم. حالت خوبه؟ تو واقعاً آنلینی یا چشمای
J ؟ منه که آلبالو گيلس ميچينه
نوشتم: عليک. بابات مرخص شد؟
_: نه. تا آخر هفته که فکر نمی کنم. براش دعا کن. خيلی نگرانم. دیگه دارم ميبُرم.
_: بن و کم آوردن؟
J _: اگه پشتيبانی مثل تو باشه، نه
_: پشتيبانی یه نامرد لطفی نداره. خواهش می کنم آیدیمو از ليستت حذف کن.
_: دریا تو رو خدا بگو من چکار کردم؟ اگه اشتباه از من باشه هرچی بگی قبول می
کنم.
_: چند نفرو می خوای یه جا داشته باشی. تو که هنوز با شعله در ارتباطی، خدا می
دونه چند تا نم کرده ی دیگه هم اینور و اونور داری.
_: یعنی چی؟ کی گفته با شعله در ارتباطم؟؟؟؟؟!!!!!!!
_: منبع موثق! من از خودش شنيدم که باهم بيرون ميرین. حال برو گمشو
آفلین شدم. با تمام وجود داشتم حرص می خوردم. مامان در اتاق رو باز کرد و گفت:
رفتن. چکار می کنی؟
کامپيوتر رو خاموش کردم و گفتم هيچی.
بلند شدم. لباس عوض کردم. شام کشيدم. همه خوردن، اما چيزی از گلوم پایين نمی
رفت. خدا رو شکر که درکم کردن و کسی اصرار به خوردنم نکرد. حتی سعيدم مهربون
شده بود. گفت تو برو استراحت کن من سفره رو جمع می کنم.
به حق حرفای نشنيده!!
امروزم که از صبح زود دوره افتادم. رفتم خونه مامان بزرگ و خاله و دایی. ظهر هم
مهمون عمه پروین بودیم تو باغشون. مرجان اینام بودن. اینقدر مرجان و فریبرز بهم
ميان که نگو. اميدوارم خوشبخت بشن.
این دفعه سه تایی رفتيم کوهنوردی. خيلی سرد بود. مرجان از سرما نمی تونست راه
بره. فریبرز همون پایين آتيش روشن کرد و دو تایی نشستن. منم نخواستم مزاحم
خلوتشون بشم. با وجود سرما زدم به کوه. آی حال داد. اون بال پر از برف بود.
وایسادم برای خودم برف خوردم و تنهایی برف بازی کردم.

جمعه سی ام مرداد 1388 توسط ***ღღطراوتღღ*** |



يکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صياد است که کبوتران را پر مي دهد. و آن باغبان است که گل هاي سرخ را پرپر مي کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمي کند، پس آهويش را دريد و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه مي ماند و نه ترنم.
*
سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را مي بلعد و آن مرگ است که تن هر سروي را تابوت مي کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتي روان بر رود عشق.
*
و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و يکم بار که عاشق شد، قلبش اسبي بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غيرت و استخوان.
و عشق آمد در هيئت سواري با سپري و سلاحي بر قلبش نشست و عنانش را کشيد، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از اين پس زندگي، ميدان است و حريف، خداوند. پس قلبت را بياموز که

عشق کار نازکان نرم نيست / عشق کار پهلوان است،*
آنگاه تازيانه اي بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقي بود








فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی


ادامه ی رمان part3
ادامه ی رمانpart2
رمان
گلی سرخ برای محبوبم
دوست دارم که.....
اولین عشق
داستان کوتاه
داستان کوتاه

88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31

قندعسل*صدف عزیزم
پری دریایی*دریا جون
خانه ی دوست*سپیده ی عزیزم
فانوس عشق (فرزانه ی عزیزم**
** لحظه های نور(گروه قبله ی عشق عزیزم**
**آوای عشق(سباجون ومریم جون**
**عشق پاییزی (نفیسه ی عزیزم**
**قاصدک(محبوبه ی عزیزم**
** دل دریایی (صدف جون**
**دیرینه دل(فاطیماجون**
**خاطرات دیروز وامروز شایدهم فردا...(فریاد**
**رویای شیرین من (رویایی**
**مکتب عشق(حیوا جونم**
**عشق(نازنین گله**
**جواهری درقصروامپراتور دریا(نازیلا جونم**
**خونه شوکولاتی(نانا**
**SeVeN**
**مهتاب عشق**
**دوباره ها(ماهک جون**
**خاطرات یک دختر فراری(لیلی جون**
**خاطرات من(ملیکاجون**
**زمزمه های یک پیرمرد (یه بابا بزرگ مهربون**
**زمزمه های یک پیرزن(فاطی قاطی**
**عکس axxxxxxxxaعکس**
**شب مهتابی( نرگس جونم**
**مدل لباس عروس ونامزدی(ساراجونم**
دنياي عاشقانه(اميد**
کلبه ي عشق(الناز جونم**
**تو را من چشم در راهم**
** دختر تنها**
ashghane**

RSS 2.0