تبليغاتX
•*.ღ.•*.ترنم عشق•*.ღ.•*.

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

•*.ღ.•*.ترنم عشق•*.ღ.•*.

به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستید یک شمع روشن کنید.


رمان

دفتر خاطرات دريا
چهار شنبه دهم تير 83
آخيش! تموم شد! اينم از كنكور!!! غول وحشتناك بي خاصيت رو برگردونديم تو
شيشه! حال خدا كنه قبول شم، دوباره مجبور نشم بيرونش بيارم و تا سال ديگه
همين موقع باهاش سر و كله بزنم ا نهههه تو قبول ميشي دريا. حتماً قبول
ميشي. شك نكن.
سه شنبه 23 تير 83
چقدر دوباره خاطرات نوشتن كيف داره. اون يكي دفترم تموم شده بود، دنبال يه دفتر
جالب مي گشتم، ولي مامان نمي ذاشت برم بخرم. ميگفت بايد تمام وقت و انرژيتو
بذاري براي كنكور. چقدرم من گذاشتم! نمي دونم چند تا رمان وسط كتاب درسي
گذاشتم و خوندم. هيچ وقت به اندازه ي امسال رمان نخونده بودم. آخه مخم از اين
همه رياضي و فيزيك سوووووووووت مي كشه. مامانم كه فقط ميگه بخون. نهايتشم
يه سيخ جگر واسم كباب مي كنه و مجبورم مي كنه بخورم. اههههههههه. يا شربت
مياره كه اونم اه چاق ميشم.
يك شنبه 28 تير 83
واي خدا! چه مصيبتي! خاله اشرف اومده خواستگاريم واسه اون شاخ شمشادش آقا
ميلد! من نمي خواااااااااااااااااااااام. گفتم مي خوام ادامه تحصيل بدم، گفتش خاله ما
كه مانعت نمي شيم. درسته ميلد خودش ادامه نداده و اومده كنار دست باباش تو
مغازه، اما علقه نداشت. تو كه علقه داري مي توني ادامه بدي.
آره ارواح عمه اش! من كه اينا رو مي شناسم. پس فردا ميگه خاله بشين به خونه
زندگيت برس. لزم نيس بري درس بخوني. نيگا كن چند روزه خونه رو گردگيري نكردي.
ايشششششش بدم مياد.
مامان خيلي ناراحته. ميگه مي فهمم تو چي ميگي. ولي خيلي نگران روابطم با
خواهرم هستم. ميگم خب كه چي؟ سعي كنين يه جوري از دلش دربيارين. منو
بكشين زن ميلد نميشم.
پنج شنبه اول مرداد 83
اوه خدااااااااااااااا چه آشوبي شده. يكي بياد منو بگيره. مامااااااااااااااااااااان. بيچاره
مامان. يه چشمش شده اشك، يكي خون. خودمم همينطور. از بس گريه كردم ديگه
چشمام باز نميشه. چي شده؟ چي نشده! عمه پروين وقتي شنيده خاله اشرف
اومده خواستگاري خودشو پرت كرده وسط كه يعني چي؟ دريا مال فريبرزه. من دريا رو
واسه فريبرز ناف بر كردم. تازه فريبرز تحصيل كرده است. دخلي به اون ميلد بي سواد
نداره.
يكي بياد منو از وسط اين دعوا بكشه بيرون.
شنبه 3 مرداد 83
همه جا بوي رنگ مياد. دارن نقاشي مي كنن. اوضاع هنوز بيريخته. نه خاله پس
ميكشه نه عمه. مامان و بابا خيلي ناراحتن. مامان ميگه هميشه تمام سعيم اين بوده
كه نذارم كسي ازمون برنجه و مراقب باشم همه باهم خوب باشن. واسطه بشم و
اونايي كه از هم دلگيرن صلحشون بدم. حال شدم وسط معركه.
كه البته گره ي معركه منم ا مامانم راس ميگه. بيچاره هميشه تمام انرژيشو
گذاشته كه همه ي فاميل باهم خوب باشن و معاشرت كنن. طفلكي مامان. يه خورده
دلم براي اون مي سوزه، يه خورده خودم.
اين بوي رنگ و اومد و رفت نقاشام شده قوز بال قوز.
شنبه 10 مرداد 83
اوه اوه اوه. مردم از بس گريه كردم. شب تا صبح اصلً خوابم نبرد. يه خورده از جوش
گريه مي كردم، بعد باز سقفو نگاه مي كردم. يه خورده بلند ميشدم مي رفتم بيرون.
باز دوباره ميومدم. آخخخخخخخ. تا صبح زود كه رفتم بال سر سعيد و مجبورش كردم
بياد نتيجه ها رو چك كنه. آخه ماشالم باشه كامپيوترم بلد نيستم. همش تقصير
سعيده كه هي مي ترسه من برم تو كامپيوترش و همه ي پته هاشو بريزم رو آب.
نمي دونم اون تو سر بريده داره يا چيز ديگه كه اينقدر مي ترسه. اينترنتمونم كه تازه
شده و تو اين مدتم كه من يا مشغول درس بودم يا خواستگاري و ADSL شيش ماهه
نقاشي... اهههههه
سعيد چه خوابي بود! گمونم باز تا صبح داشته چت مي كرده؛ نمي دونم با اين
عادتش به اينترنت دو سال ديگه كه بخواد كنكور بده چه خاكي تو سرش مي كنه. به
زور بيدارش كردم. يه چشم باز يه چشم بسته اومده كنار كامپيوتر، ميگه چشماتو ببند
من پسوردو بزنم.
ميگم ديوونه من چكار به پسورد تو دارم. هرچي هست بزن زودتر ببين رتبه ام چقدره.
حال خودم دارم از هيجان بال و پايين مي رم. اونم خوابالود پسورد مي زنه و در حال
چرت زدن منتظر ميشه كه كامپيوتر راه بيفته و اينترنتش وصل بشه.
بالخره رفت تو پايگاه سنجش. اطلعات رو داده و ميگه مجاز نشدي. گفتم سربسرم
نذار سعيد حال ندارم
هنوز از خواب بيدار نشده. خوابالود ميگه به من چه خودت بيا بخون. رتبه ات شيش
رقميه. با اين رتبه دانشگاه دارقوزآبادم نمي توني بري.
دنيا رو سرم خراب شد...
مردم از بس گريه كردم. مامان واسم شربت بيدمشك و گل خشت آورده. اين گل
خشتاي قرمز تو شربت شنا مي كنن و من حالم خرابتر از اونيه كه از تماشاشون لذت
ببرم..
پنج شنبه 22 مرداد 83
گل بود به سبزه نيز آراسته شد!
دو هفته اس دارم تو سر خودم ميزنم كه با اين مصيبت كنار بيام كه بابا قبول نشدي.
نه آزاد نه سراسري نه روزانه نه شبانه نه پيام نور نه هيچي هيچي. معلومه تقصير
كيه ديگه. اوني كه تمام دبيرستان داشت از در و ديوار بال مي رفت و تمام مدت پيش
دانشگاهي از بچه ها رمان قرض مي كرد توقعي نميرفت كه قبول بشه.
اما بدتر از من فاميلن كه فكر مي كنن خب دختري كه قبول نشده بايد شوهرش داد.
حتي مامان بابا هم داره باورشون ميشه ا چطور؟ هيچي ديگه. خاله و عمه كم بود،
دايي شريف از امريكا زنگ زده ميگه بدش به پسر خودم، هم اينجا درس مي خونه هم
ديگه آخر خوشبختي. خودم دعوت نامه مي فرستم و ميرم دنبال گرين كارت.
به به به. همينم مونده كه بشم زن اون پسره ي دو رگه ي سياه پوست كه فارسي
رم درست بلد نيست. نمي دونم دايي شريف چي فكر كرده كه زن سياه پوست
گرفته! كاش زنش خوشگل بود ا
از اين طرفم خاله جان عزت، خاله كوچيكه ي بابا ديده تنور داغه، ميگه پسر منو به
غلمي قبول مي كنين؟
وايييييييييييييييييييييييي. پسرش سي و هشت سالشه. فقط بيست سال از من
بزرگتره. پير بشم به پاش الهي.
تازه همسايمونم كه پيرارسال واسه پسرش اومده بود، دوباره اومده!!!
تا حال نمي دونستم اينقدر جذابم!
يكشنبه اول شهريور 83
قد بلند، كمرباريك، ابروكمون، چشاي يار چه مست! قد بلند كمرباريك ابروكمون
چشاي يار چه مست!
من نه تنها جذاب، بلكه خوشگل و خانوم و هنرمند و عزيز و دوس داشتني و لولي و
هزار تا صفت قشنگ ديگه هم هستم كه تا حال خودم خبر نداشتم! اينا رو اين روزا از
در و ديوار دارم مي شنوم.
به جايي رسيده كه بابا دلش مي خواد همين امروز فردا شوهرم بده، پرتم كنه از
خونه بيرون، بلكه اين غائله بخوابه. منم كه پررو پررو، سفت جامو چسبيدم. يعني مي
دونم هركدومو كه قبول كنم يه قشقرق حسابي راه ميفته. منم مگه مغز خر خوردم؟
عروسي كيلويي چند؟ به قول هنري هيگينز تو فيلم بانوي زيباي من:
عروسي خوبه اما گذشتيم از خيرش ما!
آره بهتره بشينيم فيلماي سي سال پيشو نگاه كنيم تا خودمونو تو اين درگيري تكه
پاره كنيم. مي خوام بكشم كنار. اما وقتي قيافه ي خسته ي بابا و نگاه نگران و اشك
آلود مامان رو مي بينم كم ميارم. خداياااااا من چكار كنم؟
چهارشنبه 11 شهريور 83
سعيد ميگه نتايج دانشگاه آزادم اومده قبول نشدي. ميگم مگه همون موقع نتايج آزاد
نيومده بود؟ ميگه خره اون كه سراسري بود!
ميگم خوب شد من نفهميدم. وال تا امروز همش يه كم اميدوار بودم كه قبول ميشم.
ميگه حال قبول شدي، ولي همون به قول خودت دارقوزآباد!
ميگم بيخيال. محاله بابا بذاره برم.
هيچي. دوباره نشستم زانوي غم به بغل گرفتم. يعني آخه من اينقدر بي استعدادم؟
فقط يه عروسكم انگار! يه عروسك ملوس.
اعصابم خورد شد. حوصلم سر رفت. بلند شدم رفتم در اتاق سعيد رو باز كردم كوبيدم
به ديوار. مثل هميشه پشت كامپيوتر بود. دو وجب پريد هوا! داد زد هي! چه خبرته؟
لب ورچيدم و گفتم: حوصله ام سر رفته.
با اخم ميگه: خب به من چه؟ به يكي از اون عاشقاي سينه چاكت جواب بده،
حوصلت مياد سر جاش.
_: برو بابا دلت خوشه. باز داري چت مي كني؟
_: خب آره. يه شبانه روزم چت كنم حوصله ام سر نميره كه در و ديوار مردمو بيارم
پايين.
_: يادم ميدي؟
_: كه چي بشه؟
_: سعيد حالم گرفته اس. بدجوري به يه سرگرمي احتياج دارم. احساس مي كنم از
بلندي پرت شدم. همين النه كه بخورم زمين. نگراني اين روزا داره از پا درم مياره.
_: خيلي خب بسه ديگه روضه نخون. بيا. اول بايد واست يه آي دي درست كنم. يه
اسم پسرونه بگو.
_: براي چي پسرونه؟
_: براي اين كه خوش ندارم خواهرم به اسم يه دختر بره تو روم!
_: منم خوش ندارم داداش كوچيكم واسم غيرت بيخود به خرج بده.
_: خوش نداري هرري.
با عصبانيت پا شدم برم بيرون كه ديدم واييييييي. ويدا خانوم همسايمون باز اومده
پيش مامان. آخخخخخخخخ. لبد پسرشم دم در منتظر يه اشارت بود كه بياد تو با من
حرف بزنه. اهههههههه
بدو برگشتم نشستم كنار سعيد ميگم داريا خوبه؟ به دريام مي خوره.
سعيدم با اخم ميگه باشه. زده ميگه نميشه. يه عددي چيزي بهش اضافه كن.
الكي پروندم 44 . اونم زد و يه آيدي داريا 44 برام تو ياهو درست كرد.
اولش ميگه خب راجع به چي ميخواي حرف بزني؟
گفتم كوهنوردي. ورزش تفريح. خفه شدم تو خونه.
اونم رفت يه جايي كه همه داشتن راجع به فوتبال حرف مي زدن.
گفتم بنويس كسي نمي خواد راجع به كوهنوردي با من حرف بزنه؟
گفت خودت بنويس.
دستم به تايپ كردن عادت نداره. بدبخت شدم تا يه جمله رو زدم. بلفاصله يه نفر
جواب داد: كوهنوردي حرفه اي؟
اسمش بود بنيامين.
نوشتم نه. تفريحي
پرسيد كجا هستي؟ چه جوري مي خواي بري؟
منم نمي خواستم اسم شهرمو بگم. تايپ كردنم كه بلد نبودم. براي هر جمله هم
پوستم كنده ميشد تا چند كلمه تايپ كنم. بالخره خودش فهميد. گفت سختته تايپ
كني؟
گفتم خيلي.
گفت پس من يه كمي راجع به كوهنوردي ميگم.
از كفش و لباس و وسايل مناسب شروع كرد تا نوع بال رفتن از كوه، البته براي يه آدم
معمولي مثل من. سبك نوشته اش اينقدر قشنگ و روون بود كه همه چي يادم رفت.
خيلي هم با اطلعات بود.
منم براي اظهار وجود گاهي يه سمايلي مناسب صحبتش مي فرستادم. وال باقيش
سراپا چشم بودم و محو خوندن اون جملت جادويي!پنج شنبه 12 شهريور
ديشب از هيجان خوابم نمي برد. همش داشتم فكر مي كردم من كه يادم رفت چكار
بايد بكنم، صبحم كه سعيد نيست. بالخره به فكرم رسيد برم پيش مرجان كه اونم
استاد چته؛ و بالخره خوابم برد.
صبح مي خواستم برم همش مامان ميگفت اين كارو بكن، اون كارو بكن. ولي بالخره
تونستم برم. عوضش نهار خونه مرجان اينا تلپ شدم ا
خوشبختانه پسوردمو يادم بود. ولي نمي دونستم اون روم كجا بوده. مرجان رفت تو
مسنجرم و گفت بنيامين هم برام آف گذاشته، هم ادم كرده.
من كه نفهميدم چي گفت؛ ولي وقتي كه توضيح داد كلي ذوق زدم.
مرجان ميگه بهت نمياد با يه پي ام عاشق بشي!
اه اين دختر به جز عشق و عاشقي به هيچي فكر نمي كنه. حتي وقتي براش توضيح
ميدم نگارش اون و صحبتاش نشونه ي معلومات بالشه؛ با چشماي گرد نگام مي كنه
و ميگه يعني با دو خط شناختيش ديگه؟
ولش كن. نوفهمه. خوبيش اين بود كه حسابي يادم داد چت كنم. آخراي آموزششم
بنيامين آنلين شد و كلي گپ زديم. يكمي از ديروز راحتتر تايپ مي كنم. البته اصلً به
پاي سعيد و مرجان نميرسم.
چهارشنبه 18 شهريور
اوه ديگه دو دقه هم فرصت ندارم! از وقتي كه به بنيامين گفتم دانشگاه قبول نشدم،
مجبورم كرده بشينم بخونم. تازه آقا دلش خوشه، خودش صنعتي شريف ميره (راست
و دروغش گردن باباش!) ميگه تو هم بايد صنعتي شريف قبول بشي! ميگم آقاجان من
رتبه ام امسال شيش رقمي شده. ميگه غلط كردي نخوندي. اگه بخوني دو رقمي
ميشي! دو رقمي؟ چه حرفا! ولي هرچي هست براي فرار از دست خواستگارا خوبه!
به بن گفتم مامانم گفته نمي خواد فعلً درس بخوني. اول برو سربازي.
سربازي=ازدواج دادش دراومد كه مگه تو نيمه دومي كه بري سربازي؟ گفتم نه. گفت
پس غلط مي كني بري. بشين درس بخون. سال ديگه تو صنعتي شريف مي بينمت.
صنعتي شريف! هه هه خيلي به من اميدواره.
هنوز بهش نگفتم دخترم. يعني فكر نكنم بگم. از اين رفتار داداش بزرگه اش خوشم
مياد. خيلي مراقبمه و هي مي پرسه چقدر خوندي؟ چي خوندي؟
مي ترسم اگه بگم دخترم رفتارش عوض بشه. شايدم ناراحت بشه.
تند تند برام برنامه درسي و تست مي فرسته. هر شبم بازخواست مي كنه. هيچ
وقتم بيشتر از نيم ساعت چت نمي كنه.
سه شنبه 24 شهريور
طفلكي بن! امشب سعيد نبود. بن هم حالش خيلي خراب بود. براي اولين بار باهام
درد و دل كرد. بيشتر از يك ساعت چت كرديم. نزديك بود منم هرچي تو دلمه بهش لو
بدم. خوب شد ندادم!
آخه دوست دخترش به خاطر يكي ديگه ولش كرده بود. ميگفت همه ي دخترا
دروغگوان. (حال جالب ميشد اگه منم مي گفتم دخترم و تا حال سر كارت گذاشتم!)
بهش گفتم اشتباه مي كني. تر و خشك و باهم ميسوزوني.
گفت دلش گرفته و اصلً حوصله نداره. اين دختري كه مي گفت انگار خيلي باشخصيت
و جالب بوده. و فقط هم قصدش ازدواج بوده. اما بن 22 سالشه و تازه سال دومه. مي
خواد تا دكترا بخونه!
بهش گفته حداقل تا فوق ليسانس نمي تونم ازدواج كنم. اونم يه خواستگار خوب پيدا
كرده و رفته. به همين سادگي!
هان يه چيز ديگه رو هم لو داد. گفت اونم اول قبول نشده، چون نيمه دوم بوده رفته
سربازي. تمام مدت تو پادگان فقط به اميد صنعتي شريف خونده و وقتي معافي شو
گرفته، مستقيم رفته دانشگاه! واسه همين مي ترسه من يهو ول كنم برم سربازي.
ميگه اگه با ليسانس بري سربازي آسونتر ميگيرن. گويا خيلي تو سربازي اذيت شده.
البته منم فكر مي كنم با ليسانس ازدواج بهتري مي كنم ؛)
چهارشنبه 25 شهريور
امروز خيلي نگران بن بودم. براش آفلين گذاشتم كه ساعت 10 شب آنلين باشه
باهاش حرف بزنم. حال ساعت بهتر از اينم نبودا! كلي با سعيد جنگيدم تا اجازه بده دو
دقه با بن حرف بزنم. تازه وايساده تمام حرفامو مي خونه مبادا خلف ادبي توش
باشه! منم فقط پرسيدم چطوري؟ گفت بهترم و بيخيال.
از صبح رفته بود دنبال پيدا كردن كتاب درسي و گم كردن خودش.
گفت دو سه تا رمان مزخرف گرفتم از وقتي برگشتم خونه غرق شدم توشون.
دلم يكم گرفت. بن همش به من اميد ميده. براش نوشتم قوي باش. گفت هستم.
وال با اين همه اعتمادي كه بهش داشتم بايد الن خودمو حلق آويز مي كردم!
بعدم گفت از ديروز بهتره. النم حوصله ي حرف نداره. مي خواد بره بخوابه.
خوشم مياد باهام تعارف نداره ا
چهارشنبه اول مهر 83
ديشب بن اولتيماتوم داده كه از فردا دانشگاه اونم صنعتي شريف! شروع ميشه و
ايشون فرصت ندارن هرشب آنلين بشن. يه عالمه تست فرستاده فرموده پرينت كنم
برم بزنم. و غلط مي كنم اگر گوش به حرف نكنم. دوشنبه ساعت يازده و نيم شب ده
دقيقه آنلين ميشه تا از احوالم جويا بشه!
اينم از اين. حال من تا دوشنبه چكار كنم؟ البته معلومه چكار كنم. اما دق مي كنم اگه
هر شب با بن حرف نزنم.
مرجان با كمال اطمينان معتقده من عاشق شدم و تا مرغ از قفس نپريده بايد اعلم
كنم كه من يه دختر خيلي جذاب و خوشگل و دوس داشتنيم كه خواستگارام دم در
صف كشيدن. آره جون عمه اش! خواستگارا رو كه به لطف بن جان پرونديم رفت، ما
مونديم و هوار تا تست و كتاباي درسي. خودم موندم توش كه چطوره يه سال تمام
رمان خوندم و از مامان بابا نترسيدم، اما از بن دارم اين همه حساب مي برم. انگار
دستش به من مي رسه. از تهران تا اينجا يه عالمه راهه!!!
جمعه سوم مهر
اوه چشام دراومد!!! مامااااااااان. اينقدر طفلونكي شدم كه باهاشون گردشم نرفتم و
گفتم من درس دارررررررررم. سعيدم ميگه من كه مي دونم تو به خاطر ميلد نمياي.
گفتم نخيرم من درس دارم. ميلد كيلويي چند؟
خوشم مياد بن ديدم رو به كلي عوض كرده. تا چند ماه پيش تمام اين حرفاي خاله
زنكي واسم مسئله بود. اين كه الن برم گردش و با ميلد يا فريبرز يا فلني روبرو بشم
و بعد چكار كنم و چي ميگن و اينا... الن ديگه تره هم واسشون خورد نمي كنم. به
من چه؟!!! صاف صاف وايسادم تو روشون گفتم فعلً مي خوام ادامه تحصيل بدم.
شمام معطل من نشين. تشريف ببرين الهي بهتر از من گيرتون بياد. الهي تو
عروسيتون خدمت بكنم!! (البته اگه بعد از كنكور باشه!)
تا كه خسته ميشم و يه آيكون گريه ميذارم واسه بن كه بسههههههه، شروع مي كنه
دعوا كردن: بچه قوي باش اين اداها چيه؟ مثل دختربچه هاي ننر. بخواي بياي اينجا تو
خوابگاه زندگي كني و هر آشغالي تو سلف دادن بخوري كه هرروز بايد زانوي غم به
بغل بگيري. تازه اينقدر درسي كه تو الن داري مي خوني، نصف اونقدري نيست كه تو
صنعتي شريف بايد بخوني.
برام مسئله پيش اومده: من كه الن از بيست و چهار ساعت دارم شونزده هيفده
ساعت دارم درس مي خونم اونجا اون وقت كي بايد بخوابم؟
بن به سوالم جواب نداد. آفلين شده بود بره درس بخونه.
دوشنبه 6مهر 83
آخ جون آخ جون آخ جون. الن با بن چتيدم. گفت پيشرفتم خوبه. همينجوري ادامه بدم
سال ديگه اين موقع صنعتي شريفم؛ ردخور نداره. بس كه هي ميگه خودمم داره باورم
ميشه. پارسال كه درس نخوندم، شايد واقعاً تو وجودم استعدادهاي نهفته بود و من
خبر نداشتم!
واي من برم تست بزنم. بن زمان تستامو كم كرده نامرد! نههههههه ميدوستمش!
اضافه شد: رفته جزوه هاشو پيدا كرده از صفحه هاي مهمترش عكس گرفته، فرستاده،
كه من بخونم. ميگم تو براي اين فداكاريهات صورت حسابم ميفرستي؟! ميگه سال
ديگه كه تو رو اينجا ببينم فتح بزرگيه. (دلش خوشه ها!)
شنبه 11 مهر
مامان باورش نميشه وقت ندارم. امروز كشون كشون منو برده خريد تا براي نامزدي
ميلد لباس بخرم. آيييي يادم رفت بنويسم ميلد نامزد شد! هورااااا يه مزاحم از ميدون
بيرون كرديم. حال مامان خانم مي فرماين اگه نياي نامزدي فكر مي كنن ناراحتي.
اوفففف مي خواستم اولين لباس رو بردارم بيام خونه. اما مامان هي ايراد گرفت. اين
يقه اش بد وايميسته، اين يكي شونه اش، اين آستيناش قشنگ نيس، اين دامنش...
ديگه داشتم برمي گشتم خونه كه مامان هركار مي خواد خودش بكنه كه خدا
خواست و لباس پيدا شد.
لباسم خوشگله. از دهنم در رفت شب براي بن آفلين گذاشتم كه امروز رفتم يه
پيراهن خوشگل خريدم. اونم جواب داد تو غلط كردي. بشين درستو بخون!
به همين سادگي به همين خوشمزگي. ما غلط كرديم و عذرخواهي كرديم و
برگشتيم سر درسمون!
يكشنبه 12 مهر
خبري نيست. همچنان درس مي خوانيم. تست مي زنيم.
سه شنبه 14 مهر 83
رفتم نامزدي. الن برگشتم هنوز لباسمو عوض نكردم. گفته بودن از ساعت شيش.
مامان كه از ظهر اونجا بود به منم گفته بود زودتر بيام. منم زود زود ساعت هفت و نيم
خودمو رسوندم. براي اين كه همه خيالشون راحت بشه من خوشحالم رفتم وسط نيم
ساعت تمام زدم و كوبيدم و ر ق ص ي د م بعدم برگشتم خونه! تازه آرايشگاهم يادم
رفت برم. يعني به مامان گفتم يادم رفت. اگه مي گفتم وقت ندارم كلّمو مي كند!
حال كاش زبون به دهن مي گرفتم به بن نمي گفتم! همينجور با لباس شب رفتم
سراغ كامپيوتر. آخه گفته بود فقط ده دقيقه آنلين ميشه. اگه معطل مي كردم، مي
رفت. بهش ميگم نامزدي پسر خالم بود مجبور شدم برم. كل لباس پوشيدن و رفت و
برگشتم شد يه ساعت. ميگه دندت نرم امشب يه ساعت بيشتر بخون ا
مامااااااااان اين پسره داره منو اذيت مي كنه.
ولي جالبه كه برام برنامه هاي ورزشي تفريحي هم ميذاره. هرصبح مردم و موندم
حتي اگه از آسمون سنگم بياد بايد سر ساعت هفت برم نيم ساعت پياده روي، اونم
سريع. تازه بن مي گفت شيش، چونه زدم شد هفت!
الن كه اينا رو خوندم فكر كردم من چقدر بن ذليل شدم خودم خبر نداشتم! ولي تا
وقتي كه رو به پيشرفتم اشكال نداره. بذار يكي حريف ما بشه.
يكشنبه 10 آبان 83
اووووه داره يه ماه ميشه كه ننوشتم. خب خبري نبود كه بنويسم. يعني چرا بود. الن
كه نيمه ي ماه مباركه رمضانه. يكسره مهموني و مهمون بازي. منم از اول ماه با
مامان اتمام حجت كردم: من مهموني نمييييييييييام. مهمونم داشتين كمك نميييييدم!
ولي واي بعضي شبا اينقد دلم مي خواد برم بيرون كه نگووووو.
هي دارم به بن التماس مي كنم. گاهي خنده اش مي گيره ميگه چقد خري خب برو
به من نگو! ميگم اون وقت ممكنه شريف قبول نشم. يعني به من باشه هيچ جا قبول
نميشم. ميگه خيلي خري! ايششششش فحش ميده
پسر ويدا خانم همسايمون عاشق همكلسيش شده و دارن ازدواج مي كنن. يعني از
اولشم بوده ها، ولي ويدا خانم راضي نبوده. دلش مي خواسته من عروسش بشم.
(خودمونيم چقدر خوشحالم كه نشدم. اونوقت پسره همش به چشم زن تحميلي
نگام مي كرد)
خلصه پريروز ويدا خانم اومده و همه ي همسايه ها رو واسه عقدكنون پسرش كه
ديشب بود دعوت كرده، ال ما! قهرن انگار. واسه من يكي كه خوب شد. وال لبد بازم
بايد مي رفتم يه وقت فكر نكنن ناراحتم!! اوفففففففف
ديگه همين. بريم شريف! يعني بريم درس بخونيم.
پ.ن دلم براي بن تنگ شده. دلم مي خواد بشينيم يه عالمه حرف بزنيم. اين روزا
بيشتر از ده دقيقه نميشينه. همش ميگه درس دارم ا
عيد فطر 1425
امروز ديگه دست از دل برداشتم. بدون اجازه ي آقاي بن خان! رفتم ديدن همممهههه.
آخيييي چقدر دلم براي فاميل تنگ شده بود. تا آخر شب خونه نبودم. بهههههه چه
كيفي داد!!!! همه رو ديدم. مامان بزرگ خاله ها دايي ها عمو عمه بهههههههههه
چسبيد.
خوشگل پيدا كردم واسه بن فرستادم و عيد رو بهش تبريك e-card آخر شب گشتم يه
گفتم. وااااي براي تكميل عيشم آنلين بود. دو تا امتحان سخت رو گذرونده بود و مي
خواست يه كم استراحت كنه. يه ساعت يا بيشتر حرف زديم. هي سعيد ميومد تو
اتاق مي گفتم يه دقه ديگه. بابا هم كه نمي دونست دارم چكار مي كنم، به سعيد
ميگفت اين چند وقت همش درس خونده بذار بازيشو بكنه. تو بيا بيرون.
آي مزه داد!!!
جمعه بيست و نهم آبان 83
امروز مامان عمه پروين اينا رو واسه نهار دعوت كرده بود. خب كسي كاري به من
نداشت. وقت نهار اومدم بيرون سلم كردم و نشستم غذامو خوردم بعدم عذر خواهي
كردم برگشتم تو اتاق.
هنوز درست ننشسته بودم سر درسم كه يكي در زد. فريبرز بود. اومده تو ميگه مي
خوام باهات حرف بزنم. نمي دونستم چي بگم. نشست لب تختم و گفت ببين دريا
من هميشه فكر مي كردم تو مال مني. نمي دونم شايد مامان هميشه مي گفت
منم باورم بود. بعد از اون نه محكمت، انگاري يهو زير پام خالي شد. الن نمي دونم
بايد چيكار كنم. امروز فكر كردم شايد چون نمي خواستي خاله ات ناراحت بشه منو رد
كردي. الن كه ميلد نامزد شده، مي توني دوباره درمورد من فكر كني؟
چي بگم؟؟؟؟ لحنش يه جوري بود. بهتره بگم دلم براش سوخت. نمي دونم.
ميدونستم اگه اون لحظه قبول كنم از خوشحالي بال درمياره.
و ميدونستم اگه قبول كنم يعني ختم آرزوهاي خودم. يعني خداحافظي با صنعتي
شريف.
هيچي نگفتم. حال دارم ديوونه ميشم. نيم ساعته كه فريبرز از اتاقم بيرون رفته. رفت
تا من فكرامو بكنم. هي دارم با خودم كلنجار ميرم. دارم فكر مي كنم اين فكر شريف
رفتن رو بنيامين انداخته تو سر من يا واقعاً خودمم دلم ميخواد؟ دارم فكر مي كنم از
بنيامين خوشم مياد؟ نه! اگه قرار باشه بين بن و فريبرز يكي رو انتخاب كنم... (البته
بن از من خواستگاري نكرده و با وجود هزار تا سوتي اي كه من دادم هنوز نفهميده كه
من دخترم!!) ولي حال به فرض كه من فقط به خاطر بن مي خوام برم شريف (اين
برداشت مرجانه)
... هي دارم فكر مي كنم. عذاب وجدانم دارم كه بيشتر از نيم ساعت درسي رو از
دست دادم. بن كه خيلي پرته. همش كله اش تو درسه. تو همين مدت خيلي به
خاطر اين كارش حرص خوردم. تازه مي خواد تا دكترا هم بخونه. تازه من كه از نزديك
نديدمش. پس مي مونه فريبرز. ولي اگه فريبرز رو قبول كنم پس صنعتي شريف
چي؟....
واي عمه اينا دارن ميرن. من برم، الن برميگردم!
برگشتم!
آخيش راحت شدم. دم در فريبرز رو گير آوردم. اشاره كردم مياي اين طرف؟ بيچاره
نيشش تا بناگوش باز شد. عمه هم همينطور. اوففففف اين پسره همه چي رو به
مامانش ميگه. نه زنش نميشم!
هان چي ميگفتم؟ واي الن بن منو ميزنه. بهش گفتم ببين من الن بخونم واسه
كنكور. بي زحمت تا وقت كنكور مزاحم من نشو. البته تا اون موقع اگه مورد بهتري پيدا
كردي، حتماً اقدام كن.
يه كم وا رفت. ولي گفت باشه.
شنبه 28 آذر
الن از پنجره بيرون رو نگاه كردم ديدم تمام برگاي درخت حياط ريخته. اين پاييز گذشت
بدون اين كه من حتي يه روزشو درك كنم. همش درس درس درس. مگه گيرت نيارم
بن! بذار بيام صنعتي شريف يه پوستي ازت بكنم كه تا آخر عمر يادت بمونه!!
دارم فكر مي كنم نكنه ماجراي ما مثل اون فيلمه باشه كه پيرمرده پاش لنگ بود به
پسره هي ميگفت تمرين كن، بدو. من جوونيم قهرمان دو بودم. بعد اين پسره با
تشويقا و تنبيهاي پيرمرده قهرمان شد، ولي بعدش فهميد پيرمرده مادرزاد لنگ بوده...
حال اين بن واقعاً كيه؟ امروز بدجوري اين فكر داره اذيتم مي كنه. يه آفلين براش
گذاشتم و نوشتم تو واقعاً كي هستي؟
يكشنبه 29 آذر
ديشب فقط جواب آفم رو داده و رفته بود. نوشته من به تو اصلً دروغ نگفتم. از دروغ
گفتن متنفرم. همينطور از دروغگوها. تو چي؟
چي بايد مي گفتم؟ هيچي. يه خورده صفحه رو نگاه كردم بعد گفتم من بهت دروغ
نگفتم. واقعاً كنكوريم و طبق برنامه ات دارم درس مي خونم.
همين!
دوشنبه اواخر دي (حوصله ندارم برم تو تقويم نگاه كنم)
اوه چه روزي بود. چه جنگي! سعيد دو سه تا امتحان اساسي رو خراب كرده. بابا براي
رو پس داده، بلكه كامپيوترم آورده تو اتاق من كه مثلً سعيد ADSL تلفي نه تنها
درس بخونه. اونم شده عين سگ هار! در و ديوارو بهم مي كوبه و غرش مي كنه.
اعصابم خورد شد. كتابامو برداشتم دارم ميرم كتابخونه كه درس بخونم.
شنبه سوم بهمن
اصلً از بن خبر ندارم. دارم ديوونه ميشم. مي خوام ببينم امتحاناشو چيكار كرده.
كامپيوتر تو اتاق منه، اما بابا سيم تلفنشو برداشته. من بن مي خواممممممممم
سه شنبه 6 بهمن 83
بازم گلي به جمال مرجان! رفت برام سيم تلفن و كارت اينترنت خريد. كارته ده ساعته
اس. يه ساعت و نيم بي وقفه با بن حرف زدم. آي چسبيددددددددددددددددددد.
چندم اسفند 83
حوصله ندارم خاطرات بنويسم. خبر تازه اي هم نيست. تست مي زنيم درس مي
خونيم. باز تست مي زنيم باز درس مي خونيم. گهگاه مختصر صحبتي با آقا بداخلقه
مي كنيم و ايشونم غرشي مي فرماين كه اصلً خوب نيست. اينجوري كه تو مي
خوني عمراً پات به شريف برسه.
ديشب بهش گفتم ببين من كم كم دارم رو اسم شريف حساس ميشم. بال ميارم.
ديگه حرفشو نزن. اونم چند تا شكلك مسخره برام فرستاد و گفت برو سر درست.
دوشنبه 24 اسفند 83
تمام خونه بوي وايتكس و آلكس و نفت و شامپوفرش ميده. دارم خفه ميشم. مامان
شديداً مشغول خونه تكونيه. صبح تا شب فرار مي كنم ميرم كتابخونه، اما شبا تو
خونه خفه ميشم.
سه شنبه 2 فروردين 84
بن خان عزيز به ما سه روز تعطيلي نوروز داده كه برم ديدن اقوام و دلي از عزا دربيارم.
ديروز و امروز همش مهموني بودم. البته آخرشب كه مثل مرده مي رسم خونه، بازم
وجدانم نميذاره بدون باز كردن لي كتابا بخوابم. ديشب شيمي خوندم، امشب فيزيك.
نمي دونم چند شنبه، نمي دونم چندم ارديبهشت!
اين داره منو ديوونه مي كنه. همش ميگه بخون. بخون! آفليناش شده يك كلمه: بخون
اوه منو كشت. تا اطلع ثانوي ديگه خاطرات نمي نويسم!!
بازم دهم تير! بازم تموم شد!
يه ساله دارم تو اين دفتر مي نويسم. امروز براي دومين بار كنكور دادم. اما اين كنكور
كجا و كنكور پارسالي كجا؟ دخلي بهم ندارن. پارسال با يه دنيا استرس رفتم و قبول
نشدم و تموم. اما امسال...
به پيشنهاد مدير برنامه ي محترم از هفته ي پيش رفتم دم نزديك ترين داروخونه و
تقاضاي يه قرص آرامبخش كه خواب آور نباشه، مخصوص آدماي كنكوري كردم!!!
دكتر داروسازم يه ورق قرص بهم داده و گفته صبح كه بيدار ميشي يكي بخور. روز
كنكور دو تا بخور. اولي رو خوردي اگه عوارضي داد بيا بهم بگو.
اولي رو خوردم خيلي جالب بود! ملنگ شده بودم ا اينقدر خوش خوشان بودم كه
نگو. يواش درس مي خوندم تست مي زدم و حال خوبي بود. باورم نميشد يه قرص
كوچولو اين همه موثر باشه. بعد از مدتها ديگه نه معده ام درد مي كرد نه تهوع
داشتم.
ديگه هرروز يكي خوردم تا امروز كه دو تا خوردم و خوش و خرم رفتم امتحان دادم. انگار
امتحان املي كلس اول دبستانه!! فقط چند دقيقه يه بار يادم ميرفت تست بزنم، اون
وقت يهو مثل ديوونه ها به برگه حمله مي كردم و ميزدم ميزدم ميزدم!
هيچي ديگه تموم شد. بابا اومد دنبالم. اومديم خونه. نهار خورديم و النم اومدم
بنويسم و برم يه عالمه بخوابم. سپردم هيشكي بيدارم نكنه. مي خوام بخوااااابم.
هان راستي يه آفلينم گذاشتم واسه آقاي محترم: من كنكور دادم. حالم خوبه. به
مرحمتتون!
جمعه 24 تير 84
امروز عمه پروين دعوتمون كرده بود بريم باغشون. منم يه قرار چت با بن خان جان!
داشتم. يعني خودش گفته بود ساعت يازده آنلين باش حرف بزنيم. يهو نمي دونم
چي شد كه به رگ غيرتم برخورد و گفتم يعني چي من همش گوش به حرفش مي
كنم؟ هيچي ديگه. يه آفلين گذاشتيم كه آقا ما رفتيم پيك نيك. كاري داشتين شمام
تشريف بيارين ا
آي خوش گذشت. فريبرز خيلي اصرار داشت بريم كوهنوردي. منم كه اين عقده ي كوه
عين يه پرتقال بيخ گلوم مونده بود، قبول كردم و رفتيم. هنوز بچه دهنشو واز نكرده
بود، شروع كردم از مرجان تعريف كردن و به زور قالبش كردن! ديگه نمي دونم حرفام
چقدر موثر بود. گفت فكر مي كنه.
شب برگشتم آقاهه آفلين گذاشته بودن: خوش بگذره.
نمي دونم چرا... ولي يكم دلم براش سوخت.
يكشنبه 9 مرداد 84
گفتن فردا نتيجه ها رو اعلم مي كنن. بن منو كشت كه فاميل و شماره شناسنامه تو
بگو، تو دو رقميا دنبال اسمت بگردم. گفتم بيخيال بن! من دو رقمي نميشم.
خلصه هرچي اصرار كرد نگفتم. وال ترسيدم! هنوزم نمي فهمم چرا ازش حساب مي
برم.
دوشنبه 10 مرداد 84
اي خداااااااااا واااااااااااااااااااااي هوراااااااااااااااااااااااا من قبول شدممممممممممممم.
دو رقمي!!!!!!!! البته آخرين دورقمي! ولي 99 واسه من يعني خيييييييييييييييييلي!
داشتم از هيجان بال و پايين مي پريدم. مسنجرم باز بود. جناب بن هم با عصبانيت
فراوان آنلين بود. گفتم دو رقمي شدم. گفت كاش راست بگي.
آفلين شد. يه كمي دماغم سوخت. ولي سعي كردم اصصصصصصصلً به خود نگيرم.
اينقدر جيغ زدم و بال و پايين پريدم كه همه رو بيدار كردم. هزار بار مامان و بابا و سعيد
رو بو سي دم و جيغ كشيدم. خييييييييييييلي خوب بووووووووووووووود
الن اومدم لباس عوض كنم برم ديدن مامان بزرگم كه بهش خبر بدمممم. آخ
جوووووون.
هان يه چيز ديگه هم بنويسم بعد برم: بابا از قبل گفته بود فقط تو شهر خودمون
دانشگاه ميري و لغير!
بعد چون خودش ليسانسه از صنعتي شريفه، علقه ي خاصي به اين دانشگاه داره.
الن گفت خب با اين رتبه هر رشته اي كه بخواي تو اراك مي توني انتخاب كني، گفتم
ولي باباجون من فقط به اميد صنعتي شريف درس خوندم!
گفت چييييييي؟
يكم مظلوم شدم. دختر خوب شدم. گردن كج كردم و گفتم شما همه ي خاطرات
قشنگتون مال دوره ي دانشجويي تو صنعتي شريفه. اونجا يه محيط درسيه. براي يه
دختر خطري نداره...
يه خورده چپ چپ نگام كرد ولي هيچي نگفت. بايد راضيش كنم. من سد به اين
بزرگي رو شكستم. رضايت بابا كه چيزي نيست!
پنج شنبه 20 مرداد 84
بابا جواب نميده. ديوونه ام كرده ا
يكشنبه 6 شهريور
آخيش راضي شد!!!! قبوليها هم اومده. مي تونم برم صنعتي شريف!!! با خاله جان
عفت حرف زده. خاله جان، خاله ي باباست. يه بيوه ي شصت و پنج ساله كه
مدتهاست تهران تنها زندگي مي كنه. تو اين انجمنهاي خيريه فعاليت داره و سالي دو
سه بارم مياد اراك ديدن فاميل.
ولي هرچي اصرارش مي كنن راضي نميشه اينجا بمونه. ميگه من پنجاه سال اونجا
زندگي كردم، ديگه تو اين سن و سال نمي تونم اسباب كشي كنم. هان راستي بچه
هم نداره. خيلي مهربونه. من دوسش دارم. بابا بهش زنگ زده بود كه اگه ميشه تا
وقتي كه من خوابگاه پيدا كنم تو آپارتمانش بمونم، اونم گفته لزم نيست برم دنبال
خوابگاه. پيش خودش باشم خيالش راحتتره. البته خيال بابا هم راحتتره. آخيش! اينم
از اين.
هفته ي آينده با بابا ميريم تهران براي ثبت نام و اينا... آخ جوووووون. صنعتي شريف
دروازه هاتو باز كن كه دارم مياممممممممم!
يكشنبه 13 شهريور 84
تهرانيم!!! ديشب با قطار اومديم تهران. امروز با بابا رفتيم دانشگاه رو ببينيم. البته
آدرس ياد نگرفتم. چون با تاكسي دربست رفتيم جلوي دانشگاه پياده شديم. يه كمي
اون اطراف گشتيم و بابا از خاطراتش گفت و كلي حال كرد كه منم صنعتي شريف
قبول شدم و هيچي ديگه برگشتيم.
خاله جان كلي داره ازمون پذيرايي مي كنه و همش به بابا قول ميده كه مراقب من
باشه. ديگه بابام خيالش راحت شده.
آخ جووووون فردا ميرم ثبت نام. بابا نمي تونه بمونه. عصري برميگرده.
دوشنبه 14 شهريور 84
فقط يه روز گذشته؟ براي من ده سال گذشت. اينقدر امروز برام اتفاقات رنگارنگ افتاد
كه نمي دونم كدومشو بگم!
از ديشب شروع مي كنم كه از هيجان شام از گلوم پايين نمي رفت. اما به خاطر گل
روي خاله جان به زور خوردم. بعدم چشمشو دور ديدم همه رو تو دسشويي بال
آوردم! الكي نبود! داشتم مي رفتم صنعتي شريف!!
شب كه يه لحظه هم نخوابيدم. گشتم تو كيفم از اون آرامبخشا پيدا كردم و خوردم.
اما فقط يه كمي استرسم رو كم كرد. مخصوصاً كه خونه ي خودمونم نبود. تو دو وجب
آپارتمان نه مي تونستم راحت آب بخورم و نه حتي برم دسشويي!
تكون مي خوردم سر و صدا ميشد. هزارسال طول كشيد تا صبح شد.
صبح خاله جان به زور مي خواست صبحونه به خوردم بده كه ماجراي شام تكرار شد!
البته چيزي به روي خودم نياوردم و با شكم خالي اي كه توش رخت ميشستن راهي
ديار آرزوها! شدم.
اومدم بيرون فكر كردم حال بايد سمت چپ برم يا راست؟ بعدم فكر كردم چطور تا حال
به فكرم نرسيده كه يه نقشه تهيه كنم! به خودم قول دادم كه در اولين فرصت بخرم.
همين جور الكي طرف راستمو گرفتم و تا سر كوچه اومدم رسيدم به خيابون. يه
خورده فكر كردم ديدم نه با بابا كه اومده بوديم رفته بوديم سمت چپ. خواستم برگردم
كه ديدم نبش كوچه يه آژانسه. گفتيم بيخيال. من كه نمي دونم چه جوري برسم. روز
اول با آژانس ميرم.
مدير آژانس پرسيد كجا تشريف مي برين؟ يه بادي به غبغب انداختم و با كلي اعتماد
بنفس فرمودم صنعتي شريف.
اونم يه پوزخندي زد و تو دفترش يادداشت كرد. بعدم يه راننده رو صدا كرد كه منو
برسونه. ديگه هيچي رفتيم و جلوي سردر دانشگاه پياده شديم. نزديك بود يادم بره
كه پول راننده رو حساب كنم. بنده خدا صدام زد و يه كم شرمنده شدم.
وقتي مي خواستم برم تو، زانوهام مي لرزيد. به هر جون كندني بود از دروازه هاي
طليي گذشتم و رفتم تو. واويل!! چه جمعيتي!!! يعني اينا همه دانشجوين؟ يعني
اين همه آدم مثل من كشتن خودشونو تا برسن به شريف؟ بعد يعني همشون همين
امروز بايد ثبت نام كنن؟؟؟
تقريباً دو ساعت از اين طرف به اون طرف پاس شدم ولي نتونستم ثبت نام كنم ا
ديگه داشتم ديوونه مي شدم. سيل جمعيت دورم بود، از هركيم مي پرسيدم جواب
درستي بهم نمي داد. بالخره نتيجه گرفتم بايد اوني كه مسئول رسيدن من به اينجا
بود پيدا كنم. تقريباً از دويست نفر پرسيدم: شما بنيامين بهنژاد رو ميشناسين؟ سال
سومه. شما چي؟ نمي شناسين؟
همه كار داشتند. همه خسته بودن و هيشكي بنيامين بهنژاد رو نمي شناخت.
بالخره رسيدم به يه دختره كه قيافه اش داد ميزد موقعيت منو داره! خسته و كلفه
بود. با اين حال بازم از رو نرفتم و ازش پرسيدم تو بنيامين بهنژاد رو نميشناسي؟
گفت نه. چكارته؟ دوس پسرت؟
خنديدم و گفتم: نه به اون معنا. تو اينترنت باهاش آشنا شدم. نمي دونه دخترم. بهش
گفتم پسرم. خودشو كشت تا من برسم صنعتي شريف. از صبح هركار مي كنم نمي
فهمم چه جوري بايد ثبت نام كنم. مي خوام پيداش كنم بگم آقاجون دست خودتو مي
بوسه. ولي اشكالش اينه كه تو اين يه سال من نه قيافشو ديدم و نه حتي صداشو
شنيدم!
دختره با صداي خسته اي گفت: چرنده. همه تو نت دروغ ميگن. خود تو مگه دروغ
نگفتي؟ اون وقت انتظار داري اون واقعاً اينجا باشه؟ برو بابا دلت خوشه. بيخيال. بيا
خودمون بگرديم ببينيم چه جوري ميشه ثبت نام كرد. راستي من شبنمم. اسم تو
چيه؟
باهاش دست دادم و گفتم: دريا. خوشوقتم.
هنوز راه نيفتاده بوديم كه يه پسر جذاب بهمون نزديك شد! داشتم فكر مي كردم نه
خيلي خوش قيافه اس و نه حتي خيلي خوش لباس! اما جذاب بود. پوست پررنگ و
كشيده مثل چرم با گونه هاي برآمده داشت. دماغش عقابي بود و چشماش غرق
نفرت!! جلو اومد و گفت: شما دنبال بنيامين بهنژاد مي گردي؟
گل از گلم شكفت. با خوشحالي گفتم: شمايين؟
با عصبانيت گفت: نخير من دوستشم. آرش شهسواري.
با هيجان گفتم: آره آرش شهسواري. شما بهترين دوستشين! خودش كجاست؟ مي
تونم ببينمش؟
نمي دونم از چي طلبكار و دلخور بود، بدون اين كه اخمش باز بشه گفت: ثبت نام كرد
رفت خونه.
شبنم با چشمهاي گرد شده نگاهمون مي كرد. آرش ادامه داد: تازه اگر بود هم، فكر
نمي كنم از ديدن كسي كه يه سال تموم سر كارش گذاشته خوشحال ميشد.
يه كم از رو رفتم. يعني آرش به خاطر اين ناراحت بود؟ كاسه ي داغتر از آش! به اون
چه؟ گفتم: خودم از دلش درميارم.
زهرخندي زد و سري تكون داد. بعد گفت: انگار هنوز ثبت نام نكردين. زود باشين ديگه.
وقتش مي گذره.
ديگه عصباني شده بودم. غرغر كنان گفتم: اگه مي دونستيم چه جوري ثبت نام كنيم
كه مام مثل بن رفته بوديم خونه! از صبح تا حال دارم دور خودم مي چرخم.
آهي كشيد و انگار خواهي نخواهي اين بار رو دوش اون بود، گفت دنبال من بياين.
مجبور بوديم بدويم تا توي جمعيت گمش نكنيم. دست شبنم رو گرفته بودم و مي
دويديم. نه بد نبود. ظرف نيم ساعت ثبت نام شديم و تموم شد!
بعدم با كلي تشكر كه جوابش اخم و غر آقا بود، خواستيم برگرديم. اما در ورودي رو
گم كرده بوديم. گفتم شبنم! مي دوني از كدوم طرف بايد بريم بيرون؟
آرش گفت: فكر نمي كني بهتره از يه سابقه دار بپرسي؟
خنديدم و گفتم: پس شما سابقه دارين!
نهايت لبخندش يه تبسم كم رنگ بود و بعد گفت دنبال من بياين. جهت اطلعتون بايد
بگم اينجا بوفه است كه هنوز تعطيله.
چند قدم بعد گفت: بي ادبي منو ببخشين. اينجام سرويس بهداشتيه!
چند دقيقه بعد گفت: اينجام سلفه. جهت آسايش جيبتون بهتره به غذاهاش رضايت
بدين.
داشت دلم مالش مي رفت. پرسيدم الن غذا داره؟
با اخم گفت: نخير. از اول مهر داره. بيشتر كلساتون تو اون ساختمونه. ولي چند تا
شونم اون طرفه. تو ساختمون قديمي.
و بالخره گفت: اينم ورودي.
من و شبنم آهي از سر آسودگي كشيديم و تشكر كرديم. با همان روي خوشي كه از
صبح نشونمون داده بود، تشكراتمونو تحويل گرفت و پرسيد: حال چه جوري مي خواين
برگردين؟
شبنم گفت من با تاكسي مي تونم برم.
آرش ابرويي بال انداخت و گفت: خيلي لرجين. مثل اين كه چاره اي نيست. بايد راه
ها رو هم يادتون بدم. كدوم محله ميرين؟
آدرس داديم و بيرون اومديم. يه كم پياده رفتيم تا رسيديم به ايستگاه اتوبوس. چند
دقيقه اي معطل شديم. دو سه تا اتوبوس اومدن و رفتن. اما آرش گفت اونا
مسيرشون به ما نمي خوره. بالخره چهارمي مناسب تشخيص داده شد. آرش گفت
هميشه سوار خط 157 بشين. ايستگاه پنجمم پياده شين. ننشينين به حرف يادتون
بره!
رفتيم طرف زنونه سوار شيم كه شبنم گفت: ميگم دريا، چه جوريه كه ما مثل بره
دنبال اين راه افتاديم؟ اگه الن ببرمون يه جاي پرت بدزدتمون چي؟
شونمو بال انداختم و گفتم: فعلً كه وسيله نقليه عموميه، اونم طرف مردونه. بذار
ايستگاه پنجم پياده شيم ببينيم چي ميشه.
شمرديم ايستگاه پنجم پياده شديم. آرش هم پياده شد و به شبنم گفت: شما همين
جا وايسا، آهان اين اتوبوس كه الن اومد سوار شو، فكر كنم ايستگاه سوم يا چهارم
پياده شو.
شبنم يه نگاهي به آدرسايي كه روي شيشه ي جلوي اتوبوس نوشته بود انداخت و
ديد درسته. رفت كه سوار بشه، اما نگران من بود. خنديدم و باهاش خداحافظي
كردم. بعدم يواش گفتم مراقب خودم هستم نترس.
سوار اتوبوس كه شد، آرش يه پوزخندي زد و گفت: چيه مي ترسيد من درسته قورتت
بدم؟ حال نه اين كه خيلي تحفه اي!
يه كم بهم برخورد. اما بيشتر خنده ام گرفت. قيافه ي خسته و گرسنه و عرق كرده و
عصبي من جداً تو دل برو بود!
اونم راه افتاد و گفت: دنبالم بيا.
ديگه نمي كشيدم. واقعاً خسته بودم. ناله كردم: ببين بقيشو تاكسي مي گيرم.
برگشت گفت: مگه سر گنج نشستي؟ راه بيا دختر.
_: نمي تونم دارم از گشنگي ميميرم. از ديروز ظهر هيچي نخوردم. مي دوني ساعت
چنده؟ سه بعداز ظهر! بشمار چند ساعته...
مكثي كرد. آهي كشيد و گفت: اگه ده قدم همرام بياي يه رستوران خوب سراغ دارم.
البته حسابي پياده ميشي، اما غذاش عاليه.
ناله كردم: مهم نيست. روز اوله. من هنوز پولمو خرج نكردم.
شونه شو انداخت بال، گفت: پس بيا.
ديگه پاهام نمي كشيد پا به پاش برم. ترسيدم گمش كنم. به زور صدامو بلند كردم و
گفتم: بن؟
برگشت! شكّي كه از يكي دو ساعت پيش گوشه ي كلّه ام جا خوش كرده بود، تبديل
به يقين شد. جلو آمد. گفتم: تو بني، نه؟
سري تكون داد و گفت: تو از من باهوشتري كوچولو.
تبسّمي از سر خستگي كردم و گفتم: يعني تو واقعاً تو اين يه سال نفهميدي من
دخترم؟
در حالي قدمهاشو يواش كرده بود كه بتونم پا به پاش برم، گفت: مي فهميدم دروغ
ميگي. ولي نمي دونستم كي مي توني باشي. يه پسر بچه كه اصلً كنكوري
نيست، يه دختر... كه اونم مي تونست كنكوري نباشه... يا حتي يه ليسانسه كه
داشت سربسرم ميذاشت. درسته كه از دروغ شنيدن متنفّرم، اما به اين باور احتياج
داشتم. تو دوره ي بدي باهات آشنا شدم. وال منو چه به چت روم؟ بدم مياد. اون
شب اولين پي امي كه دلم خواست جواب بدم تو بودي. بعدم الكي بندت شدم. شايد
فقط براي اين كه انگيزه اي براي ادامه دادن پيدا كنم. واسه همين خيلي پيگير
نميشدم كه چند درصد از حرفات راسته.
رسيديم به رستوران. زيرزمين بود. درحالي كه از پله ها پايين مي رفتيم، گفتم: ولي
من فقط همين دروغ رو بهت گفتم. باقيش همش راست بود. من فقط به كمك تو
تونستم بيام دانشگاه.
برگشت. پوزخندي زد و گفت: پس اصرار خونوادت واسه سربازي هم راست بود!
سرمو انداختم پايين و گفتم: منظورم ازدواج بود. چون رتبه ام خيلي بد شده بود، مي
گفتن ارزش نداره دوباره كنكور بدي. خواستگارم داشتم. ولي دلم نمي خواست ازدواج
كنم. يعني شايد اگه تشويقاي تو نبود، تسليم مي شدم.
خنديد و گفت: پس خدا رو شكر كه سوپرمن نجاتت داد. وال الن بعد از يه سال، يه
بچه هم تو دامنت بود!
از حرفش خوشم نيومد. اما با ديدن منو همه چي يادم رفت. غذا سفارش دادم و رفتم
تا آبي به صورتم بزنم.
خودم رو كه توي آينه ديدم، وحشت كردم. چه قيافه اي! چشماي گودرفته با حلقه
هاي كبود، لباي رنگ پريده و موهاي بهم ريخته اي كه از مقنعه ام بيرون زده بود.
سعي كردم تا جايي كه ميشد سر و وضعمو مرتب كنم. تو كيفم يه جعبه ي كوچولو
لوازم آرايش داشتم كه روز آخري، مرجان سرراهيم كرده بود. سر و صورتي صفا دادم،
تازه شدم يه قيافه ي معمولي، نه آرايش كرده!
خلصه اومدم بيرون. بن نشسته بود و كاغذي رو كه از دانشگاه آورده بود مطالعه مي
كرد. با ديدن من گفت: فكر كردم اون تو نهار ميدن! مي خواستم منم بيام!!
خنديدم و گفتم: مي توني بري!
صندلي رو عقب كشيدم و نشستم. فكر كردم بيچاره بابام، با چه اميد و آرزويي منو
فرستاد كه فقط! درس بخونم. هنوز از راه نرسيده دارم با دوس پسرم نهار مي خورم!
البته چون همون موقع نهار رسيد، ديگه فرصت نشد خيلي عذاب وجدان بگيرم. نمي
فهميدم غذا رو تو چشمم فرو كنم يا تو گوشم!! داشتم از گشنگي ميمردم!!
ديگه يادم رفت، كجا هستم، با كي هستم و چه ريختي هستم. فقط مي خوردم.
بالخره وقتي كه براي اولين بار تو عمرم پرس غذام كه كم هم نبود، تموم كردم و ته
مونده ي نوشابه رو هم بال انداختم و تازه سرمو بلند كردم و ديدم بن هنوز اونجاست!
نصف پرسشو خورده و نوشابه اش هم كه تقريباً پر بود، دستش بود. پرسيد: يه پرس
ديگه سفارش بدم؟
دستپاچه شدم و با خنده گفتم: نه ممنون. ديگه سير شدم. يعني... اصلً نمي دونم
چه جوري اين همه خوردم.
سري تكون داد و گفت: به قيافتم نمياد!
چند لقمه ديگه خورد و بالخره دست كشيد. بهش گفتم: مهمون من باش.
بعدم گارسون رو صدا زدم كه صورت حساب رو بياره.
بن از بين دندوناي بسته گفت: حساب كردم.
برگشتم و گفتم: بيجا كردي! من بيشتر از اينا به تو بدهكارم! مي دوني هزينه ي
كلس كنكور چقدره؟
_: مي دوني به اندازه ي يه سال انگيزه و اميد به زندگي چقدر مي ارزه؟ اگه حساب
كنيم اين منم كه بدهكار ميشم. پس بيا حساب نكنيم. بيخيال. بلند شو بريم.
_: يعني چي؟ من مجبورت كردم بيايم اينجا. گفتم خودم پولشو ميدم. اصلً تو كي پول
دادي كه من نفهميدم؟
خنديد و گفت: وقتي جنابعالي تا كمر تو بشقاب بودين.
_: هان؟
_: هان!
معترضانه گفتم: ولي من بيست و هفت ساعت بود كه هيچي نخورده بودم.
دستاشو به علمت تسليم بال برد و گفت: خيلي خب. نوش جونت.
رفتيم بال. چند دقيقه بعد به ايستگاه مترو رسيديم. سوار شديم و گفت ايستگاه دوم
پياده شم. پياده شدم. تا سر كوچه هم همرام اومد. بهش گفتم ولي من هرچي فكر
مي كنم مي بينم تو اين يه سال باعث اميدواري نبودم. همش اعصاب خوردي بوده.
خنديد و گفت: تو الن اينجايي. و اين تمام اميديه كه من اين يك سال داشتم. شب
بخير.
نگاهي به اطرافم انداختم. واقعاً شب شده بود. تا خونه دويدم. پله ها رو دو تا يكي
بال رفتم. خاله جان سر سجاده نشسته بود و با نگراني براي سالم برگشتنم دعا مي
كرد. كلي عذر خواهي كردم و گفتم حيرون ثبت نام شدم و اينا.
شام آورد. ولي من تا خرخره ام خورده بودم. گفتم نهار دير خوردم و رفتم دوش گرفتم.
النم اومدم تو اتاق كه مثلً استراحت كنم، اما از كي دارم مي نويسم. دستم درد
گرفت. برم بخوابم ديگه...چهارشنبه 23 شهریور 1384

هيچ خبری نيست! همينجوری ميگذره. این دوروبرا کافی نت ندیدم. خاله جانم خبری

نداره. تازه اصلً خوششم نمياد. ميگه اینترنت مثل م ا ه پاره! مرکز فساده. یعنی من

الن دیگه فاسد شدم رفت!! بگم خاله جان بندازتم تو سطل، ساعت 9 هم یادش نره

سطل رو بذاره پایين!!

حوصله ام سر رفته. دلمم خيلی تنگ شده. دلم برای مامانم، بابام، سعيد و حتی بن

هم تنگ شده. بعد از ثبت نام دیگه ندیدمش. نه این که خيلی دختر خوبيم، شماره

J هم ازش نگرفتم

البته خيابون و خرید و سينما هست. هرچند که خيلی پول ندارم. اگر داشتم اون کت

دامن خوش رنگی که هرروز پشت ویترین بهم چشمک می زنه رو می خریدم.

راستی دیروزم رفتيم خانه ی سالمندان. خاله جان سه شنبه ها اونجا مجانی کار می

کنه. یه عالمه کار خيریه می کنه، این یکيشه. رفتيم کهریزک. منم یه کمی کمک

دادم. دلم می خواد سه شنبه ی آینده هم برم. اصلً دلم می خواد هرروز برم بلکه

این روزای طولنی زودتر تموم بشن. آخ اول مهرم از شانس کچل من جمعه است!!!

L

L مجبورم دوم مهر برم

شنبه دوم مهر 84

آخيش!! موفق شدم!! هورااااااااااااااااا. البته دروغ چرا یه کم خورد تو ذوقم... حال ميگم

چرا.

صبح که راه افتادم اول سفارشات و دعا و ثنای خاله جان را تحویل گرفتم و از در بيرون

رفتم. بعد سفارشات بن یادم آمد و نحوه ی رسيدن به دانشگاه. موبمو اجرا کردم تا

جلوی در دانشگاه رسيدم. از اینجا به بعد نوبت سفارشات مامان و بابا بود که چطوری

رفتار کن، چه جوری حرف بزن، چه جوری درس بخون ، چه چيزایی رو رعایت کن و

غيره...

به لطف اون کارت عزیز بدون زحمت وارد شدیم. آی حال کردیم از این ژست و ادا و رد

شدن از آن درگاه دوست داشتنی.

خيلی دلم می خواست ببينم هم کلسيام کين. ولی ميشه گفت که از دیدنشون

اصلً آدمای خيلی باکلس و جالبی نبودن. غير از شبنم که از روز ثبت L نااميد شدم

نام باهاش دوست شده بودم، از کس دیگه ای به اون صورت خوشم نيومد. خيلی

معمولی بودن.

سر اولين کلس تو گوش شبنم گفتم: فکر کنم من و تو با پا ر تی بازی قبول شدیم.

چرا ما اینقد خوش تيپيم؟!

اونم اخماشو کرد تو هم و گفت: درس گوش بده. اینجا شریفه!!

چشم!! دهان مبارک را بستيم و سراپا چشم و گوش گشتيم و البته انگشتانی برای

نت برداری

بين کلسها هرچی گشتم بن رو پيدا نکردم.

برای نهار با شبنم از بوفه یه شير و کيک گرفتيم. هر دومون مجبور شده بودیم یه

عالمه صبحونه بخوریم. مخصوصاً من که این چند روز زیر دست خاله جان یکسره

خورده بودم و می ترسيدم حسابی چاق بشم.

دیگه همين. بعد از ظهر یه کلس داشتيم و بعد هم برگشتيم. هان سر کلس بعد از

ظهر از استاده خوشم اومد هی دلم می خواست سوال کنم. استادم یه رسمی

داشت که سوال رو از بقيه می پرسيد بعد جوابشونو تصحيح می کرد. من هر سوالی

می کردم یه پسره می پرید حال درست یا غلط جواب ميداد. قيافه اش معمولی بود،

ولی معلومات عموميش خوب بود.

برم بخوابم. صبح باید زود بيدار بشم.

سه شنبه 26 مهر

اوووه خيلی خسته ام. نزدیک یه ماهه چيزی ننوشتم. یا بهتره بگم اصلً فرصتشو پيدا

نکردم. صبح بلند ميشم به اصرار خاله جان صبحانه می خورم و به کله ميرم دانشگاه

تااااااا شب که ميرسم خونه. باز شام و درس و بعدم که غش می کنم. باید یکسره

بخونم وال عقب ميفتم.

این چند روز فقط سه چهار بار اونم از دور بن رو دیدم. تازگی دارم به این نتيجه می

رسم این که پارسال بن، طول سال تحصيلی تقریباً هرشب چند دقيقه ای آنلین بود

شاهکار می کرد!!! تو دانشگاه می تونم آنلین بشم، ولی تا حال امتحانش نکردم

نمی دونم. اینقدر درس دارم که نگوووو. من تمام اون مدت به اندازه ی الن درس

نخوندم. الن تو راه، تو دانشگاه، وقت نهار، وقت برگشتن، همش دارم می خونم. اوه!!

خيلی دلم می خواد این ترم شاگرد اول بشم روی بعضيا رو کم کنم!!

پسره ی همکلسيم هم که اون روز هی می خواست جوابمو بده، حضورشو پررنگ تر

کرده. اسمش بهادره. همون دو سه روز اول یه گروه رفيق تشکيل داده و همگی

بدجور خرخونن. ضمناً حتماً باید با ما کل کل کنن. من و شبنم هم کم نمياریم. تمام

J تلشمونو برای ضایع کردنشون می کنيم

اولش بعضيا دید بدی نسبت بهمون پيدا کرده بودن، اما وقتی خيالشون راحت شد که

ما فقط رو دور بيخيالی هستيم نه تور کردن پسرا، دست از نصيحت و سرزنش

برداشتن. حال دیگه هرچی دلمون می خواد ميگيم و می خندیم. البته یواشکی (وای

اینجا رو کسی نخونه) دیروز احضار شدیم حرا ست. یه کمی نصيحت شدیم و قول

دادیم دخترای خوبی باشيم و اومدیم بيرون. بيچاره شبنم. تمام آتيشا زیر سر منه.

L اون فقط همراه خيلی خوبيه. ولی وقت تنبيه، اونم باید باشه

چقدرم بچه های خوبی شدیم! اونم امروز که دیگه شاهکار بود. وای چقدر با شبنم

خندیدیم. کم کم شوخيای ما از جمع بچه های کلس خارج شده و به استادام

رسيده. اینجا جو خيلی رسميه، ولی من و شبنم این حرفا حاليمون نيست.

چند روز پيش یکی از استادا موضوع داده بود مقاله بنویسيم.منم یه مقاله نوشتم

خيلی خوب از آب در اومده بود از نظر نگاه کردن به موضوع. من که نميدونستم خوبه

دیدم استاد دفعه ی بعد یعنی امروز مقاله ی منو کپی کرد به همه داد گفت این مقاله

خيلی خوب به موضوع نگاه کرده .

جالب و خنده دار بررسی کرده بودم. یه بار دیگه هم مقاله داده بود. دفعه ی پيش مال

بهادر رو کپی کرده بود. اما این دفعه که منو تشویق کرد، بهادر خوشش نيومد. شاید

دليلش این بود که من زیادی شلوغش کردم استاد که برگه ها رو به خودم داد تا بين

بچه ها پخش کنم شروع کردم خندیدن و شوخی کردن که استاد منو ذوق زده کردین

اگه هر دفعه منو تشویق کنين استعدادم شکوفا تر هم ميشه ها .چطوره به مامانم

بگم یه کادو بخره بده به شما جلو ی بچه ها به من بدین تشویق بشم!

همه هم ميخندیدن استاد هم با من شوخی ميکرد.

بعد که همه چی مرتب شدو نشستيم تا مقاله رو بررسی کنيم و باید بچه ها

ميخوندن نظر ميدادن قبل از خوندن گفتم بچه ها هر کدومتون ایراد بگيرین با من

طرفينا ميام پشت ساختمون ميزنمتون و خنده و شوخی.

بهادر از لجش نفر اول دو سه تا غلط جورواجور گرفت که راست هم ميگفت واقعا غلط

بود ولی استاد گفت منظور من اینجور اشتباهات نبود اینا هم مهمه ولی بيشتر

بحثمون رو ساختاره و حرکت فکر نویسنده رو موضوع .

منم برگشتم یه ادای دماغ سوخته براش در آوردم که اونایی که دیدن من برگشتم

زدن زیر خنده حتی بهادر خودشم خنده ش گرفت.

استاد هم ادای منو ندید پشت شبنم کله مو قایم کردم ولی فهميد شر از کجا بوده

همه خندیدن بود گفت که ساکت باشم منم گفتم تهدیدش کردم که بقيه چيزی نگن.

دو سه نفر دیگه هم گفتن که من باید توضيح ميدادم چر ا اینا رو نوشتم و توضيح دادم.

ولی بهادر دیگه هيچی نگفت و استاد هم شروع کرد درس دادن بعدش ولی کلس که

تموم شد دیدم بهادر از لجش جلو چشم من مقاله رو مچاله کرد انداخت تو سطل

اشغال و رفت بيرون.

منم لجم گرفت به شبنم گفتم بدووو

فقط رفتيم. گفتم بهادر وایستا بعد گفتم چرا مقاله رو انداختی دور؟گفت من کاغذ

باطله جمع نميکنم.

منم گفتم ولی من مقاله ی تو رو نگه داشتم

برگشت گفت ضرر نکردی.منم گفتم برای خودم نه برای سبزی فروش محله مون!

شبنم هم ترکيد از خنده .بهادر هم هميشه ميدونه که اگه یه جوابی بده ما دست

بردار نيستيم طبق معمول هيچی نگفت .

در کل حاضر جواب به اون صورت نيست باید فکر کنه تا بتونه یه نقشه ای بکشه یا یه

جواب دندان شکن بشه تو این جور مواقع که غافلگير ميشه ساکت ميشه ميره ولی

ميدونم یه جوری تلفی ميکنه. حال خدا می دونه می خواد چه بلیی سرمون بياره.

یکشنبه 8 آبان 84

اینقدر دارم از دست این دوتا حرررررررررص می خورم که حد نداره! بهادر پررو هرجا من

و شبنم ميریم یا خودش یا نوچه هاش دنبالمونن و مسخره مون می کنن. می خوام

بکشمش! به بچه ها سپردم هرجوری هست آمارشو برام بگيرن، یه حال اساسی

ازش بگيرم.

از روز اول که اومدیم واسه یکی از درسامون یه استاد حل تمرین خيلی بداخلق

داشتيم. یه دختره دانشجوارشدی بود که ماها رو تف حساب نمی کرد و کلً مزاحم

اوقات شریفشون شده بودیم. هی به استاد می گفتيم اینو عوضش کنين، جوابمونو

نمی داد. آخرش بهادر تصميم گرفت از همه امضا بگيره بده استاد، بلکه ترتيب اثر بده.

اون روز که یه متن تایپ کرد و آورد، من و شبنم با یه سری دخترا تو یه کلسی بودیم.

بيکاریمون بود. بهادر اومد یکی یکی داد برای امضا نوبت من شد ورقه رو داد.

من گفتم از دست تو هيچی نميگيرم امضا کنم

بهادر گفت نگير .

داد به یکی دیگه. همين جور بچه ها داشتن امضا ميکردن یه دختره هست واقعا از

بهادر خوشش مياد ، بهادر هم احمق اصلً. انگار نه انگار. من که ميدونم ولی خوب از

اون دختر زرنگا و مظلوم نماهاست ميدونه چطور مودب و خوب جلوه کنه و چی بگه. با

منم خيلی لجه ميبينه من و بهادر با هم بدیم ولی خوب به رابطه ی من و بهادر و

شوخيهامون حسودی ميکنه. گرفت امضا کنه گفت یعنی باید امضا کنيم؟

بهادر گفت: اجباری نيست مال استاد حل تمرینه

دختره هم گفت: من فقط قباله ی ازدواج امضا ميکنم ولی خب چون شمایين باشه.

بهادر هم بی ادب یه اشاره ای به جمع کرد گفت کدوم احمقی شماها رو ميگيره؟

دختره معلوم شد حالش گرفته شده. منم لجم گرفت گفتم: تو که طاقت اخم خانم

معلم رو نداری، اومدی امضا جمع ميکنی دیگه راجع به ازدواج حرف نزن. ميخواستی

تو خونه پيش مامانت بمونی، چرا اومدی دانشگاه بهت اخم کنن، بيای از دخترای

مردم امضا جمع کنی؟

بهادر هم عصبانی شد گفت چشمتو باز کن ببين این امضای دختراست؟ کی تو این

دوره زمونه به امضای زنا اهميت ميده؟

منم دیگه کم مونده بود بزنمش اون روز خيلی عصبانی شدم گفتم اگه اهميت نميدن

چرا اومدی مزاحم ما شدی پاره ش کن برو از پسرا امضا بگير.

بهادر هم راستی راستی گرفت پاره کرد گفت : بيفتين این درسو، به من چه؟

منم گفتم: بله به تو مربوط نيست خود شيرین کن. ما بلدیم خودمون برای جناب

استاد عریضه بنویسم.

بعدشم رفت بيرون.حال اون دختره با من دعوا کرد که چرا اینو گفتی. ميگفت من ميرم

معذرت خواهی ميکنم به جای تو.

منم لجم گرفت گفتم لزم نکرده به جای خودت معذرت بخواه من خودم زبون دارم صد

سال دیگه هم از بهادر معذرت خواهی نميکنم.

ولی بعدش یکی دیگه از بچه ها همون متنو تایپ کرد داد همه امضا کردن. و نتيجه

چی شد؟!!! استاد عذر خانم کم حوصله رو خواست و جلسه ی بعدش با استاد حل

تمرین جدیدمون وارد کلس شد. با افتخار دست دور بازوش انداخت و گفت: ایشون

آقای بنيامين بهنژاد، یکی از بهترین دانشجوهای من هستند، الن ترم پنجم رو می

گذرونن.

وای تمام تنم می لرزید. بن یه لبخندی به جمع زد، چند لحظه هم با همون لبخند منو

نگاه کرد! از این طرف شبنم بدجنس هی انگشتشو تو پهلوی من فرو ميکرد و می

گفت داره به تو نگاه می کنه ها!!

از اون بدتر این که به طور کاملً واضحی آقا خوش تيپ من در همون جلسه ی اول، دل

L حداقل نصف عناصر اناث کلس رو برده

کاش فقط همين بود! اومدم یه سوالی بکنم، هول کردم قاطی گفتم. همون اول

کلس بود. بهادر بدجوری مسخره ام کرد. منم حسابی عصبانی شدم. جلوی بن هم

نمی خواستم باهاش دهن به دهن بشم. همينجور با غضب نگاش کردم که مثلً

بفهمه خيلی دلخورم. اونم فهميد! تا آخر کلس هی اذیتم کرد. آخرش دیگه بن بهش

گفت ساکت باشه، بعدم با عصبانيت به من گفت با شلوغ کاریام نظم کلس رو بهم

می ریزم.

آخ اینقدر بهم برخورد که نگوووووووو. اینقدر ضایع شدم جلو همه که اووووه. از دعوای

هيچ استادی اینقدر نرنجيده بودم. بغ کردم تا آخر کلس نه چيزی گفتم، نه نت

برداشتم.

وقتی اومدیم بيرون هوا تاریک شده بود. از حرصم بدو بدو بيرون رفتم. شبنم دنبالم

اومد و گفت: تو چته دختر؟ مگه چی بهت گفته اینقدر رنجيدی؟ خب راست ميگه بنده

خدا! کلسشو با مسخره بازیاتون بهم ریختين.

برگشتم با عصبانيت گفتم: حالم خوب نيست ولم کن.

شبنمم گفت: ببين دریا کلس تموم شده. اگه می تونم کمکی بهت بکنم بگو، اگه نه

برم خونه.

گفتم یه نقشه ی توپ می خوام به اضافه مرغ سوخاری و سيب زمينی سرخ کرده و

نوشابه ی خنک!

شبنم یه سری تکون داد و گفت: خدا عقليت بده دختر! من رفتم

پشت سرش داد زدم: من مرغ سوخاری می خوامممممممممممم

یه دفعه یه آقای بداخلق از پشت سرم گفت: صداتو بيار پایين؛ اینجا دانشگاست، نه

رستوران!

برگشتم. اینبار بهم برنخورد. ولی مثل بچه های لوس لبامو جمع کردم و درحاليکه پامو

به زمين می کوبيدم گفتم: ولی من می خوام. خسته شدم از غذای سلف. می

فهمی؟ غذاهای کم نمک و کم چربی خاله جان هم، دروغ چرا خيلی خوشمزه

نيست. کجا می تونم یه مرغ سوخاری خوب بخورم؟

بن با ریموت درهای یه ماشين رو که تو تاریکی نمی دیدم کجاست رو باز کرد و گفت:

بيا بریم، آدرس بدم نمی فهمی.

_: خوبم می فهمم. تو چرا به اندازه ی یه بچه ی دو ساله به اعتماد نداری بن؟

یه لبخند مکش مرگما زد و گفت: من به بچه ی دو ساله هم آدرس نميدم. اگه لزم

باشه خودم می برمش!

من که عصبانی تر شده بودم، گفتم: چرا سر کلس سر من داد زدی؟ تقصير من نبود!

اخمی کرد و در حالی که سوار ماشين ميشد گفت: لبد قبلً بهش رو داده بودی که

اینجوری مسخره ات کنه.

_: نخيرم. من بهش رو ندادم. خودش پرروئه.

_: دریا خانم یه چيزی بگو بگنجه! من نه کورم نه کر!! یه مختصر درکی هم از اوضاع

دوروبرم دارم. فقط یه چيزی رو روشن کن. تو ازش خوشت مياد که سربسرش

ميذاری؟

_: من غلط بکنم!! مگه دیوونه ام؟ آخه بهادر چی داره که من خوشم بياد؟؟؟

_: مطمئن باشم؟

با قاطعيت گفتم: مطمئن باش!

خيلی دلم می خواست بپرسم چرا می پرسی؟ اما امان از این دیواری که بينمون

کشيده بود و اون حس برادر بزرگه ای که هميشه تو من ایجاد کرده بود: اون حق

داشت زیر و روی افکار منو بدونه، اما من دليلی نداشت سوال زیادی بپرسم!

یه کم گذشت. بالخره گفتم: مبارک باشه. ماشين خریدی.

رادیو روشن کرد، همينطور که جلوشو نگاه می کرد و با پيچ رادیو ور ميرفت، گفت:

مبارک صاحبش باشه. مال من نيست.

_: هوم... مال ک..

_: یه دقه ساکت.

دستشو بلند کرد و تمام حواسش رفت تو خبری که داشت از رادیو پخش ميشد. منم

دیگه خفه خون گرفتم.

فقط بعد از یه مدتی فکر کردم اگه بخواد منو بدزده، چه جوری فرار کنم؟

پشت چراغ قرمز که ترمز کرد، درمو باز کردم و بستم. برگشت با تعجب پرسيد: کجا؟

سرمو تکون دادم و هيچی نگفتم. جرات نکردم!

چند دقيقه بعدش تو یه خيابون فرعی پيچيد. خيابونه خلوت و کم نور بود. جلوی یه

ساختمون ایستاد و گفت: من چند لحظه اینجا کار دارم.

پياده شد و رفت. ترس بيخودی تو گلوم چنگ انداخته بود. حال کجا رفت؟ چيکار می

خواد بکنه؟ داشتم دیوونه می شدم. پياده شدم و بی صدا دنبالش رفتم. وارد

ساختمون شده بود و یه نيم طبقه هم بال رفته بود. پایين پله ها نزدیک در ایستادم.

یک چشمم به در بود، که بی هوا بسته نشه و بقيه ی حواسم بالی پله ها. بن دری

رو که تو تاریکی به زحمت می دیدم زد. لی در باز شد. از این زنجيرا داشت کامل باز

نميشد و همين مشکوکترش ميکرد! یه دختره از لی در سرشو بيرون آورد و پرسيد

کيه؟

بن هم خشن! بدون سلم و عليک گفت: با شهرزاد کار دارم.

دختره با یه عالمه غمزه گفت: الن دستشون بنده. چند دقيقه صبر کنين!

خودمو تو تاریکی کشيدم. همون موقع در کامل باز شد و یه زن جوون خيلی آراسته و

خوش تيپ که یه تاپ صورتی کشباف با نخهای نازک نقره ای و دامن تنگ سورمه ای

پوشيده بود تو قاب در ظاهر شد. این کی بود؟ همون خواهر خطرناکه همدست دزدا؟

دختری هم که جواب در داد، لبد یکی از صيداشون بود.

دیگه حسابی ترسيده بودم. نه پای فرار داشتم، و نه جرات سر و صدا.

بن گفت: سلم خانم خوشگله!

ای خدا! داشتم درست ميشنيدم؟ بن و این طرز حرف زدن؟ این آقای سنگين و

رنگين؟؟؟

_: سلم عزیزم. دیر کردی.

_: دیر؟ من هنوز می خوام دیرترم بکنم! می خواستم ببينم اگه ماشين رو کار نداری تا

آخر شب دستم باشه.

_: دست شما درد نکنه! امری باشه؟

_: خواهش می کنم. همين دیگه

_: ولی بن من کلی خرید و اینا دارم. اگه می خوای ماشينو ببری باید یه فکری بکنی.

اصلً کجا داری ميری؟

_: چه فرقی می کنه؟ فکر کن می خوام با دوست دخترم برم کنتاکی با فرنچ فرایز

بخورم!

_: آره جون عمه ات! اگه خوردی واسه منم بگير. یه سرم برو داروخونه شفقت، بهش

یه مقدار جنس سفارش دادم، برام آورده. بگير بيار.

وحشت زده فکر کردم: جنس؟ چه جنسی؟

_: اوکی. بای

خم شد. گونه ی آرایش کرده ی زن را بو سيد و به طرف راه پله برگشت. دیگه راه فرار

نداشتم! ولی یه گوشه تاریک پيدا کردم و حسابی توش خزیدم. بن از یک قدميم رد

شد و پایين رفت.

بيرون رفت و در رو بست. صداشو می شنيدم که دنبالم می گشت. اما من بيشتر از

اون ترسيده بودم که حاضر باشم از مخفيگاهم بيرون بيایم. داشتم مثل بيد می لرزیدم

و فکر می کردم، آیا امشب به خونه می رسم؟ یعنی اینجا کجاست؟ می تونم راهمو

پيدا کنم؟ اصلً می تونم از این ساختمون لعنتی فرار کنم یا نه؟

کليد توی در چرخيد. هنوز کنار راه پله بودم. ضربانم روی هزار بود. بن وارد شد و صدا

زد: دریا؟ دریا تو اینجایی؟

در آپارتمان باز شد. زن خوشگل نگاهی بيرون کرد و پرسيد: چی شده؟

بن از پایين پله ها پرسيد: تو کسی رو اینجا ندیدی؟

زن در حالی که بيرون می آمد، گفت: نه.

بعد روشو برگردوند و گفت: بچه ها من یه سر ميرم بال.

و در را بست. نگاهی به بن انداخت و با تعجب پرسيد: واقعاً می خواستی بری با

دوست دخترت شام بخوری؟!

بن پوزخندی تمسخرآميز زد و گفت: آره. ولی انگار بهمون نيومده. دختره آب شد و

رفت تو زمين. می ترسم گم بشه.

زن خنده زنگداری کرد. خوشگلتر شد. بن با عصبانيت گفت: جدی ميگم. این بچه فقط

راه دانشگاه رو، اونم به زور بلده.

یک دفعه زنه از اون بال منو دید و با همون خنده پرسيد: اونی که دنبالش می گردی

این نيست؟

بن برگشت. فقط یه لحظه وقت برای تصميم گرفتن داشتم. مثل یک گربه از پشتش

جست زدم و از در بيرون رفتم. اما شانس زیادی نداشتم. بن هم از من بلندتر بود، هم

ورزشکارتر. بعد از چند قدم بهم رسيد و چنگ زد و بازوم رو گرفت. داد زدم: ولم کن

بذار برم.

با عصبانيت گفت: ولت کنم کجا بری؟ تو اینجا رو نمی شناسی. گم ميشی. چت

شده یهو؟ از چی ترسيدی؟

در حاليکه صدام می لرزید و از ترس به سکسکه افتاده بودم، گفتم: اینجا کجاست؟

اون زنه کيه؟ می خواستی منو بدزدی. من من من باید می دونستم. از اولش می

فهميدم...

_: چی رو می فهميدی دیوونه؟ تحفه ای بخوام بدزدمت؟ چی گيرم مياد اونوقت؟

زن خوشگل با یه شنل کله دار خاکستری خيلی شيک بيرون اومد. خيلی ترسناک

بود. سر بن داد زد: صداتو بيار پایين بن! اون ترسيده. ولش کن.

_: اگه ولش کنم که ميذاره ميره. ميترسم گير بدتر از من بيفته.

زن دستشو دور بازوهایم حلقه زد و با لحنی اغوا کننده گفت: آروم باش عزیزم. بن

چيکار کرده که اینقدر بهش بی اعتماد شدی؟ اون پسر خوبيه. بيا بریم بال بهت یه آب

قند بدم.

با ترس نگاهش کردم. ولی ترسم دليل نميشد زیبایی اش را تحسين نکنم.

بن گفت: نه شهرزادجون. بياد بال بيشتر می ترسه. بذار ميرم می رسونمش. ببينم

واقعاً چی شده. گمونم هنگ کرده بس که درس خونده.

شهرزاد لبخندی زد و گونه ام را بوسيد. تو گوشم زمزمه کرد: آروم باش عزیزم.

بن تقریباً تو ماشين پرتم کرد. بعد هم به سرعت راه افتاد. پشت اولين چراغ قرمز

نگاهی به من انداخت و گفت: تو که این یه ذره رو هم به من اعتماد نداری چرا سوار

شدی؟

با صدایی لرزان گفتم: فکر کردم یه جایی همون حوالی شام می خوریم و ميرم خونه.

آه بلندی کشيد و گفت: ولی اون رستورانی که من سراغ داشتم اون اطراف نبود.

حالم انتخاب با خودته. می تونيم بریم رستوران یا برسونمت خونه.

بدون این که نگاهش کنم، گفتم: می خوام برم خونه.

چراغ سبز شد. آهی کشيد و راه افتاد. بعد آرام گفت: شهرزاد مادرمه. اونجا هم محل

کارش بود. آرایشگاه داره.

با سوءظن گفتم: بيشتر از سی، سی پنج سال نداشت. نمی تونه مادرت باشه.

نگاهی به من انداخت و گفت: جادوی آرایش! اون چهل سالشه و درست هفده سال

از من بزرگتره. می خوای باور کن، می خوای نکن.

با تمسخر گفتم: خوش بحال بابات!

لبخند تلخی زد و گفت: آره. بابا تو این یه مورد شانس آورده.

رادیو را روشن کرد. نمی خواست حرف بزنه. از دستم عصبانی بود. سر کوچه ی خاله

ایستاد. پياده شدم. سرمو توی ماشين بردم و گفتم: معذرت می خوام.

با دلخوری سری تکون داد و راه افتاد. منم اومدم تو. خاله جان طبق معمول با نگرانی

منتظرم بود. التماس کرد اینقدر دیر نکنم. منم عذر خواهی کردم و به طرف اتاقم رفتم.

قبل از این که وارد بشم گفت: من شام شير خوردم. اگه گرسنه ای تو فریزر غذا

هست بذارم بيرون.

سری تکون دادم و گفتم: نمی خورم خاله جان ممنون.

وارد اتاق شدم. دلم می خواست از خستگی گریه کنم. مانتویم را روی تخت انداختم

و رفتم دوش گرفتم. کمی هم زیر دوش گریه کردم. بالخره وقتی لباس پوشيدم و

موهایم را خشک کردم، حالم خيلی بهتر شده بود. گرسنه ام بود. نگاهی روی ساعت

انداختم. نزدیک ده شب بود. خاله جان داشت ميرفت بخوابد که دم در زنگ زدند. با

تعجب پرسيد: کی می تونه باشه؟

شانه ای بال انداختم و گفتم: لبد باز اشتباهی زنگ اینجا رو زدن.

گوشی آیفون رو برداشتم. یه مرد پرسيد: خانم دُرّی؟

گفتم: بله. بفرمایيد.

_: غذاتونو آوردم.

_: من غذایی سفارش نداده بودم.

_: آقای بهنژاد سفارش دادن. پولشم پرداخت کردن. گفتن بيارم اینجا.

آهی کشيدم. پله ها را دو تا یکی پایين رفتم. کنتاکی گرم با فرنچ فرایز و پپسی!

مرد گفت: گفتن کوکا می خواستين، ولی نداشتيم متاسفانه.

لبخندی زدم و گفتم: ممنون اشکالی نداره. من الن چيزی نباید بپردازم؟

_: نخير. شبتون بخير.

سوار موتورش شد و رفت. با حيرت نگاه کردم. حتی اگه بدبينی باعث ميشد فکر کنم

که بن می خواد چيزخورم کنه هم دليل نميشد نخورم! خيلی گرسنه بودم.

خاله جان پرسيد: کی بود خاله؟

خندیدم و گفتم: یکی از هم دانشکده ایا برام شام فرستاده.

خاله جان با ابروهای بالرفته نگاهم کرد و زیر لب گفت: نوش جونت. شب بخير.

_: شمام بفرمایين.

_: نه مرسی.

رفت بخوابه. منم با ولع خوردم و حالم که دارم می نویسم. نصف شب گذشته. باید

کلی درس می خوندم. اما خيلی خوابم مياد. فردا از بن تشکر می کنم. اگه راضی

شد پول غذامو ميدم.

جمعه 20 آبان

چند روز پيش نتيجه ی آمار بهادر به دستم رسيده. اینطور که پيداس مال یه خونواده

ی خيلی خيلی مذهبيه. مادر و خواهراش از اونان که فقط یه چشمشون پيداست.

چون خواهر داره هيچ کدوم از دوستاش نباید برن خونشون و مادرشم شدیداً ميخواد

زنش بده تا پسرش به راه خلف کشيده نشه. پدرش یه حاجی محضرداره. دیگه

همين.

هان راستی یکی از همسایه هاشم اتفاقی پيدا کردیم که راضی شد آدرس خونشونو

بده. یکی از سال بالیياس. یه دختره که وقتی داشت با بهادر حرف ميزد مچشو

گرفتيم. از حرفاشون فهميدم همسایه ان. بهش گفتيم مادرش از یکی از دوستامون

خواستگاری کرده می خوایم بریم تحقيق. اینطور که می گفت خونشون نزدیک

دانشگاس. ميگم این یه روزایی ميره خونه و سریع برميگرده، بگو!

ولی خودمونو کشتيم دختره شماره تلفن نداد. گفت اگه راست ميگين خودتون برین

بپرسين. بالخره بعد از کلی التماس راضی شد که ما نگاه نکنيم اون شماره بگيره و

بعد بده ما حرف بزنيم. تا گوشی رو به من داد، شبنم به زور کشوند بردش که حرفای

منو نشنوه. یه خانمی گوشی رو برداشت. منم سریع گفتم منزل آقای کاظمی؟

گفتش بله بفرمایيد.

_: ببخشيد خانم بهادر خونه اس؟ (می دونستم دانشگاس)

_: نخير شما؟

_: من دوستشم.

فکر کنم نزدیک بود سکته کنه. اول یه مشت توهين بهم کرد، بعد هم گوشی رو روی

تلفن کوبيد.

روز بعدش بهادر مثل یه گلوله ی آتيش جلو اومد و پرسيد: تو زنگ زدی خونه ی ما؟

_: من؟ مگه شماره تلفن دارم؟

_: غير از تو کسی با من دشمنی نداشت.

_: نمی فهمم چی ميگی.

_: تلفی می کنم دریا. قرار نبود کار به خونواده هامون کشيده بشه.

و بالخره پریروز... بابا بعد از دو سه ماه اومده بود دیدنم. اونم فقط برای دو روز. با

ماشين خودش اومده بود. صبح زنگ زد گفت تو راهم تا ظهر می رسم تهران.

. بعد پرسيد کی تعطيل ميشم که بياد دنبالم؟ گفتم ساعت 5

صبح تا عصر داشتم ذوق ميزدم و هی به شبنم می گفتم عصری بابا مياد دنبالم.

عصر بابا اومد. پریدم تو ماشين و خواست راه بيفته که بهادر بدو بدو خودشو رسوند و

داد زد: دریا جزوه ات پيشم مونده. بعدم خم شد تو ماشين و کلی با بابا سلم و

عليک کرد و گفت: بگير دریا جون!

می خواستم سر به تنش نذارم. روز عادی محال بود منو به اسم کوچيک صدا کنه!

حال جلوی بابا یه جوری حرف ميزد انگار دوست جون جونی هستيم.

بابا هيچ توضيحی ازم نخواست. تا خود خونه داد کشيد و دعوام کرد. وقتی هم

رسيدیم قهر بود تا رفت! پسره ی نامرد از دماغم درآورد. کلی با خاله جان حرف زدم.

خواهش کردم به بابا بگه پسره از سر دشمنی این کارو کرده. بابا بالخره راضی شد،

ولی دیگه داشت می رفت. غرورشم اجازه نمی داد تو روم بگه بخشيدمت

L حال رفته و کلی حسرت به دلم مونده

edame darad..............

یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 توسط ***ღღطراوتღღ*** |



يکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صياد است که کبوتران را پر مي دهد. و آن باغبان است که گل هاي سرخ را پرپر مي کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمي کند، پس آهويش را دريد و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه مي ماند و نه ترنم.
*
سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را مي بلعد و آن مرگ است که تن هر سروي را تابوت مي کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتي روان بر رود عشق.
*
و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و يکم بار که عاشق شد، قلبش اسبي بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غيرت و استخوان.
و عشق آمد در هيئت سواري با سپري و سلاحي بر قلبش نشست و عنانش را کشيد، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از اين پس زندگي، ميدان است و حريف، خداوند. پس قلبت را بياموز که

عشق کار نازکان نرم نيست / عشق کار پهلوان است،*
آنگاه تازيانه اي بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقي بود








فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی


ادامه ی رمان part3
ادامه ی رمانpart2
رمان
گلی سرخ برای محبوبم
دوست دارم که.....
اولین عشق
داستان کوتاه
داستان کوتاه

88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31

قندعسل*صدف عزیزم
پری دریایی*دریا جون
خانه ی دوست*سپیده ی عزیزم
فانوس عشق (فرزانه ی عزیزم**
** لحظه های نور(گروه قبله ی عشق عزیزم**
**آوای عشق(سباجون ومریم جون**
**عشق پاییزی (نفیسه ی عزیزم**
**قاصدک(محبوبه ی عزیزم**
** دل دریایی (صدف جون**
**دیرینه دل(فاطیماجون**
**خاطرات دیروز وامروز شایدهم فردا...(فریاد**
**رویای شیرین من (رویایی**
**مکتب عشق(حیوا جونم**
**عشق(نازنین گله**
**جواهری درقصروامپراتور دریا(نازیلا جونم**
**خونه شوکولاتی(نانا**
**SeVeN**
**مهتاب عشق**
**دوباره ها(ماهک جون**
**خاطرات یک دختر فراری(لیلی جون**
**خاطرات من(ملیکاجون**
**زمزمه های یک پیرمرد (یه بابا بزرگ مهربون**
**زمزمه های یک پیرزن(فاطی قاطی**
**عکس axxxxxxxxaعکس**
**شب مهتابی( نرگس جونم**
**مدل لباس عروس ونامزدی(ساراجونم**
دنياي عاشقانه(اميد**
کلبه ي عشق(الناز جونم**
**تو را من چشم در راهم**
** دختر تنها**
ashghane**

RSS 2.0