در روزگار قدیم پادشاهی سنگ بزرگی رادریک جاده ی اصلی قرارداد.سپس در گوشه ای قایم شد تا ببیند چه کسی آنرا از جلوی مسیر برمیدارد. برخی از بازرگانان ثروتمندباکالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند انرا دور زدند وبه راه خود ادامه دادند.بسیاری از انها نیز به شاه بدو بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند.اما هیچ یک از انها کاری به سنگ نداشتند. روزی یک مرد روستایی با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید.بارش را از روی دوشش به کنر سنگ گذاشت و بالاخره با تلاش بسیار موفق شد سنک را کمی تکان دهد .هنگامی که خواست بارش را بر دوش بگیرد ناگهان متوجه چیزی شد کیسه اتی که در زیر سنگ فرو رفته بود کیسه را برداشت و در ان را باز کرد نامه ای دید که از جانب پادشاه بود : این سکه های طلا مال کسی است که این سنگ را از جاده کنار بزند. ان مرد روستایی چیزی را می دانست که بسیاری از ما نمی دانیم........................................هر مانعی =فرصتی
سه شنبه چهاردهم آبان 1387 توسط ***ღღطراوتღღ*** |
يکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صياد است که کبوتران را پر مي دهد. و آن باغبان است که گل هاي سرخ را پرپر مي کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.
دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمي کند، پس آهويش را دريد و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه مي ماند و نه ترنم. * سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را مي بلعد و آن مرگ است که تن هر سروي را تابوت مي کند. پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتي روان بر رود عشق. * و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار. هزار و يکم بار که عاشق شد، قلبش اسبي بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غيرت و استخوان. و عشق آمد در هيئت سواري با سپري و سلاحي بر قلبش نشست و عنانش را کشيد، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد. سوار گفت: از اين پس زندگي، ميدان است و حريف، خداوند. پس قلبت را بياموز که
عشق کار نازکان نرم نيست / عشق کار پهلوان است،* آنگاه تازيانه اي بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقي بود