یکشنبه 14 اسفند 84 به به به به! دیروز شهرزاد گفت بریم برات لباس عيد بخرم. هرچی باشه عروسمی! عين دو تا خواهر همسن و سال چرت و پرت J حال خودشم خنده اش می گيره ميگيم و هرّ و کرّ می کنيم. تمام راه مزخرف گفتيم. آخرش برای خودش یه بلوز دامن، برای منم یه بلوز شلوار شيک خرید........................................................... ادامه ی رمان part3 ادامه مطلب
شنبه 21 آبان امروز به شبنم گفتم باید انتقاممو بگيرم. اینجوری نميشه. کلی فکر کردیم. بعد راه افتادیم رفتيم دم خونشون. مادرش درو باز کرد و پرسيد کاری داشتين؟ گفتم: سلم خانم. من دوست بهادرم. ميشه صداش کنين؟.....................................
ادامه مطلب
سلام تصمیم گرفتم یه خورده فضا رو عوض کنم می خوام رمان کوتاه بذارم ضمنا" ببخشید که من نامردی میکنم وکم سر میزنم ولی به خوبی خودتون ببخشید رمان کوتاه این دفعه فکر میکنم حدودا"40صفحه باشه از رمان های شازده اسم (دفتر خاطرات دریا )
ادامه مطلب
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 توسط ***ღღطراوتღღ*** |
يکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صياد است که کبوتران را پر مي دهد. و آن باغبان است که گل هاي سرخ را پرپر مي کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.
دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمي کند، پس آهويش را دريد و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه مي ماند و نه ترنم. * سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را مي بلعد و آن مرگ است که تن هر سروي را تابوت مي کند. پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتي روان بر رود عشق. * و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار. هزار و يکم بار که عاشق شد، قلبش اسبي بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غيرت و استخوان. و عشق آمد در هيئت سواري با سپري و سلاحي بر قلبش نشست و عنانش را کشيد، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد. سوار گفت: از اين پس زندگي، ميدان است و حريف، خداوند. پس قلبت را بياموز که
عشق کار نازکان نرم نيست / عشق کار پهلوان است،* آنگاه تازيانه اي بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقي بود