تبليغاتX
•*.ღ.•*.ترنم عشق•*.ღ.•*.

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

•*.ღ.•*.ترنم عشق•*.ღ.•*.

به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستید یک شمع روشن کنید.


ادامه ی رمان part3

یکشنبه 14 اسفند 84
به به به به! دیروز شهرزاد گفت بریم برات لباس عيد بخرم. هرچی باشه عروسمی!
عين دو تا خواهر همسن و سال چرت و پرت J حال خودشم خنده اش می گيره
ميگيم و هرّ و کرّ می کنيم. تمام راه مزخرف گفتيم. آخرش برای خودش یه بلوز دامن،
برای منم یه بلوز شلوار شيک خرید...........................................................
ادامه ی رمان part3
ادامه مطلب

شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط ***ღღطراوتღღ*** |

ادامه ی رمانpart2

شنبه 21 آبان امروز به شبنم گفتم باید انتقاممو بگيرم. اینجوری نميشه. کلی فکر کردیم. بعد راه
افتادیم رفتيم دم خونشون. مادرش درو باز کرد و پرسيد کاری داشتين؟
گفتم: سلم خانم. من دوست بهادرم. ميشه صداش کنين؟.....................................                                                              
ادامه مطلب

جمعه سی ام مرداد 1388 توسط ***ღღطراوتღღ*** |

رمان

سلام تصمیم گرفتم یه خورده فضا رو عوض کنم می خوام رمان کوتاه بذارم ضمنا" ببخشید که من نامردی میکنم وکم سر میزنم ولی به خوبی خودتون ببخشید رمان کوتاه این دفعه فکر میکنم حدودا"40صفحه باشه از رمان های شازده اسم (دفتر خاطرات دریا )     
ادامه مطلب

یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 توسط ***ღღطراوتღღ*** |

گلی سرخ برای محبوبم

"جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر یستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا یستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!"
طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.

شنبه بیستم تیر 1388 توسط ***ღღطراوتღღ*** |

دوست دارم که.....

دوست دارم که.....

یه اتاقی باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشی، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید... تو منو بغلم کنی که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار ... پاهاتم دراز کردی ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتی ... دو تا دستتم دورم حلقه کردی ... بهت می‌گم چشماتو می‌بندی؟ میگی آره! بعد چشماتو می‌بندی ... بهت می‌گم برام قصه می‌گی تو گوشم؟ می‌گی آره! بعد شروع می‌کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... یه عالمه قصة طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی‌شن ... می‌دونی؟ می‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... یه حرکت سریع ... یه ضربه عمیق ... بلدی که؟ ولی تو که نمی‌دونی می‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستی ... نمی‌دونی من تیغ رو از جیبم در میارم ... نمی‌بینی که سریع می برم ... نمی‌بینی خون فواره می‌زنه ... رو سنگای سفید ... نمی‌بینی که دستم می‌سوزه و لبم رو گاز می‌گیرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی ... تو داری قصه می‌گی.. من شلوارک پامه ... دستمو می‌ذارم رو زانوم ... خون میاد از دستم می‌ریزه رو زانوم و از زانوم می‌ریزه رو سنگا ... قشنگه مسیر حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حیف که چشمات بسته است و نمی‌تونی ببینی ... تو بغلم کردی ... می‌بینی که سرد شدم ... محکمتر بغلم می‌کنی که گرم بشم ... می‌بینی نامنظم نفس می‌کشم ... تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت! می‌بینی هر چی محکمتر بغلم می‌کنی سردتر میشم ... می‌بینی دیگه نفس نمی‌کشم ... چشماتو باز می‌کنی می‌بینی من مردم ... می‌دونی؟

من می‌ترسیدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهایی مردن ... از خون دیدن ... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گریه نکن دیگه! ... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم می‌گیره‌ها ! بعدش تو همون جوری وسط گریه‌هات بخندی ... گریه نکن دیگه خب؟ دلم می‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟

پنجشنبه چهارم تیر 1388 توسط ***ღღطراوتღღ*** |

اولین عشق

یکیبود نبود .
یک  مرد بود که تنها بود .
یک زن بود که او هم تنها بود .
زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .
خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .
خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .
مرد سرش را پایین آورد .
مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .
خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .
مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...
یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .
اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .
مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .
فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
خدا خندید و زمین سبز شد .
خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .
فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .
خاک خوشبو شد .
پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .
فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .
مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
خدا شوق مرد را دید و خندید .
وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .
خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .
 زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .
 خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش  نشود .
  زن ی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی  آسمان بلند شده اند .
و پرنده هایی که ...
خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

  

شنبه بیست و سوم خرداد 1388 توسط ***ღღطراوتღღ*** |

داستان کوتاه


•*.ღ.•* مردی دختر سه ساله ای داشت. روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش•*.ღ.•*

•*.ღ.•* گرا نترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش یک جعبه کودکانه•*.ღ.•*

•*.ღ.•* هدرداده است. مرد دخترش را به خاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش•*.ღ.•*

•*.ღ.•* را به هدر داده است تنبیه کرد و دخترک آن شب را با گریه به بستر رفت•*.ღ.•*

•*.ღ.•* و خوابید. روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش•*.ღ.•*

•*.ღ.•* نشسته و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است. مرد تازه•*.ღ.•*

•*.ღ.•* متوجه شد که آن روز، روز تولدش است و دخترش زرورقها رابرای•*.ღ.•*

•*.ღ.•* هدیه تولدش مصرف کرده است. او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه•*.ღ.•*

•*.ღ.•* را از او گرفت و در جعبه را باز کرد. اما با کمال تعجب دید که جعبه•*.ღ.•*

•*.ღ.•* خالی است. مرد بار دیگر عصبانی شد به دخترش گفت که جعبه خالی•*.ღ.•*

•*.ღ.•* هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داد. اما دخترک با تعجب به پدر•*.ღ.•*

•*.ღ.•* خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده•*.ღ.•*

•*.ღ.•* است تا هر وقت غمگین بود یک بوسه از جعبه بیرون آورد و بداند که•*.ღ.•*

•*.ღ.•*دخترش چقدردوستش دارد!•*.ღ.•*•*.ღ.•*








ادامه مطلب

چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 توسط ***ღღطراوتღღ*** |

داستان کوتاه

شکاف کوچکی بر روی پیله کرم ابریشمی ظلاهر شد. مردی ساعت ها با دقت به تلاش پروانه برای خارج شدن از پیله نگاه کرد. پروانه دست از تلاش برداشت. به نظر می رسید خسته شده و نمی تواند به تلاش هایش ادامه دهد.
او تصمیم گرفت به این مخلوق کوچک کمک کند. با استفاده از قیچی شکاف را پهن تر کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد ، اما بدنش کوچک و بال هایش چروکیده بود.مرد به پروانه همچنان زل زده بود . انتظار داشت پروانه برای محافظت از بدنش بال هایش را باز کند. اما این طور نشد
در حقیقت پروانه مجبور بود باقی عمرش را روی زمین بخزد، و نمی توانست پرواز کند.
مرد مهربان پی نبرد که خدا محدودیت را برای پیله و تلاش برای خروج را برای پروانه بوجود آورده. به این صورت که مایع خاصی از بدنش ترشح می شود که او را قادر به پرواز می کند.
بعضی اوقات تلاش و کوشش تنها چیزی است که باید انجام دهیم. اگر خدا آسودگی بدون هیچگونه سختی را برای ما مهیا کرده بود در این صورت فلج می شدیم و نمی توانستیم نیرومند شویم و پرواز کنیم.

The butterfly & the cocoon
A small crack appeared on a cocoon. A man sat for hours and watched carefully the struggle of the butterfly to get out of that small crack of cocoon.
Then the butterfly stopped striving. It seemed that she was exhausted and couldn’t go on trying. The man decided to help the poor creature. He widened the crack by scissors. The butterfly came out of cocoon easily, but her body was tiny and her wings were wrinkled.
The ma continued watching the butterfly. He expected to see her wings become expanded to protect her body. But it didn’t happen!
As a matter of fact, the butterfly had to crawl on the ground for the rest of her life, for she could never fly.
The kind man didn’t realize that God had arranged the limitation of cocoon and also the struggle for butterfly to get out of it,
so that a certain fluid could be discharged from her body to enable her to fly afterward. Sometimes struggling is the only thing we need to do.
If God had provided us with an easy to live without any difficulties then we become paralyzed, couldn’t become strong and could not fly.


 

صلح واقعی

 روزی  پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد.

هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند، پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دو تا از نقاشی ها علاقمند شد.

در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود، بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود.

همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است.

در نقاشی دوم هم کوه بود ولی ناهموار و خشن. در بالای کوه٬ آسمانی خشمگین رعد و برق می زد، باران تندی هم می بارید و در پایین کوه، آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.

وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی یک سنگی ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است.

پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد.

همه اعتراض کردند؛ ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که سختی و مشکلی نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن باشد. این معنی واقعی صلح است.


اس ام اس های خوشگل انگلیسی با ترجمه فارسی

Don't go for looks, they can deceive

Don't go for wealth even that fades away

. Go for sum1 who makes u smile becoz

only a smile makes a dark day seem bright..

دنبال نگاه ها نرو، ممکنه فریبت بدن دنبال ثروت نرو

چون حتی ثروت هم یه روزی نا پدید میشه دنبال کسی برو که

باعث میشه لبخند بزنی چون فقط یه لبخنده که میتونه باعث بشه

یه روز خیلی تاریک، کاملا روشن به نظر بیاد

As days go by, my feelings get stronger,

To be in ur arms, I can't wait any longer

. Look into my

eyes & u'll see that it's true,

Day & Night my thoughts r of U..

هرچی که روزها میگذرن، احساسات من قوی تر میشه

برای در آغوش تو بودن نمیتونم بیش از این صبر کنم به چشمام نگاه کن،خواهی دید که حرفام راسته شب و روز

تمام افکارم ماله تو هستن

چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 توسط ***ღღطراوتღღ*** |

 "یک ساعت ویژه"

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ.. چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اتاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است.. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ....

ادامه مطلب

یکشنبه بیست و نهم دی 1387 توسط ***ღღطراوتღღ*** |

  

عشق و ديوانگی

در زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين باز نشده بود و فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند...

ذكاوت گفت: بياييد بازي كنيم مثل قايم باشك!

ديوانگي فرياد زد:آره قبوله من چشم ميذارم!

چون كسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگرده همه قبول كردند.

ديوانگي چشم هايش را بست و شروع به شمردن كرد:يك ... دو ... سه ...

همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند.

نظافت خودش را به شاخه ها آويزان كرد. خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي شد.

اصالت به ميان ابر ها رفت و هوس به مركز زمين به راه افتاد

دروغ كه مي گفت به اعماق كوير خواهد رفت به اعماق دريا رفت!

طعم داخل يك سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يك چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شدند و ديوانگي همچنان ميشمرد : هفتاد و سه.... هفتاد و چهار !

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به كجا برود. تعجبي هم ندارد

قايم كردن عشق خيلي سخت است. ديوانگي داشت به 100 نزديك ميشد كه عشق رفت

وسط يك دسته گل رز و آرام نشست. ديوانگي فرياد زد دارم ميام...

همان اول كار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نكرده بود تا قايم شود!

بعد هم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبري نبود.

ديوانگي ديگه خسته شده بود كه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت:

عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يك شاخه گل از درخت كند و آن را با تمام قدرت به داخل

 گلهاي رز فرو كرد.

صداي ناله اي بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد دستهايش را جلئي صورتش

گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.

شاخه درخت چشمان عشق را كور كرده بود. ديوانگي كه خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت:

حالا من چكار كنم ؟ چگونه مي توانم جبران كنم؟

عشق جواب داد : مهم نيست دوست من تو ديگه نميتوني كاري كني فقط ازت خواهش ميكنم

از اين به بعد يار من باشي.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نكنم. و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه

يكديگر به احساس تمام آدمهاي عاشق سرك مي كشيدند.

بهترین داستان های کوتاه عاشقانه داستان کوتاه پند آموز در کادو داستان دات پرشین بلاگ دات آی آر Www.K2dastan.persianblog.ir  بهترین داستان های کوتاه عاشقانه داستان کوتاه پند آموز در کادو داستان دات پرشین بلاگ دات آی آر Www.K2dastan.persianblog.ir                 بهترین داستان های کوتاه عاشقانه داستان کوتاه پند آموز در کادو داستان دات پرشین بلاگ دات آی آر Www.K2dastan.persianblog.ir  بهترین داستان های کوتاه عاشقانه داستان کوتاه پند آموز در کادو داستان دات پرشین بلاگ دات آی آر Www.K2dastan.persianblog.ir

پير زن مهربان

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد..

.پشت خط مادرش بود.....

 پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟

 

 مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي.....

 

فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم.....

 

 پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....

 

صبح سراغ مادرش رفت.....

 

وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت.....

 

ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

 

     داستان کوتاه عاشقانه بهترین داستان های کوتاه در کادو داستان www.k2dastan.persianblog.irداستان کوتاه عاشقانه بهترین داستان های کوتاه در کادو داستان www.k2dastan.persianblog.irداستان کوتاه عاشقانه بهترین داستان های کوتاه در کادو داستان www.k2dastan.persianblog.irداستان کوتاه عاشقانه بهترین داستان های کوتاه در کادو داستان www.k2dastan.persianblog.irداستان کوتاه عاشقانه بهترین داستان های کوتاه در کادو داستان www.k2dastan.persianblog.irداستان کوتاه عاشقانه بهترین داستان های کوتاه در کادو داستان www.k2dastan.persianblog.ir                                                      برگرفته از وبلاگ  k2dastan.persianblog.ir                                                                                                                        


    
این یاد حسین همه نظرها را به خود می کشاند چرا که سالهاست با یاد حسین(ع)

 بزرگ شده با عزاداری کردن برای حسین خاطره ها دارند همه از یاد حسین گرامی

میداریم برای کربلا .

ای غم شده سپاه خاک روزگار خورشید را به یادم آور

تمام شدن نیک کلمات پروانه را به یادم آور

آن خاک زنده به یاد دارد به یادم آور ای خاک

شهادت امام حسین (ع) و ۷۲ تن از یاران با وفای  امام حسین(ع) را به همه تسلیت می گویم.   


         

شنبه چهاردهم دی 1387 توسط ***ღღطراوتღღ*** |



يکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صياد است که کبوتران را پر مي دهد. و آن باغبان است که گل هاي سرخ را پرپر مي کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمي کند، پس آهويش را دريد و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه مي ماند و نه ترنم.
*
سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را مي بلعد و آن مرگ است که تن هر سروي را تابوت مي کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتي روان بر رود عشق.
*
و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و يکم بار که عاشق شد، قلبش اسبي بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غيرت و استخوان.
و عشق آمد در هيئت سواري با سپري و سلاحي بر قلبش نشست و عنانش را کشيد، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از اين پس زندگي، ميدان است و حريف، خداوند. پس قلبت را بياموز که

عشق کار نازکان نرم نيست / عشق کار پهلوان است،*
آنگاه تازيانه اي بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقي بود








فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی


ادامه ی رمان part3
ادامه ی رمانpart2
رمان
گلی سرخ برای محبوبم
دوست دارم که.....
اولین عشق
داستان کوتاه
داستان کوتاه

88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31

قندعسل*صدف عزیزم
پری دریایی*دریا جون
خانه ی دوست*سپیده ی عزیزم
فانوس عشق (فرزانه ی عزیزم**
** لحظه های نور(گروه قبله ی عشق عزیزم**
**آوای عشق(سباجون ومریم جون**
**عشق پاییزی (نفیسه ی عزیزم**
**قاصدک(محبوبه ی عزیزم**
** دل دریایی (صدف جون**
**دیرینه دل(فاطیماجون**
**خاطرات دیروز وامروز شایدهم فردا...(فریاد**
**رویای شیرین من (رویایی**
**مکتب عشق(حیوا جونم**
**عشق(نازنین گله**
**جواهری درقصروامپراتور دریا(نازیلا جونم**
**خونه شوکولاتی(نانا**
**SeVeN**
**مهتاب عشق**
**دوباره ها(ماهک جون**
**خاطرات یک دختر فراری(لیلی جون**
**خاطرات من(ملیکاجون**
**زمزمه های یک پیرمرد (یه بابا بزرگ مهربون**
**زمزمه های یک پیرزن(فاطی قاطی**
**عکس axxxxxxxxaعکس**
**شب مهتابی( نرگس جونم**
**مدل لباس عروس ونامزدی(ساراجونم**
دنياي عاشقانه(اميد**
کلبه ي عشق(الناز جونم**
**تو را من چشم در راهم**
** دختر تنها**
ashghane**

RSS 2.0